یادآوری از مهروبی آدما: دختره تو شهر کتاب گفت شالت خوشگله:یاسی بود
دختره تو خوراکی فروشی گفت ناخنات خوشگلن
اینک تو پ نظر بد نوشتن بعد مجبور شدم نظر بذارم بعد رتبه ۱ پ شدم ک نشون دهنده حکمت خداست
ننه گفت گلا رو ریختم تو آتیش منظورش میوه کاج بود:) کلی هم به آتیش افتخار میکرد
ننه گفت ما نوشابه بی رنگ خوردیم
اکستنشن مژه گذاشته بودم ب بابا گفتم چ تغییری کردم ی خرده فک کرد گفت دستبند خریدی؟ =)))
بچه فامیلمون صدام رو بچگونه کردم گفتم بازی کنیم؟ خیلی جدی با تعجب گفت باشه ولی چرا صدات اینجوریه؟!من اون موقع راهنمایی بودم
اینک بابا گفت کلاغا حمله کردن ب باغ
داستان روباه ک مرغ شکار میکرد میبرد بابا بهم میگفت
نقاشی. روباه ک بابا میکشید
ستاره رو دوست دارم خیلی
ننه گفت همه چی ارج و مرجه (هرج و مرجه)
شترمرغ بابا گرفت/ بچه بودیم نمیرفتیم بیرون مامان اینا خودشون رفتن گفتن ما میگو خوردیم :)))
اینک ستاره برای کتابم تشویقم میکنه میگ چاپ کن قشنگه من خوندم
اون روز میخواستم ضبط کنم ب مامان گفتم آروم باش بعد یهو شروع کرد بخونه نمیدانم نمیدانم
اینک بابا همیشه تلاش میکرد ما رو با پخ کردن از پشت دیوار بترسونه گاهی با روش های خلاقانه مثلا نشستن پشت در دستشویی و چیزی نگفتن
ننه وقتی میخواستم برم دکتر صدربار گفت بستنی میخوری؟!
بوتاکس زدم بعد شب ناخودآگاه داشتم تو خواب ب جای سوزن بوتاکس دست میزدم :))))
اینک فک میکردم بادمجون از مار درست شده تو بچگی
اینک تو خیابون مامان دستشو برد بالا برا چراغ قرمز ادا دراورد
مامان بزرگم ب تا اطلاع ثانوی میگه تا اینی ثانیه :)))))
گزرنه= وردنه
منگنه= همبرگر
بابا و مامان ی کنجیشک آوردن تو خونه ک بالش مشکل داشت ب زرو میپره از پله ها. اسمشو بابا گذاشت جیک جیک
ننه هر بار میرم بیرون ازم میپرسه بستنی خوردی =)))
این مدت بیشتر دلم میخواست چیزای همیشگی رو امتحان کنم جای چیزای جدید
مثل فیله استریپس و شیک از جای همیشگی پیتزای همیشگی /و اسلایدر همیشگی! (همیشگی= کالباس 😉)
دایی منصور گفت it’s too late وقتی بهش گفتیم شام نمیخوایم =)))
بچه بودم تو کتاب قانون ی چیزی پیدا کردم ب بابا گفتم
بابا گفت با ۸۰۰ آراسته شدم
و ته اسپرسو آب ریخت
به لش گفت شل
گفتم ساکت باشین میخوام بخوابم
بابا رفت آخر هال آروم شروع کرد برقصه
بابا ماشین کنترلی خرید بچه ک بودم گفتم برو ب جاش بستنی بخر چون بلد نبودم
ننه به نگین های رو لباسش میگه دکمه چی
اینک ننه گفت لباست زشته گفتم من ک بهت نگفتم لباس تو زشته انتقام میگیری مامان گفت اونم گفت خب تو دختری میتونم بهت بگم
ننه میگه دخترا همبسته میشن میان ساندویچ میخورن
ننه گفت بامیه ن ها از اون گیاهیا خریدم. بامیه… بادومه… بادوم
بعد گفت بابونه 😅 بعدم میپرسید چیکار کنم حالا
مامان بزرگم ی مرغ رو پس داده چون میگه شکل گربه بود =)))
مامانم به چت جی (پی تی میگه جیت بیوتی =)))
نیلا رو بهش گفتم ی چیز نشونت بدم توت نشونش دادم بعد گفت بیا چیزی نشونم بده
ب بابام گفتم ناخنم شکسته و رفتم درست کردم. گفت نباید بهش پول میدادی خودش شل بسته
عاشق این حقیقتم ک بابابزرگم اسم من رو از روی فال *حافظ انتخاب کرد و همچنین اسم خواهرم رو. روحش شاد.
اون روز واسه دایی دعا میکردم بچگی ک گرفتاری داشت
زنگ زد به مامان گفت خواب مژگان رو دیدم ک گفته خیالت راحت من دعا میکنم برات. و خواسته بود بازم دعا کنم
نیلا اومد بوسم کرد و گفت دوستت دارم :)))
به بابا اسنک بادوم زمینی دادم گفت با بدبختی خوردم و چشمامو میخوردم :)))
شیر بادام تو دوران چالش قند =)))
ننه گفت میخواستم خودمو از ماشین پرت کنم و بمونم شمال :)))
ب نیلا گفتم اینجا رو آیپد نوشته ک اینترنت تموم شده و دیگه نمیتونیم استفاده کنیم
گفت نه نوشته این گوسی خراب نیست =))))
مامان میگه آقا ی سسیاس خانم ما هیچوقت سوسیس نداریم نههه یه سسیاس
ننه ب همه گفته من تو ت/لویزیونم :))))))
نی/لا با یه بچه کوچیک امروز خونه س/پیده بازی میکردن و آخر سر ک داشتیم برمیگشتیم نیلا گفت کجا میرین گفتم خونه گفت چرا گفتم با من بازی نکردین گفت ببخشید گفتم نهههه اشکال نداره و بوسش کردم گفتم دوست دارم. اون بچه هم نازش کردم گفتم دوستون دارم اونم گفت بدون ک دوست دارم، خیلی با لحن جدی =))) و نی/لا هم بهم گفت دوستت دارم! خلاصه که عشقن بچه ها
نی/لا تو باغ قرار بود مامانش دستشو بشوره و هی میگفت بیا بیا رفتم گفتم دستتو میگی شسته بشه یا کار دیگه ای داری؟ یکم فک کرد و گفت کار دیگه ای دارم و شروع کرد رقصیدن =)))
چند روز پیش هم اومد خونمون کلی بازی کرد و حرفای قشنگ زد مثلا به من گفت سیطون بلا! یا میگفت بهم گارچ بدین. بعد ک بهش دادم داوطلبانه گفت بده؟ سوخته؟!
یا میگفت گوگولی گوگو یعنی صبح شده =)))
اینا فکر کنم یادداشت های قبل تره:
درمورد تبریک تولد بابا بنویسم در وبلاگ
درمورد صندلی ابی ها آمادگی بنویسم
درمورد خانوم توی مهدکودک
درمورد سگ خالخالی
اینکه من دیگه دانشگاهم تموم شده و همه چیزایی که پارسال و امسال واسم اتفاق افتادن، همون خاطراتین که قراره بعدا برای بچه هام تعریف کنم :)