مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

❤چالِ لبخندِ تو دائم...حالِ خوبت مستمر!

❤❤اینجا بعضی حس و حال هام،عقاید و خاطراتم رو مینویسم. (چیزی مثل یک دفتر خاطرات)

❤❤❤دل را به خدا بسپار :)

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
بایگانی

۷۲۳ مطلب با موضوع «روزانه» ثبت شده است

۱۴ارديبهشت

من از هفته پیش کلاس یوگا انلاین ثبت نام کردم. واقعا لذت بخشه. روی تمام عضلات کار میشه و تنفس صحیح و آگاهی به بدن و اراااامش و همه چیزای خوب. خدایا شکرت واقعا. واقعا کلاس خوبیه الانم بعد کلاسه دراز کشیدم خیلی حال میده. 

التیه حسابی کار دارم پایان نامه و کارورزی و...  کارم و همه چی. اما خدایا شکرت. الانم میخوام برم سراغ پایان نامه کمی ترجمه کنم.

مژگان ❤😻
۱۳ارديبهشت

تانیا زنگ زده میگه منو بوس نکنیا همه میگن کروناس! بعذم میگه میخوام بیام خونتون ولی الان نمیشه بایذ برم کارامو بکنم زشته همه نگام میکنن! یا اینکه عمو حمید برو مسافرت. بابام بهش گفت واست کیک میگیرم گفت نه من با ماشین خودم میام تو با ماشین خودت بیا! گفتم مگه رانندگی بادی گفت اره گفتم خب ببرم دَ دَ اول گفت باشه بعد گفت نه :))) خودت برو

اخه عشق منههههه :****
امروز کلی کار کردم و امتحان گرافیک و... و تازه بعدشم عکس واسه محتوای سایت درست کردم که خوب شد اما اول سایزش اشتباه شد بعد از اول درست کردم. الانم خسته شدم میخوام یکم کتاب بخونم و دو تا کار سرچی دارم بعد بخوابم. خدایا شکرت واسه کار، واسه هوا، واسه انرژی، واسه ورزش و برای همه چی و همه چی :)

مژگان ❤😻
۰۷ارديبهشت

امروز اولین جلسه یوگا بود و واقعا عالی بود واقعاااااا. کاملا آگاهی پیدا کردم به نوع نشستن و راه رفتن و خوابیدن! یعنی قوز نمیکنم و گردنمو صاف میگیرم بدونه اینکه خودم آگاهانه بخوام توجه کنم! و کلی کشش ها خوب بودن و خوش گذشت. انشاا... فردا روزه خواهم بود. ولی انقدر خوابم میاد که فکر نکنم واسه سحر پاشم. 

راستی کتاب رنج های ورتر جوان رو شروع کردم؛ من باب شوآف از گوته هستش! :دی

برم با خدا حرف بزنم و بخوابم :)

مژگان ❤😻
۰۷ارديبهشت

دیشب پروانه بزرگا اومده بود تو اتاقم. منم میترسیدم بیرونش کردم خوابیدم از پنجره خم نمیرفت بیرون. منم بگه خوابیدم بعد عی سروصدا میکرد بیدار میشدم! یهو مامانم اومد پنجره رو ببنده منم بیدار شدم گفتم بهش. گفت بیا پیش ما بخواب. بعد بابام صداشو بچگونه کرد گفت پروانه ترس داره؟! مامانم هم صبح صداشو بچگونه کرد گفت پروانه بچمو اذیت کردخ. منم کلی خودمو لو کردم :))))

راستی ستاره صب گفت هروقت اومد پروانه به خودم بگو بیرونش کنم :***

مژگان ❤😻
۰۷ارديبهشت

خب باید بگم که روز پنجشنبه عموم فوت کرد. بر اثر کرونا. من همینجوری هم کلی ناراحتی داشتم که صدای آمبولانس رو میشنیدم و درد کشیدن جهان رو میدیدم. اما اینطور که شد، واقعا غمگینم. البته من مدتی طول میکشه تا کاملا درک کنم چی شده، به ویژه اینکه هیچ مراسم ختمی وجود نداره حداقل فعلا و من جتی از اون روزی که ایشون فوت کرد حتی از خونه هم خارج نشدم. 

اخرین باری که دیدمش توی بیمارستان بود، تصادف کرده بودن و حالش وخیم بود. شنیدم که وقتی رفت خونه دیگه کاملا سالم نبود و در نهایت هم که اینطور شد. من از این اتفاق ناراحتم و از این که ایشون مراسم ختم نداشت ناراحت تر. 

امیدوارم روحش تا ابد قرین ارامش و رحمت الهی باشه. 

مژگان ❤😻
۰۳ارديبهشت

من آلام بین کارام پادکست ایده ها از کجا میان استرینگ کست رو گوش کردم و عااالی بود اینم بین این همه ایده که خداروشکر به ذهنم میرسه و فکر کنم جالب بود دونستن علت ایده و اینکه چطور میشه ایده های بیشتری به وجود بیاد و... 

راستی برنامه ریزیم رو به صورت روزانه کشیدم واسه شش هفته مربع مربعی ببینم چطوره. تا الان که خیلی دوسش داشتم(روز اوله). الانم ی محتوا نوشتم میخوام برم قهوه پفی! درست کنم و بعد فیلم وب ببینم. لایسنس انتی ویروسم بعد صد سال خریدم. دیگهههه؟ فک کنم همینا :)

مژگان ❤😻
۲۹فروردين

امروز بعد از مدتها تانیا رو دیدم و طبیعتا این پست به اون اختصاص داره :) 

+یه سگ اورده بود با خودش، برگشته زورکی به هاپو میگه بگو میووو :)

+سگه پشتش به ما بود بهش میگه بی تربیت چرا پشتتو کردی به ما :)

+میگه من و مشان رو لباسمون عروسکه! 

+با هم رفتیم گل چیدیم و گل یاسو از بابام اجازه گرفت

+خلاصه کلا که من عاشقشم و میتونم خیلییی چیزا بنویسم درموردش. انقدرم خوشگل و بزرگ شده ماشاا... . :*** :)

مژگان ❤😻
۲۸فروردين

چند تا اپدیت:

+کتاب تاوان خوب بود.

+تو قرنطینه کلی کار میکنم. کارای کسب و کارم و همه چی. مثلا امروز رنگ سازمانی رو امتخاب کردم و قالب وردپرس رو و اینکه تصمیم گرفتم اینستا هم بیام. 

+زبان میخونم و درس و کار میکنم و به بلاگم میرسم. کتاب زنجیر عشق رو هم شروع کردم.

+امروز رفتیم دنبال در واسه باغ. چندین روزه بابام داره دنبالش میگرده و نمیدونم امروز اوکی شد بالاخره یا نه. چون باغ رو داریم درست میکنیم انشاا... :) 

خب همینا فعلا :)

مژگان ❤😻
۲۴فروردين

کتاب «کتاب دزد» رو دوست نداشتم و نصفه رهاش کردم. کاری که معمولا انجام نمیدم اما خب این دفعه اصلا خوشم نیومد از این کتاب. شاید بعدا خوب شه نمیدونم. به جاش رستوران اخر جهان که قبلا نصفه خونده بودم رو میخوام تموم کنم و بعدشم تمام کتابایی که تو کتابخونه ام موندن رو میخوام تموم کنم و لیست کتاب بعدی رو بخرم. یه سری کتاب اموزنده خوب هم هستن که احتمالا تو طاقچه میخونم مثل جادوی نظم و اینا.

جمعه رفتیم باغ و بعد مدتهااااا مامان بزرگ عزیزم رو دیدم و داییم. و کاملا غیرمنتظره عمه و دختر عمه ام هم اومدن. هیچی دیگه یکم ادما رو دیدیم و برگشتیم خونه :) دختر عموم هم زنگ زد اما نشد بیاد تا دفعه بعد. 

بعد اینکه دیروز کلاس انلاین داشتیم که خیلی بد بود و من زیاد گوش نکردم رفتم اتاقمو مرتب کردم :دی . الانم دارم کلاس افلاینای گرافیک رو تموم میکنم. عصر میخوام برم سراغ تمرین وب و کاملش کنم و بفرستم انشاا... . 

همین فعلا. چند روزیه نقاشی نکشیدم و اخرین چیزی که کشیدم اب پرتقال بوده. بعدا بازم میکشم الان که حوصله ندارم. من عااااشق خودمم و تمام :)))

مژگان ❤😻
۲۱فروردين

خدایا شکرت که از پنجره اتاقم میتونم ابرها، حرکتشون، ستاره و آسمون رو ببینم :)  با اون رنگ محشرش.

مژگان ❤😻
۲۰فروردين

امشب (یعنی دیشب، الان از دوازده گذشته) بابام گفت یه چیزی تو خونه تغییر کرده هرکی گفت .  من رفتم اشپزخونه شروع کرد بگه دی دی اروم! بعد هرچی نزدیک میشدم دادددد میزد دی دیییی 🤣🤣🤣🤣 کلی خندیدم. بعد اون دی دی آروما خیلی قشنگ بودددد بچگونه بودددد خیلی دوست داشتم :) اخرشم دیدم رو سقف فریزر یه کاسه الوچه و چاقاله هست :) خلاصه خیلی بازی باحالی بود و عاشقتم بابااااایی :) راستی مامان امشب گفت که فردا سالگرد ازدواجمونه ، فکر کنم رو تاریخ شعبان منظورش بود، منم تبریک گفنم بهشون :) انشاا... همیشه خوشبخت باشن و باشیم همه ما ادما. بعد اینکه یه نقاشی اب پرتقال هم کشیدم که خیلی دوس داشتم بکشم. خوب شد. 

‌فعلا همین :) شب بخیر.

مژگان ❤😻
۱۹فروردين

نمی‌تونم بگم که از درس خوندن اصلا لذتی نمیبرم؛ اما وقتمو میگیره و اون زمان رو میتونم بذارم واسه کار. این حسمه. امروز جلسه انلاین داشتیم ساعت هشت صبح و بالاخره بعد از روز سال تحویل من صبحای ۹۹ رو دیدم :دی . 

دیگه اینکه من خیلیییی به نقاشی علاقمند شدم! خیلیاااا. الان یه پروژه نوشتم و میخوام یه جلسه درس گوش بدم بعد برم سراغ نقاشی . زبان رو هم اضافه کردم به برنامه. واسه کار خودمم دارم برنامه ریزی های دقیق میکنم. و اینکه راستی مراقبه یاد گرفتم یه تمرین اسون که ذهن رو اروم و خالی میکنه. خیلی خوبههههههههه. 

دیگه اینکه همین فک کنم. برم درس :) راستی امروز ناهار جوجه داشتیم که تو حیاط نشستیم خوردیم خیلی خوب بود خداروشکر. :)

مژگان ❤😻
۱۳فروردين

کتاب کلکسیونر عطر همین الان تموم شد. با خوندن قسمتی که مربوط به اشغال پاریس توسط آلمانی ها بود، به یه نتیجه رسیدم که توی یادداشت های گوشیم مینویسم و فعلا به دلایلی اینجا نمیذارم. 

کتاب خیلی قشنگی بود و درباره عطر و پاریس نوشتن خودش به تنهایی کافیه واسه جذابیت یه کتاب! اما داستان هم عالی بود و جدید. 

+این روزای عید اینطوره؛ صبحا کتاب روان درمانی اگزیستانسیال ، بعدش اگه عکاسی یا تصورسلزی واسه پیج باشه انجام میدم و پادکست های کسب. و کار برای بعضی روزا. از بعد این کارا هم شروع میکنم به خوندن رمان توی گوشیم. البته صبح که میگم منظورم از حدود یازده هست که بیدار میشم :) خلاصه که خیلی اوضاعم خوبه! اره با وجود قرنطینه. امیدوارم به خوشی و سلامتی واسه هممون بگذره انشاا... . از شنبه کار رو شروع میکنم و قصد دارم تو این مدت قرنطینه برنامه ام سبک باشه. همچنین فیلمای دانشگاه شروع میشن. از آنیل یاد گرفتم طبق برنامه پیش برم خیلی بیشتررر. و اینکه عاشق پادکست کسب و کارم؛ اینو نمیدونستم! شاید کتاباشم دوست داشته باشم. بایذ ببینم. خب فعلا :)

مژگان ❤😻
۱۰فروردين

+اخیرا دو خواب از پدربزرگ عزیزم دیدم. در یکیش خیلی خیلی خوشحال بودم که اون زنده‌اس و اینکه خوشحال بودم که میشه برامون داستان و قصه بگه. و در دومی داشت چای دم میکرد، بهش گفتم که آقاهاشم خیلی خیلی دلم برات تنگ شده بود. واقعا هم همینطوره. جالبه که توییتر دو خواب احساس خوشحالی و دلتنگی رو کاملا و خیلی واضح حس کردم و الانم اگه خوب فکر کنم این حسا رو میتونم تجربه کنم. به ویژه اینکه واقعا دلم براش تنگ شده. و دوسش دارم و خودش میدونه. :* :)

 

+مامان بابام هرشب کامیون رو میبینن، یه سریال نوروزیه. و هر شب هم کلی ازش انتقاد میکنن و معتقدن چقدر بی مزه اس ! گاهی خاموش میکنم گاهی میبینن تا تموم شه. البته امشب تا الان انتقادی نکردن :دی

 

+راستی امروز رفتیم عباس خیلی هوا خوب بود و شکوفه های زیبا و هوای عالی. به به به به.

مژگان ❤😻
۱۰فروردين

امشب بابا میگفت خوشش نمیاد از مهمون برنامه دورهمی و باید بزنه یه جای دیگه. بعد مامانم مه داشت واسه من تعریف میکرد، بابا بیشتر میدونست چی به چیه!! :)

مامانم چند روز پیش دنبال کلیپسش میگشت. یهو گفت شماها کلیپسمو میذارین یه جایی و من بایذ بگردم که اصلا هم خوشایندم نیست :))) من خیلی خوشم اومد از این جرف. 

امروز آبرنگ خریدم و نقاشی کردم کمی. از وقتی رفتم سمت ایلاستریتور نقاشی رو جالب یافتم! الان خیلی خوشحالم که آبرنگ و دفترش رو خریدم و کلی طرح جدید گرفتم. 

و اینکه صدای بارون میاد و چقدر لذت بخشه با این صدا بخوابی! البته بعد از اینکه کمی دیگه کتاب خانه ای که در آن بزرگ شدیم رو بخونم. 

پس خدایا شکرت و خیلی دوستت دارم و همه چی عالیه و حالم فوق العاده اس. باید بیشتر بیام اینجا و اینو بنویسم :)))

مژگان ❤😻
۰۸فروردين

واسه مامان طاقچه رو نصب کردم تا از گردونه جایزه بگیرم. به خودشم نگفنم. الان واسش یه اسمس تخفیف اومد که مال کتابه اژ طاقچه، برام فرستاد و گفت مال کتابه برات فرستادم :******

حالا که اینو نوشتم از بابا هم بگم که این روزا اغلب روز رو همه پیش همیم به همون روالی که قبلا نوشتم. بابا مهربون و خوش اخلاقه مثل همیشه و البته ببشتر از همیشه. فکر کنم کار ادمو خسته میکنه، من رو هم. اما الان همه بیکار و خوش اخلاق تر از همیشه ایم. خداروشکر. خدایا لطفا همه چی رو درست کن واسه هممون همیشه :) 

مژگان ❤😻
۰۴فروردين

خب روتین عید من اینجوریه:

صبحا دیر پامیشم. یکم کتاب بعدش صبحانه، بعد پادکست کار و بعد از فردا میخوام ایلاستریتور رو یاد بگیرم. بعد ناهار و کتاب، در نهایت عصر کتاب، فیلم پایتخت و شب کتاب تا حدود یک. این وسط نت هم هست و بعضی چیزای دیگه. اما معمولا اینا هستن. عیدای هر سال میومدم همه چی رو مینوشتم گفتم امسال رو هم بنویسم. پادکست البته دوروزه اضافه شده، کتاب هم کم و زیاد میشه اما معمولش اینه. 

همین دیگه. عید مبااارکا بازم :)

مژگان ❤😻
۰۴فروردين

خب کتاب موج ها تموم شد. یه کتاب اینجوری بود که مثلا میتونستن پیشگویی کنن و هاله های ادما رو ببینن و اینا . کتاب برای n هم قبلش خوندم که جنایی بود و غمگین . درباره این دوتا فکر نکنم پست اینستا بذارم. کتاب موج ها مثل بقیه کتابایی که از خانوم لانزدیل(؟) خوندم، یه کم کلیشه داشت از این جهت که مثل فیلمای کنار دریای خارجی بود! اما جذاب بود . مثل اکثر کتابای آموت میشه زود زود خوندشون و لذت برد اما خیلی عمیق نبود. 

دیگه اینکه پادکست های شب تاک رو دارم گوش میدم و مینویسم . فردا انشاا... بوم کسب و کارم رو تموم میکنم. خداروشکر که این پادکست ها سر راهم قرار گرفت. 

کتاب اینفلوئنسر رو هم دارم میخونم. همین :)

مژگان ❤😻
۰۳فروردين

نشستم کتاب موج ها رو میخونم و درسای دانشگاه رو دانلود مکنم. البته که قرار نیست تا بعد عید بخونمشون. تقویم رنیگ رنگی 99 رو امروز گذاشتم روی میزم و همین الان با خوندن جمله روزهای رنگی منتظرتن، کلی شاد شدم و لبخند اومد روی لبم. بله همینطوره! منتظرمن! منتظر هممونن! 

از امروز میخوام که پادکست های کسب و کار رو گوش بدم و البته ه محض اینکه کد تخفیف طاقچه گرفتم اشتراک 6 ماهه هم بگیمر که کتابا کم نیان! خواهرم هم اشتراکشو گرفت. 

دیگه اینکه امروز بارونی بود و خیلی زیبا. هنوز هست. چقدر دلم پیاده روی میخاود. انشاا... تموم میشه این وضعیت و همه میریم بیرون. این بار شاکر تر برای همه چی. و فکر کنم همینا. فعلا :)

 

بعدا نوشت: راستی امروز ناهار یه چیز خیلی خوب داریم: از این کالباس قارچا که توی فر هست با پنیر ! اسمشو نمیدونم ولی خیلی دوست دارم :دی

مژگان ❤😻
۰۱فروردين

سال نو مبارک :)🌸❤️

مژگان ❤😻