مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

❤چالِ لبخندِ تو دائم...حالِ خوبت مستمر!

❤❤اینجا بعضی حس و حال هام،عقاید و خاطراتم رو مینویسم. (چیزی مثل یک دفتر خاطرات)

❤❤❤دل را به خدا بسپار :)

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
۲۸آبان

سلام ! 

اگر به هر طریقی رمز این وبلاگ رو پیدا کردین و قصد خوندن مطالب رو دارین، باید عرض کنم که این وبلاگ به جز خاطرات شخصی و البته یکسری مطالب دیگه چیزی رو شامل نمیشه.

به هرحال من از خوندن حتی یک خط از این مطالب توسط هر فرد رضایت ندارم و ممنون میشم که همین حالا این وبلاگ رو ترک کنین.

با احترام.

پی‌نوشت: ممکنه در حال حاضر وبلاگ بدون رمز باشه، اما در هر حال باز هم قاعده‌ای که گفته شد سر جاش هست، ممنون میشم وبلاگم رو ترک کنین.

 

مژگان ❤😻
۲۱بهمن

یادآوری از مهروبی آدما: دختره تو شهر کتاب گفت شالت خوشگله:‌یاسی بود

دختره تو خوراکی فروشی گفت ناخنات خوشگلن 

 

اینک تو پ نظر بد نوشتن بعد مجبور شدم نظر بذارم بعد رتبه ۱ پ شدم ک نشون دهنده حکمت خداست 

 

 

ننه گفت گلا رو ریختم تو آتیش منظورش میوه کاج بود:) کلی هم به آتیش افتخار می‌کرد

ننه گفت ما نوشابه بی رنگ خوردیم

 

 

اکستنشن مژه گذاشته بودم ب بابا گفتم چ تغییری کردم ی خرده فک کرد گفت دستبند خریدی؟ =)))

 

 

بچه فامیلمون صدام رو بچگونه کردم گفتم بازی کنیم؟ خیلی جدی با تعجب گفت باشه ولی چرا صدات اینجوریه؟!من اون موقع راهنمایی بودم

 

اینک بابا گفت کلاغا حمله کردن ب باغ 

 داستان  روباه ک مرغ شکار می‌کرد میبرد بابا بهم میگفت

نقاشی.   روباه ک بابا میکشید

ستاره رو دوست دارم خیلی 

 

 

ننه گفت همه چی ارج و مرجه (هرج و مرجه)

 

شترمرغ بابا گرفت/ بچه بودیم نمیرفتیم بیرون مامان اینا خودشون رفتن گفتن ما میگو خوردیم :)))

 

اینک ستاره برای کتابم تشویقم میکنه میگ چاپ کن قشنگه من خوندم

 

 

اون روز میخواستم ضبط کنم ب مامان گفتم آروم باش بعد یهو شروع کرد بخونه نمی‌دانم نمی‌دانم 

 

اینک بابا همیشه تلاش می‌کرد ما رو با پخ کردن از پشت دیوار بترسونه گاهی با روش های خلاقانه مثلا نشستن پشت در دستشویی و چیزی نگفتن

 

ننه وقتی میخواستم برم دکتر صدربار گفت بستنی میخوری؟!

 

بوتاکس زدم بعد شب ناخودآگاه داشتم تو خواب ب جای سوزن بوتاکس دست میزدم :))))

 

اینک فک میکردم بادمجون از مار درست شده تو بچگی

 

اینک تو خیابون مامان دستشو برد بالا برا چراغ قرمز ادا دراورد 

 

مامان بزرگم ب تا اطلاع ثانوی میگه تا اینی ثانیه :))))) 

گزرنه= وردنه

منگنه= همبرگر

 

بابا و مامان ی کنجیشک آوردن تو خونه ک بالش مشکل داشت ب زرو میپره از پله ها. اسمشو بابا گذاشت جیک جیک 

 

ننه هر بار میرم بیرون ازم میپرسه بستنی خوردی =)))

 

این مدت بیشتر دلم میخواست چیزای همیشگی رو امتحان کنم جای چیزای جدید

مثل فیله استریپس و شیک از جای همیشگی پیتزای همیشگی /و اسلایدر همیشگی!  (همیشگی= کالباس 😉)

 

دایی منصور گفت it’s too late وقتی بهش گفتیم شام نمیخوایم =)))

 

بچه بودم تو کتاب قانون ی چیزی پیدا کردم ب بابا گفتم 

 

بابا گفت با ۸۰۰ آراسته شدم

و ته اسپرسو آب ریخت 

به لش  گفت شل

 

 

گفتم ساکت باشین میخوام بخوابم

بابا رفت آخر هال آروم شروع کرد برقصه

 

 

بابا ماشین کنترلی خرید بچه ک بودم گفتم برو ب جاش بستنی بخر چون بلد نبودم 

 

ننه به نگین های رو لباسش میگه دکمه چی

 

اینک ننه گفت لباست زشته گفتم من ک بهت نگفتم لباس  تو زشته انتقام میگیری مامان گفت اونم گفت خب تو دختری میتونم بهت بگم 

 

ننه میگه دخترا همبسته میشن میان ساندویچ میخورن

 

ننه گفت بامیه ن ها از اون گیاهیا خریدم. بامیه… بادومه… بادوم

بعد گفت بابونه 😅 بعدم میپرسید چیکار کنم حالا 

 

مامان بزرگم ی مرغ رو پس داده چون میگه شکل گربه بود =)))

 

مامانم به چت جی (پی تی میگه جیت بیوتی =)))

 

نیلا رو بهش گفتم ی چیز نشونت بدم توت نشونش دادم بعد گفت بیا چیزی نشونم بده

 

ب بابام گفتم ناخنم شکسته و رفتم درست کردم. گفت نباید بهش پول میدادی خودش شل بسته 

 

عاشق این حقیقتم ک بابابزرگم اسم من رو از روی فال *حافظ انتخاب کرد و همچنین اسم خواهرم رو. روحش شاد.

 

اون روز واسه دایی دعا میکردم بچگی ک گرفتاری داشت

زنگ زد به مامان گفت خواب مژگان رو دیدم ک گفته خیالت راحت من دعا می‌کنم برات. و خواسته بود بازم دعا کنم

 

نیلا اومد بوسم کرد و گفت دوستت دارم :)))

 

به بابا اسنک بادوم زمینی دادم گفت با بدبختی خوردم و چشمامو میخوردم :)))

 

شیر بادام تو دوران چالش قند =)))

 

ننه گفت میخواستم خودمو از ماشین پرت کنم و بمونم شمال :)))

 

ب نیلا گفتم اینجا رو آی‌پد نوشته ک اینترنت تموم شده و دیگه نمیتونیم استفاده کنیم

گفت نه نوشته این گوسی خراب نیست =))))

 

مامان میگه آقا ی سسی‌اس خانم ما هیچوقت سوسیس نداریم نههه یه سسی‌اس

 

ننه ب همه گفته من تو ت/لویزیونم :))))))

 

 

نی/لا با یه بچه کوچیک امروز خونه س/پیده بازی میکردن و آخر سر ک داشتیم برمیگشتیم نیلا گفت کجا میرین گفتم خونه گفت چرا گفتم با من بازی نکردین گفت ببخشید گفتم نهههه اشکال نداره و بوسش کردم گفتم دوست دارم. اون بچه هم نازش کردم گفتم دوستون دارم اونم گفت بدون ک دوست دارم، خیلی با لحن جدی =))) و نی/لا هم بهم گفت دوستت دارم! خلاصه که عشقن بچه ها 

 

نی/لا تو باغ قرار بود مامانش دستشو بشوره و هی میگفت بیا بیا رفتم گفتم دستتو میگی شسته بشه یا کار دیگه ای داری؟ یکم فک کرد و گفت کار دیگه ای دارم و شروع کرد رقصیدن =)))

چند روز پیش هم اومد خونمون کلی بازی کرد و حرفای قشنگ زد مثلا به من گفت سیطون بلا! یا میگفت بهم گارچ بدین. بعد ک بهش دادم داوطلبانه گفت بده؟ سوخته؟! 

یا میگفت گوگولی گوگو یعنی صبح شده =))) 

 

 

اینا فکر کنم یادداشت های قبل تره:

درمورد تبریک تولد بابا بنویسم در وبلاگ

درمورد صندلی ابی ها آمادگی بنویسم

درمورد خانوم توی مهدکودک

درمورد سگ خالخالی

اینکه من دیگه دانشگاهم تموم شده و همه چیزایی که پارسال و امسال واسم اتفاق افتادن، همون خاطراتین که قراره بعدا برای بچه هام تعریف کنم :)

مژگان ❤😻
۱۹بهمن

این روزانه در حال خونه تکونی اتاقم هستم و چند روزی هم هست که شدیدا یاد اون سفر کیش افتادم و امروز کلییییی یاد همه عید ها افتادم. مثلا اون سال ک رفتم عکس قا؛جاری گرفتم و خونه های قدیمی سفرها و همه چییییی. چقدر دلم میخواست امسال هم عید برم کیش. من کلا از بچگی عاااشق عید بودم و هستم.  :)

امیدوارم همه دلشون آروم باشه و حالشون خوب. هممون.

مژگان ❤😻
۱۶بهمن

امروز ناهار آبگوشت خیلی خوشمزه داشتیم و البته ظهر حساب کردم کالری کل روزم تموم شده بود مجبور بودم چیزی نخورم البته خوردم ولی کمتر

صبح رفتیم پیاده روی‌ یهو سپیده بهم زنگ زد گفت دیدمتون گفتم بیا توام گفت باشه ایستاد و گفت نه بریم ی جا دیگه خلاصه رفتیم کوه یکم راه رفتیم باد زیاد بود و یکم نم بارون زد چای خوردیم و یکم از پله ها رفتیم بالا و چون بارون میومد خیلییی‌قشنگ بود البته من لباسم کم بود و سردم شد بعد بارون شدیدتر شد برگشتیم دیگه و یکم حتی برف اومد :) 

یکم با ماشین دور زدیم و برگشتیم خونه. دیگه آفتاب شده بود. واسه نی@لا چراغ قوه گرفته بودیم بهش دادیم و ا‌مدم خونه. بعد دوستم پیام داد گفت کی بریم تمرین رانندگی (چون تازه ماشین خریده) گفتم ظهر بیا ولی چون یکم میترسید تنها رانندگی کنه مامانم منو برد خونشون و از اونجا رفتیم تمرین. بعدش باز برگشتم خونشون واسم اسنپ گرفت. 

الان هم یکم تو خونه تکونی کمک کردم و دارم کتاب میخونم البته بعد کلی گشتن تو نت. 

راستی صبح ک پاشدم یهو ی قسمت فلزی تختم شکست و برای همین امشب رو زمین میخوابم تا تعمیر بشه :)(

مژگان ❤😻
۱۳دی

احساس می‌کنم امروز واقعا حسابی استراحت کردم که حقیقتا هم نیاز داشتم بهش. دلم نمیخواست صبح پاشم برم کافه خیلی خسته شده بودم ازش. تا نه و نیم خوابیدم و بعد از صبحانه کلی حرف زدیم و بعد کتاب خوندن فیلم دیدم کین)در اسب (آبی خوردم در دو مدل و شب شام رفتیم مرغ دو .تیکه خوردم و ی برش از پیتزای خواهرم ک خوب نبود و کمی سالاد سزار مامان ک عالی بود. اما نکته اینه ک چون فردا تعطیله واقعا با آرامش بیشتری استراحت کردم و همش استرس کار رو نداشتم. هرچند ک فردا باید کمی کار کنم وگرنه یکشنبه کلی شلوغ میشم. اما خبر خوب اینه که پنج روز کاری هستتتتت به جای شش روز :)))) 

فردا دلم می‌خواد خورشت ماست بگیرم واسه شب و باز فیلم ببینم. چون فصل های جدید همه سریالای مورد علاقه ام اومده. 

راستی امشب تو ی سریال چیز قشنگی گفت. گفت انتظاری ک دارین از فردا و هر چیز رو بذارین کنار چون ممکنه اتفاقی ک رخ میده خیلی خیلی بهتر از انتظارتون باشه. البته این به معنای رویا نداشتن نیست.

خلاصه ک شکر خدای را :) 

مژگان ❤😻
۰۶دی

امروز صبح با فاطمه رفتیم شهر) کتاب و سه تا کتاب گرفتم (دفترچه «خاطرات @خدمتکار، تو\مرا|خواهی کشت، امواج//فلورانس

بهد رفتیم کافه قهوه خوردم و کرانچ (شکلا٪تی که بد نبود ولی نمی‌دونم چرا آنقدر این کافه شلوغ میشه. بعد رفتیم قارا )تمش<کی بخرم ک بسته بود و برگشتم اما سه تا آدم مهربون دیدم. یکی دختری ک برام کتابا رو آورد، دختری ک تو کافه میخواست میز کناریم بشینه و یکی دیگه ک یادم نیست. 

خوب بود اما نمی‌دونم چرا حس می‌کنم هیچی حال/ نمیده! واقعا خداروشکر می‌کنم و اینا ولی ی چیزی ی جوریه! نمی‌دونم چی

خدا خودش بهم کمک کنه.

مژگان ❤😻
۰۲دی

امروز هی چشمم می‌خورد به این یادآوری ک نوشته بودم تو گوشیم: ده /سالگی وبلاگم! و کلی کار داشتم و بیرون رفتم ک میگم، اما بالاخره اومدم اینجا! خیلی خوشحالم که اینجا ده ساله شد. خدا رو شکر. درسته گاهی زیاد ننوشتم اما بازم اینجا رو خیلی دوست دارم و حالا که مینویسم حتی بیشتر متوجه میشم.

البته اواخر دی ۹۴ شروع کردم اینجا رو ولی به هرحال ده /سالگی مبارک!

خداروشکر همه چی خوبه

امشب رفتم کتاب بخرم که چهار تا کتاب گفتم نداشتن! شاید بهتر باشه فقط کتابفروشی مورد علاقه خودم برم ک معمولا همه چی رو دارن . بعد همبرگر خریدم به اسم هاوایی: برگر از عامه\پسند که با آناناس بود. واسه تست بد نبود اما کلا فن :همبرگر نیستم. شاید باز بهتر باشه بچسبم ب مورد علاقه های خودم یعنی همون کافه و مرغ سوخاری. 

و ی خرده درمورد باشگاه مردد بودم اما الان ذوق بیشتری دارم شاید چون ست جدیدم تیکه آخرش رسید بالاخره و تکمیل شد و البته چون تاثیر خوبش رو دیدم. فقط یکم باید رژیم بگیرم که میگیرم. اما ورزش رو ادامه خواهم داد و ی راهی پیدا می‌کنم بهتر کار کنه. 

همین فعلا :) شب بخیر‌وبلاگ جون =))

مژگان ❤😻
۲۹آذر

امروز یه روز فوق العاده بود! 

برای شروع، صبح پاشدم از پنجره ک کمی پرده اش رو از شب قبل کنار زده بودم، نگاه کردم تا مطمئن بشم برف اومده یا نه و بله اومده بود! و هنوزم داشت برف میبارید :) دیگه با خوشحالی به خوابم ادامه دادم و بعد صبحانه سر #شی&ر خوشمزه داشتیم و رفتیم باغ عکس برفی گرفتیم و فیلم کلی گرفتیم، کمی هم پیاده تو راه باغ رفتیم تا اینکه بابا با انواع صداهای مختلف صدامون کرد تا برگردیم =) بعد رفتیم یکم تو خیابونا و برگشتیم ناهار ابگوشت خوشمزه داشتیم (برای بقیه دیزی) و بعد کمی همه استراحت کردن و من کتاب خوندم و بعد رفتیم سینما واسه عصر و ‌پفک جدید امتحان کردم؛ مارک مز*مز و بعد رفتیم کار&اکو از این قهوه جدید ها با کروسان کریسمسی بخرم ک اون شعبه نداشت رفتم بعدی گرفتم یعنی یه کروسانی بود بی نهایت تازه و کرم خوشمزه داشت. عااااالی. همچنان برف ریز میبارید و بعد قطع شد اما الانم هست و اصلااااا هم به نظرم سر*ما ر&یزه  نیست و کاملا برفه !

خلاصه که خداروشکر برای همه چی. 

مژگان ❤😻
۲۸آذر

دیشب مثل اینکه برف اومده و من ندیدم اما صبح دیدم رو ماشینم برف جمع شده و البته یکی دو روز پیش هم یکم برف دیدم. به امید خدا فردا هم قراره برف بیاد و امیدوارم برم قشنگ نگاه کنم و حتی بازی کنم. امشب رفتم اون نون خامه ای ها ک شبیه ساندویچه رو خوردم که داخل یه پوشش کاغذیه و طعمش عالی بود و احساس کردم میزون)) میزووونم =))))

دیگه اینکه کمی فیلم دیدم و میخوام کتاب بخونم. این چند روزه بارون اومد کلی مخصوصا دیروز ک کامل بارون میومد. به لطف خدا. واقعا خداروشکر. 

‌ضمنا فردا برنامه های خوبی دارم ک میام مینویسم بعدش. اوضاع کار هم عالیه و برنامه های جدید دارم واسه خرید و همه چی. 

دارم رو خودم بیشتر کار می‌کنم و پادکست )نقطه رو بیشتر گوش میدم و اینا که واسم خوبه. 

مژگان ❤😻
۲۴آذر

داشتم کتاب حسر/ت های کل/ور رو میخوندم که یهو به ذهنم رسید بیام ی چیزی اینج بنویسم و بعد از مدتها دارم با لپ تاپ میام اینجا. 

یه کار جدید میخوام انجام بدم ک با هو/ش مص/نوعی بیام محتوا رو چک کنم اما مطئن نیستم ازش

- امروز سر فیلمبرداری بودیم و دو تا مونده تا فصل دو تموم بشه. هیجان زده ام که بعدش چی میشه/ پس زمینه فیلمها طلایییییی ترینه

- جمعه رتفیم کافه با ستاره از این شیر و مینی کروسان ه خوردم اما زیاد خوشمزه نبود و بعد پیاده رفتیم شهر کتاب جدید ب/هار ک نمیدونم جدیده یا نه اما قبلا نرفتم. بد نبود فقط

- بعد مجوبر شدم قهوه بگیرم از این کاروان جدیده کا/فه ه/مرا/ه و بد نبود اونم. دیگه ۱۰۰ ع/ربیکا نمیگیرم. چون خوابم داشت میگرفت خریدم ک رانندگی کنم.

- دیشب دو بار تقریبا کابوس دیدم و با استرس یک بار بیدار شدم. میدونم از این ش اب میخوره و واقعا با اینکه چیزی نیست اذیتم میکنه امیدوارم خدا به راحت ترین شکل حلش کنه چون واقعا برام زیادیه

- امیدوارم کلی کتاب دیگه بخرم این یکی از موضوعاتیه که زیاد بهش فک میکنم و کل قضیه خرید :)

- راستی ۵ شنبه بارون اومد روز /ما/در بود و رفتیم لازانیا و مرغ خوردیم عالی بود

- عدد ین سری پست شده ۱۲۱۲ :)

خداروشکر بابت همه چی

مژگان ❤😻
۱۲آذر

امشب رفتیم کافه با دوستان و خیلی خوب بود. کلی گفتیم و خندیدیم. نی(لو هم بود ک قبلا ازش عصبانی بودم اما الان فهمیدم دلم براش تنگ شده بود و خوشحال شدم دیدمش. 

اول رفتیم ی کافه جدید ک گفت چای و کیک داریم فقط و ما چیزای دیگ میخواستیم اما بعد ک رفتیم کافه دیگه باز چای و کیک خوردیم =)))) 

اون دو سه تا مشکل تو ذهنم یعنی  ز ش و تعویض پلاک رو میسپرم دست خدا. خدایا واقعا به هر خیری بهم برسونی نیاز دارم و میدونم صدای منو میشنوی.

راستی امروز نم بارون زد که بسیار زیبا بود و خدا رو صد هزار مرتبه شکر.

مژگان ❤😻
۱۱آذر

سر اون قضیه ش خیلی گرفتار شدم. واقعا فکرم درگیرش هست. امشب ب خودم گفتم دیگه امشب ک مشخص نیست چی‌میشه پس تو لحظه باش و شاد باش و بودم اما بازم یکم تو فکرم بود. سپردم دست خدا واقعا. حقم نبود این همه اذیت سر ی چیز کوچیک و البته که درس خیلی مهمی بهم داد. دلم می‌خواد آدمی باشم ک تو بچگی دوس داشتم باشم یعنی مهربون بدون داد و بیداد و مودب.

ضمنا ی مشتری دیگه هم مبلغ قابل توجهی بهم بدهکاره ک البته به امید خدا تسویه میکنه و نگفته نمیده اما دلم می‌خواد زودتر بزنه ک خیالم راحت بشه. 

خدا فقط باید کمکم کنه!

امشب رفتیم اجرای )حام(د آ/هنگ»گی. بد نبود خوش گذشت مخصوصا با حضور اون بازیگر. و بعد ی کتاب خریدم که یکی از بهترین بخشای این روزامه ! کتاب خریدن منظورمه. و لگ قهوه ای ک سفارش داده بودم رو تحویل گرفتم و اهان اسنک )بادوم زمینی مورد علاقه ام رو خریدم چند تا. شام هم ساندویچ فلافل خوردیم ک خوشمزه تر از همیشه بود. 

دیگه چیییی؟ خوبه همه چی خداروشکر واقعا ممنونم بابت سلامتیم خانواده ام نم نم خیلی ریز بارون تموم تجربه های خوبی ک تو زندگیم داشتم و شغلم و خودم و همه این چیزا. اما این قضیه ش چیزیه ک تحملش رو ندارم از میزان تحمل من بالاتره. واقعا امیدوارم حل بشه واقعا به هر ذره دعایی نیاز دارم و فقط رو خدا حساب کردم و دعاها

یعنی اگه حل بشه بار بزرگی از رو دوشم برداشته میشه. 

فردا هم قرار داریم بریم کافه با یکی از فامیلا ک خوبن اما دلم میخواست پس فردا بریم مثلا ک فردا استراحت کنم کلی. واقعا روزام شلوغه و خسته میشم. جمعه هم شاید باید برم بیرون چون مهمون داریم و حوصله ندارم بمونم وگرنه میخوابیدم کلی. بعد احتمالا برم صبحانه ی چیز جدید بخورم. 

خدایا به امید خودت 

مژگان ❤😻
۰۱آذر

امروز رفتیم سینما فیلم ؟کج پی_له رو دیدیم که به نظرم افتضاح بود اما چون خرید کرده بودم روز خوبی داشتم و خیلی اذیت نشدم سر افتضاح بودن فیلم 😁 البته پیام کلیش رو واقعا دوست داشتم که مهم نیست زن یا )مرد باشی مهم اینه ک ادم خوبی باشه اما همینو قشنگ پخش میکردن تو تلویزیون به جای این فیلم خیلی بهتر بود. 

خلاصه که از اص(فهان <ما-ل یه بافت کرم گرفتم ک روش توت فرنگی های برجسته داشت و خیلییییی دوسش دارم و مدتی بود میخواستم بخرم. همچنین ی جفت جوراب ک روش خرگوش و آلبالو داره و خیلی بامزه اس هر دوش. قبلش هم از ش~هر کتاب یه کتاب خریدم ک مدتی بود اونو میخواستم و الان تخفیف داشت البته روز آخر تخفیف بود. دیگه چیییی؟ اهان ناهار کباب خوردم ک اونم مدتی بود هوس کرده بودم اما راستش خیلی طعمش رو دوست نداشتم. الان ک دارم مینویسم انگار روز خیلی خوبی بودا! هرچی مدتی بود لازم داشتم و میخواستم رو خریدم و البته که رفتیم دو سوپرمارکت ک میخواستم اونم مدت ها  بود میخواستم برم ولی به اون خوبی ک فک میکردم نبود و چیپس کوچیک پرینگ@لز گرفتم بعد مدتها ک مثل قبل اصلا دوس نداشتم و ی چیز مثل کرم شکلات کیت (کت ک اونم دوس نداشتم و باز به این نتیجه رسیدم ک فقط خوراکی های مورد علاقه همیشیگیم رو بخرم و چیزای جدید کمتر امتحان کنم. لیستشون هم نوشتم اینجا هم میذارم :))))

 

خوراکی های سوپرمارکتی مورد علاقه من

بیسکویت روسی

شکلات سه تایی گرد خارجی

کیندر )اسب آبی

کیت )کت بیسکویتی (امتحان کنم دوباره)

 

 

اون بیسکویت قرمز ایرانی چند لایه

مزه :چیپس

اسنک بادام( زمینی چاکلز

چیپس؛ لینا

کیک@ شیرین؛ عسل دو قلو و پوسته سفید

 

امروز کنار خانواده خیلی خوب بود خداروشکر البته بابا باغ کار داشت اما شب دیدمش خونه و حرف زدیم و بافت توت فرنگی رو هم خیلی دوس داشت.

راستی حس می‌کنم دیگه نباید جمعه صبح ها برم بیرون و باید بخوابم و به جاش روزای دیگ عصر و شب برم. جمعه ها هم عصر برم خیلی بهتره.

درمورد حال روحیم باید بگم ک امروز ناراحت بودم اولش اما بیرون رفتم بهتر شدم. امیدوارم بهتر و بهتر بشم تا روزی ک واقعا حال خوبی داشته باشم. 

خدایا از خودت کمک میخوام و به خودت میسپارم و ایمان دارم ک بهترین رو واسم انجام میدی. بهترین بهترینا ک خودم بگم از چیزی ک میخواستمم بهتر شد. خدایا شکرت و به هممون کمک کن لطفا

مژگان ❤😻
۲۹آبان

نمی‌دونم چرا دیگه دلم نمیخواد استوری اینا بذارم

البته میدونم. مثلا تو پیج ک چند تا آشنا فامیل با پیج فیک میان و این کارشون حالم رو بهم میزنه و دلم نمیخواد چیزی بذارم اونجا. همینطور تو پیج خودم دو نفر هستن ک ازشون متنفرم و نمیخوام استوریای منو ببینن و کلا هم نمی‌دونم خلاصه ترجیح میدم فعلا چیزی نذارم

دیشب رفتم ناخن هامو درست کردم و خیلیییییی عاشقشونم برخلاف ناخن قبلی (این بار تیره ترین زرشکی‌ممکنه). بعد با ناخن کارم کلی حرف زدیم. امروز باشگاه بودم برنامه جدید دو ساعت تمرین کردم و ۳۸۵ کالری سوزوندم. البته رژیمم خوب داشت پیش میرفت ک ب جای یک کاسه دو تا کاسه اش خوردم جالبه ک اولی فوق العاذه بود دومی معمولی و ارزشش رو نداشت.

کلی چیزا تو ذهنمه. یکی ی نفر ک بهم بدهکاره یکی قضیه ش یکی شلوغ بودن سرم. واقعا ی جمعه رو دارم و بقیه هفته خیلی شلوغم مخصوصا چند روز خاص. فردا هم که سرکار کلی شلوغم و بعدش فیلم داریم ک باید قهوه بخورم برم. نیازه یه نویسنده استخدام کنم ک ب امید خدا انجام میدم. 

خیلی همه چیو سپردم ب خدا. چون زیاده و خودش فقط از پسش برمیاد. خیلی اعتماد دارم ب خودش خیلی دستمو گذاشتم تو دستش. خیلی زیاد. 

امروز ناراحت بودم کلی ولی رفتم باشگاه بهتر شدم البته یکم عصبانی بودم ک تمرینم طول کشید با اینکه ست های چهارتایی رو سه تا زدم و یکی شیش تایی بود ک سه تا زدم بازم دو سااااعت طول کشید. تازه از موقع شروع دقیق نه از وقتی وارد باشگاه شدم.

حالا مهم نیست واقعا روحیه ام رو خوب میکنه. 

جمعه قراره برم کافه تیرامیسو بخورم بعد نه روز چالش قند و البته ی بیسکویت ک مامانم بهم داد رو قایم کردم ک بخورم :) همچنین شهر کتاب ی کتاب واسم گذاشته ک میرم میگیرم. البته ماشینم به شدت کثیفه و یادم رفت شوینده بخرم امروز و یادم رفت ی سری پول انتقال بدم چون ی همراه بانکم خرابه. مجبورم فردا انجام بدم بعد فیلم،

خلاصه ک فعلا همینا

نگرانیم اینه ک جمعه نشه برم ب کارام برسم اما ب امید خدا میرم

و همینطور کتاب امروز نخوندم چون چند ساعت مشغول ادیت شدم. واقعا خسته کننده شده

الانم خسته ام و خوابم میاددددددد

خدایا شکرت

بهم کمک کن

مراقبم باش

مژگان ❤😻
۲۵آبان

خیلی ترسیده بودم سر قضیه ش. ی سری چیزا دیدم درمورد اینکه خدا کمک میکنه و با توجه به اینکه ایمانم بهش فوق العاده عمیق شده، باور دارم دست خدا روی شونه‌ام هست. کمکم میکنه برم جلو و همه چیو واسم درست میکنه!

یعنی چیزای کوچیک معجزه وار تا چیزای بزرگ. اول اینکه کابل خریدم واسه ایرپ#اد ک اورجینال نبود و اصلا دلم باهاش نبود و میخواستم اصل بگیرم یارو گفت ضمانت می‌کنم و رفتم خونه چند روز بعد یادم اومد ک تو جعبه اش هست و من چون با کابل گوشی قبلی شارژ میکردم یادم رفته بود! بعد بهش گفتم دست دو می‌خری ازم گفت اره و پول نو رو کامل بهم داد! میخوام همیشه ازش خرید کنم دیگه! البته قبلا هم تا حدی مشتریش بودم تا اینکه با خرید گوشی جدید اصلی ترین خریدم رو انجام دادم تا الان. 

بعد اینکه فروش کتاب + درست شدن کار کتاب ط‌ و فهمیدن حقوق و چ ۲ جدید! 

بعد فیلم برداری بعد مشتریای زیاد. 

ی سری مشکل دارم . اما میدونم حل میشه به امید خدا. زود و قشنگ و آروم و به بهترین شکل و جوری ک تصور نمیکنی. 

خلاصه که داشتم درمورد ش میگفتم و اینکه خدا بهم کمک میکنه درموردش . خوشحالم ک اینجا درموردش نوشتم هرچند رمزی و این احساس قدرت بهم میده ک اینجا چیزای بیشتری بنویسم. 

خدایا سپردم دست خودت همه چیو.

قشنگش کن

تو بهترین شکل ممکنی

من عاشق و بنده توام.

مژگان ❤😻
۲۴آبان

چند روزه اتفاقات خیلی خوبی واسم میفتن خداروشکر :) اول اینکه اولویه داشتیم و بعد سوپ مرغ خیلی‌خوشمزه و بهم خیلی چسبید فک کنم ی چیز‌ خوشمزه دیگه هم بود. دیگه عاشق فیلمبرداری هامون شدم و عاشق هاپومون موکا. و اینکه با فاطمه دیروز رفتیم بیرون که خیلی خیلی خوب بود خداروشکر:) 

بعد هم امروز رفتم بیرون نمیدونستم کجا برم حتی مطمئن نبودم برم بیرون. بعد یاد جایی افتاد ک میخواستم برم مدتی 💛 و زدم تو مپ دیگه حفظی‌رفتم پیچیدم ی جا اصلا مطمئن نبودم درسته. پیاده شدم رفتم تو ی کوچه پر چتر! گلخانه و وایب خوب. همینطوری مستقیم رفتن بدون پرسیدن از کسی و یهو دیدم روبروی جایی ام ک میخواستم! پر از آدمای خوش برخورد مهربون و زیبایی و انرژی مثبت 

ایس تی خوردم و کوکی پر از کره و کتاب خوندم و برگشتم رفتم گلفروشی همونجا ی خانم فوق العاده مهربون اونجا بود بهم گفت دخترا رو خیلی دوس دارم چون خودم دو تا پسر دارم و خلاصه خیلی آدم خوبی بود. 

ازش گل آفتاب گردون خریدم و برگشتم. موقعی ک داشتم میرفتم ‌پارکینگ قلبم آنقدر پر از شادی بود ک اشک شوق تو چشمام جمع شد و سرشار از حس خوب بودم. ضمنا ی شمع داشتن شکل نارنگی خیلی بااامزه بود!

امشب مهمون دوست داشتنی داریم (دایی زندایی مامانم و بازم ی شام خوشمزه ؛ اکبر جوجه.

قراره برم تئاتر به زودی. راستی‌با فاطمه پاستا خوردیم ک اونم عالی بود. عصر دیروز هم کله جوش خوردم اتیشی خیلی خوشمزه.

شکر خدای را از همه چیز

باورم نمیشه بعد از روزای تلخ اخیر آنقدر خوبم . توکل ب خدا معجزه میکنه. 

مژگان ❤😻
۲۵مهر

امروز یه تماس خیلی مهم و خیلی خوب داشتم ک البته نتیجه اش مشخص نیست اما حس خیلی خوبی بهش دارم. در اصل چند روزی هست ک تصمیم گرفتم پروژه جدیدی رو شروع کنم ک این تصمیم با ترس، هیجان، ذوق و همه چیزا همراه بوده ولی امروز به خاطر این تماس مجبورم انجام مقدمات این پروژه رو یکم عقب بندازم. 

راستش شغلم سخت تر از همیشه شده، پروژه ها کم و زیاد میشن و نسبت به سال‌های قبل کمترن. درآمدش هم نسبتا کمتره. بنابراین تصمیم دارم پروژه های جدید رو شروع کنم. البته بازم خداروشکر واقعا دارم تلاشم رو می‌کنم و شغلم هم خوبه اما سختی هم خیلی زیاد داره و اینکه با تحمل سختی ها تازه پروژه کم باشه رو نمیتونم قبول کنم. بنابراین امید دارم ک ب زودی بهتر بشه.

امروز صبح ک پاشدم ب خاطر ی سری مسائل ناراحت بودم. اما به جاش گفتم خدایا تو رو دارم فقط. تو همه چیز منی تو کارفرمای منی و آشنای منی و کسی هستی ک منو دوس داره. و بعد از اون تماس حس کردم این جواب ایمانم بوده، ایمان و تلاش. 

ضمنا با ریسک کردن سر خرید ماشین، حس میکردم جواب خوبی میگیرم چون ی جور طرز فکر خاصی دارم در این زمینه. 

مژگان ❤😻
۰۶مهر

خب سفرنامه این سری با همیشه فرق داره و خیلی خلاصه اس: 

سفرنامه شمال

اتوبوس خیلی طولانی

ساحل بازار محلی بازار ماهی خرید نون و اینا

رودخانه خوشگل

پاساژ آرامش 

دهکده بازار محلی 

 

روز دو 

ساعت شش صبح بیدار نون و پیاده روی هوا گرم و شرجی

جنگل دالخان//ی مه کلوچه چای بستنی محلی

ساحل خودمون؛ رقص کردی

ننه میگه صالح و حاصل به ساحل :)))

 

 

روز سه

بلوار کازینو

ساحل توسکا

پابرهنه

عکس

ایس لاته با مغز گردو

کلی خندیدیم

شب رفتیم یکم قدم زدیم

 

روز چهار

تله کابین اما نرفتیم بالا

برگشت خونه و روتین عزیزم 

همه چی عالیه خداروشکر و خیلی خوش گذشت

مژگان ❤😻
۳۰شهریور

این روزا شلوغم و باشگاهم دارم

هوا داره خنک میشه که خیلی دلپذیره

باشگاه یکم خسته ام میکنه اما امیدوارم ادامه بدم

بیشترربه فکر اینم ک عضلات دستام اونقدر قوی نشده

 

مژگان ❤😻
۲۳شهریور

امشب ماشینم رو عوض کردم :)

مژگان ❤😻
۲۱شهریور

امروز خونه مامان بزرگ بودم. بهش گفتم پات خوبه گفت اره گفتم خداروشکر گفت شکر خیر. بعد لبخند زد و گفت تو چقدر مهربونی، بوسم کرد و بغلم کرد. واسه یه دقیقه بغل کردیم همو و این جزو بهترین لحظه های کل زندگیم بود. :)))) خداروشکر 

مژگان ❤😻