مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

❤چالِ لبخندِ تو دائم...حالِ خوبت مستمر!

❤❤اینجا بعضی حس و حال هام،عقاید و خاطراتم رو مینویسم. (چیزی مثل یک دفتر خاطرات)

❤❤❤دل را به خدا بسپار :)

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
۲۸تیر

نمیدونم اینجا نوشتم یا نه، اما تازگیا کار تولید محتوا توی سایت خارجی رو شروع کردم و نمیدونم چی میشه اما واقعا امیدوارم نتیجه خوب بشه به امید خدا. امشبم رفتم روش کار کردم و اینکه یه ویدیو معرفی کتابم درست کردم. همینطور یکم اتاقمو مرتب کردم و گلای پژمرده صورتی ام رو ریختم دور تا فقط خوبا بمونن. یکمم جواب پیام کاری دادم و خلاصه خیلی عصر و شب مفیدی بود. با مامان هم عصر رفتیم بیرون برای چند تا کار کوچیک. 

اگه انقدر هر شب مفید باشه یا بیرون برم خیلی خوبه ها :) ضمنا با یه چیزی به اسم نویسندگی خلاق هم مواجه شدم تو این سایته که حس میکنم دقیقا همون چیزیه که همیشه دنبالش بودم: شغل مورد علاقه ام. منظورم داستان نیست. منظورم متن خلاقانه درباره چیزای مختلفه. امیدواااارم واقعا تو این زمینه بتونم کار کنم.

مژگان ❤😻
۲۵تیر

این روزا اصلا انگیزه ندارم. خیلی ناراحتم. شبا که اصلا نگم. نمیدونم از بیرون نرفتنه یا از چی. ولی واقعا بی حوصله ام. میشینم کلی سریال میبینم(اشنایی با مادر)، کتاب میخونم ولی اخرش خوب نیستم. انگیزه و حوصله ندارم. کاش خوب بشم

مژگان ❤😻
۲۴تیر

دیشب باغ بودیم البته شب برگشتیم. ولی واقعا خوب بود. یه حس خاصی داره اونجا. انگار زندگی خیلیییی ساده تره. وسایل اشپزخونه قدیمی ان و فکر میکنم همین یکی از دلایل جمله قبلیه. هوا عالی بود و البته سرد؛ یکم دراز کشیدم و خوابم برد دیگه نمیتونستم پاشم! 

با سگ ها هم بازی کردیم. کوچیکه دزده تمام استخونای بقیه رو میدزده. از دستش سگ مشکی تمام مدت برای ساعتتها استخونش رو گرفته بود به دهنش میبرد اینور اونور. بیلی اولش قهر بود انگار با دستش جلو چشمشو میگرفت ولی بعد خوب شد. و واقعا واقعا زیبا شده، اصلا قابل مقایسه با اولش نیست. 

الانم داره کتاب قرارمان کافه کاپ کیک رو میخونم و حسابی لذت میبرم. 

مژگان ❤😻
۲۱تیر

+شنبه مامانم یه عمل داشت. خداروشکر حالش خوبه الان. ولی واقعا سخت بود اون روز توی بیمارستان. فشار روحی زیادی روم بود. خدایا لطفا خودت همه بیمارا رو شفا بده.

+از امروز برگشتم به روتین و عمیقا احساس خوشبختی میکنم. واقعا زندگی روزمره برای خودش یه چیزیه.

+برای پیج کتابم کلی فکر خوب کردم. مطمئنم عالی میشه.

+دیروز رفتم برای نوبت لایت گفتن نمیشه رو موهام و باید تا عید صبر کنم. اولش ناراحت شدم ولی الان میدونم اینجوری کارم خیلی بهتر میشه.

+امروز ظهر کولر خراب شد کلی طول کشید بابا درستش کنه. خواب ظهرو از دست دادیم :) بعد از ظهر رفتم کمی خرید و شب هم کمک مامان یکم سبزی پاک کردم که واقعا کیف داد :)

+دلم میخواد شبا بیشتر بیرون بخوابیم درست مثل پارسال. اما هوا یکم گرمه نمیشه. انشاا... از هفته های اینده خنک تر بشه که بتونیم.

+امشب من و خواهرم به توافق رسیدیم که نون سیر کمش خوبه ولی مامانم مخالف بود :دی

مژگان ❤😻
۱۸تیر

وای که چه روز طولانی ای بود. از ساعت ۵:۵۸ دقیقه تا الان بیدارم. بیمارستان بودیم و مامانم عمل داشت. خداروشکر همه چیز خوب پیش رفت. اما واقعا فشار زیادی روم هست و فکر نیکنم استرس هایی که سرکوب کردم دارن خودشون رو اینجوری نشون میدن.

انشاا... همه بیمارا خوب بشن و کسی دیگه بیمار نشه.

مژگان ❤😻
۱۵تیر

امروز رفتیم شهر کتاب. به مامانم تو ماشین کفتم یادت باشه یه خودکارم بگیرم. گفت به من چه. خندیدم گفتم چرا کفت من میخوام خوراکی بخورم خوصله کتاب ندارم 😂🤦🏽‍♀️

اخرم رفت کافه نشست تا ما کارمون تموم بشه. منم دیگه بی تاب قهوه بودم زیاد تگشتم بین کتابا، اخرم بهار نارنج خوردم که خوشمزه نبود 😕 به خواهرم بنده خدا گفته بودم خوشمزه اس ولی این سری فرق داشت .

مژگان ❤😻
۱۳تیر

جمعه توی باغ که داشتیم با فرشته حرف میزدیم متوجه شدم چقدر تغییر کردم از موقع مدرسه و دانگشاه. خیلی منطقی تر فکر میکنم و البته از روی بعضی صحبتهای قبلیم احتمالا کمی منفی نگر تر شدم که این مدت روش کار کردم و از این لحاظ بهترم الان. 

اما بازم برام جالب بود این همه تغییر و اینکه تازه موقع صحبت با بقیه نمود پیدا میکنه و متوجه تغییر میشم، نه موقع فکر کردن.

 

مژگان ❤😻
۱۲تیر

زندگی روزای شاد داره. روزای غمگین داره. همه چی داره. قبلا فکر میکردم فقط باید از خوبیا حرف زد اما ترکیب خوبی و بدیه که زندگی رو میسازه، چه بخوایم چه نخوایم. و امروز بهتر بگم، امشب، یکی از شبای غمگین منه. اینجور وقتا به نظرم باید پذیرفت و ناراحت بود به جای هر کار دیگه ای. اینطوری بهتره باور کن!

مژگان ❤😻
۰۸تیر

امروز رفتم دکتر ارتدونسی که برام پلاک جدید و سیم جدید بذاره. پایین دندونام رو هم صاف کرد و خود دندونام هم بهتر شدن به خاطر سیم و پلاک ک این یه هفته گذاشتم. واقعا راضی ام از نتیجه، بعدشم رفتم کادوی تولد امسالمو خریدم برای خودم با ناخیر

الانم انقدر خسته ام که مثل خستگی‌های زمان داشمگاه میمونه. خسته خوب. پروتئین بارم گرفتم راستی خوب بود. برم بخوام احتمالا. :)

مژگان ❤😻
۰۵تیر

من امروز فیلر زیر چشم زدم! به نظر خودم خیلیییی بهم میاد و واقعا خوب شدم. خوشحالم که این کارو کردم هرچند اولش کمی تردید داشتم ولی بالاخره تصمیم رو گرفتم. البته خیلییییی معطل شدیم توی مطب ولی در کل راضی بودم.

یکی این، یکی هم بلیچینگ که از ۲۰ خرداد انجام میدم و فکر کنم اندازه یکی دو شب مونده ازش که اونم تصمیم خوبی بود و تفاوتش مشهوده اما به نظرم نسبت به هزینه اش یکم نمی ارزه. 

و همین دیگه. حالا منتظرم ریشه موهام دربیاد برم از اول دکلره کنم وااااقعا منتظرم، که بعدش هم کراتینه کنم. یه کار زیبایی دیگه هم که برنامه ماه بعدمه انشاا... پاکسازی پوسته. واقعا گرون شده ولی بعد مدتها باید یه بار برم. 

همین دیگه، اینم از برنامه زیبایی این روزا :)

مژگان ❤😻
۰۳تیر

فکر کنم پریشب بود که اومدم توی وبلاگم و چند تا چیز قدیمی رو خوندم از سالای مختلف. (احتمالا موقع پست قبلی)

و فکر کردم چقدرررررررررر قبلا شاد بودم خوشحال بودم اروم تر بودم بیشتر لذت میبردم از همه چیز و... الان قطعا تغییر کردم. بزرگتر شدم پخته تر با تجربه تر توی زندگی و کار. سختی هایی داشتیم مثل طلاق خواهرم که برای کل خانواده سخت بود. کارم خیلی زیادتر و پرمسئولیت تر شد. همه چی مخصوصا همین مورد اخر باعث تغییر من شد. دلم میخواد سعی کنم بیشتر از همه چی لذت ببرم. بیشتر با همه مهربون باشم. مخصوصا دلم میخواد رابطه بهترین با خونواده ام داشته باشم ، الان اصلا رایطه بدی باهاشون ندارما اما دلم میخواد بهتر بهتر بشه. 

و دلم میخواد بیشتر اینجا بنویسم و بیشتر چیزای قبلیمو بخونم. پیج اینستام رو هم میخوام سعی کنم فقط کتابی باشه که اینجا بیشتر برسم بیام و از همه چی بنویسم. اخ که چقدر نوشتن رو دوس دارم خیلی خوبه ارومم میکنه. شکر خدای را از همه چیز.۰

مژگان ❤😻
۰۱تیر

امسال از بش رفتم دندونپزشکی خسته شدم! قضیه از جایی شروع شد که رفتم برای دندون عقلم عکس گرفتم ث فهمیدم دو تا ترمیمی دارم و دکتر اصرار کرد دندونی ک عصب کشی کردم رو روکش کنم. حالا قبلش رفته بودم یه بلیچینگ هم سفارش داده بودم. 

یه ترمیم انجام دادم و قالب گیری برای روکش و بعد رفتم جراحی، بعد باز روکش رو گذاشتم و بعدش متوجه شدم وای! دندونای جلوییم دارن فاصله میگیرن و دندون نیشم زده بیرون. برای همین امروز هم رفتم پیش دکتر ارتدونسیم. دیگه گفت که باید بیای قالب جدید بگیری و سیم جدید. که گرون هم هستن. تازه یه ترمیم دیگه و یه جراحی دیگه داره به اضافه عکس سه بعدی جراحی.  هفته دیگه هم باید برم باز پیش دکتر ارتدونسی. 

برای همین واقعا دیگه خسته شدم از دندونپزشکی. راااااستی دکترم گفته باید جرم گیری هم بکنی :/ 

‌قراره یه روزم برم فیلر چشم بزنم که بعد ترمیم دندونم انجام بدم تا در نهایت برم جراحی اخری. بعدش دیگه قول میدم شیش ماه یک بار برم چک اپ که همش با هم اینطور نشه. مدتی هم هست نخ دندون میزنم و واقعا راحت تر از چیزیه که درموردش غر میزدم.

دیگه چی؟ یکم بی حوصله ام این روزا. اما به جز اون برنامه رژیممه که اصلا رعایت نمیکنم یعنی هرچی میخوام رعایت کنم باز ولش میکنم و این اذیتم میکنه. کارا هم زیاده و دارم یه کار جدید شروع میکنم که بهش امیدوارم و به امید خدا خیلی خوبه برام.

امروز داشتم فکر میکردم از اخرین باری که توی مطب دکتر ارتدونسی بودم چقدرررر تغییر کرده همه چی زندگیم و بیشتر به سمت خوب شدن و رشد. خداروشکر میکنم واقعا. 

البته راستشو بگم یکم این هزینه دکترا زده تو ذوقم. منم اصرار دارم بخشی از هزینه رو خودم پرداخت کنم اما واقعا این گرونی های عجیب دیگه داره اذیت کننده میشه، مسئله هم این نیست که پولشو داری یا نه، در کل منصفانه نیست به نظرم.

خب اینم از یه مطلب طولانی، برم. ایشاا... که یه روزی همه چی درست درست میشه.

مژگان ❤😻
۲۹خرداد

جمعه تولدم رو گرفتم و کلیییی خوش گذشت. یه تولد کوچیک بود اما بازم کلی کیف داد و از این بابت خیلی خوشحالم. بعد دیشب هم خونه مامان بزرگم بودیم:

مامانم: دکتر بهم گفته دیگه قرص آهن نخور

مامان بزرگ: پس منم دیگه نمیخورم

-مگه تو قرص آهن میخوری؟

-قرص آهن چیه 

🤣🤣🤣🤣🤣🤣

مژگان ❤😻
۱۹خرداد

خب خب امروز تولدمه و اصلا نمیشه که نیام اینجا چیزی بنویسم. اول میخوام درمورد ۲۳ سالگی بنویسم. کارایی که کردم چیا بودن؟ ادامه دادن به شغلم با قدرت زیاد، کلیییی کتاب خوندن، رشد پیج کتابم، کلاس داستان نویسی که هنوزم ادامه داره، کلی لباس خریدم، بزرگتر شدن، شروع یک کار جدید که هنوز نمیدونم نتیجه اش چطوره (فایل)، انگیزه برای شروع کارای جدید دیگه که کلی تو برنامم هست، بزرگتر شدن و بهتر شدن، رنگ کردن مو، جراحی دندون عقل و کارای جدید دیگه.

خیلییییییی خوشحالم که یک سال دیگه بزرگتر و با تجربه تر شدم. امیدوارم در ۲۴ سالگی باز هم کلی پیشرفت کنم و کارای جدید انجام بدم. اصلا میدونین چیه؟ میخوام اسم ۲۴ سالگی و هدفش رو این بذارم: پیش به سوی چیزای جدید :)

کلی حس خوبی دارم الان که اینا رو مینویسم. انشاا... امسال بتونم سه تا برنامه کاری مهمم رو عملی کنم: پروژه خارجی محتوا، سرمایه گذاری (یک بار انجام دادم که نتیجه اش هنوز مشخص نیست ولی انشاا... خوبه) و نوشتن کتاب. به جز اینها چندین و چند هدف دیگه هم دارم که امیدوارم همشون اوکی بشن به لطف خدا. 

دیشب، حس کردم خدا باهامه! کمکم میکنه از تمام پله ها بالا برم. میدونم توی آغوشش هستم و کلی امید دارم که همه چی به زودی زود درست میشه.

در اخر انشاا... به زودی اوضاع کشورم و مردم عزیز کشورم خیلی بهتر میشه، خدایا شکرت بابت همه چی. ممنونم برای سلامتی و کار و خانواده و دوستان و همه چیزایی که بهم دادی و خواهی داد. پیش به سوی چیزای جدید به کمک خدا :)

مژگان ❤😻
۰۳خرداد

باورم نمیشه نزدیک دو ماهه نیومدم اینجا. فکر کنم علتش وجود اینستاگرامه که همه چیو اونجا میذارم و حس میکنم خب نیاز نیست جای دیگه ثبت شه البته ناخوداگاه.

ننوشتم کلاس نویسندگی میرم که خیلی خوبه، یک کار جدید دارم شروع میکنم، همچنین چند ایده جدید دارم که فکر میکنم جواب بدن. جالبه اخرین چیز عالی ای که بهش دارم میرسم احتمالا، در نتیجه یک سری تفکر مثبت از زندگی موزد علاقم بود که توی اون تایم بیشتری دارم. انشاا... که خیر باشه.

این روزا خیلی کار میکنم و البته تفریح کافی. همه چی عالی. و همین 

+قراره برم جراحی دندون عقل. زیادم نمیترسم چون که اخیرا پرکردنی اینا داشتم.

مژگان ❤😻
۰۷فروردين

خببب ما از سوم تا شیشم فروردین رو رفته بودیم کیش، اینجا میخوام راجع به این سفر بنویسم که یادگاری بمونه.

روز اول وقتی رسیدیم رفتیم ساحل یکم عکس اینا گرفتیم و بعد رفتیم شاتل و پاراسل. من کلی ترسیدم و جیبیغ زدم اما خوشحالم که رفتم. مخصوصا پاراسل که پشیمون شده بودم و ترسیده بودم اما رفتم. غواصی هم خواهرم نیومد پس نرفتم.

بعد از اونا شب رفتیم رستوران شاندیز که غذای معمولی ولی گرون داشت و در کل غذاش خوب نبود اما فکر کنم پنج تا خواننده اومدن که بعضی آهنگاشون خوب بود. در اخرم ترنسفر هتل ما رو برد سمت هتل و کسایی که باهامون بودن خیلی باحال بودن و شروع کردن دست زدن اینا و کلی خوش گذشت. مخصوصا موقعی که اهنگ اول مال شادمهر بود و همه داشتن میگفتن لالایی لالالا واقعا حس خوبی داشت :)

روز دوم اولش رفتیم عکاسی از طرف هتل، بعدش سافاری که حیلی باحال بود و مامانمم باهامون اومد، بعدش مرکز تجاری رفتیم و یکی دو تا پاساژ دیگه که مرکز تجاری خوب بود و ازش خرید کردیم. من روسری و تی شرت و شکلات خارجی گرفتم. بعذ رفتیم ساحل سیمرغ و پیاده روی کردیم و رفتیم کافه و در اخر ساعت یازده و نیم کشتی تفریحی رفتیم که غذا بد بود و خواننده معمولی اما بدترین قسمتش این بود که خواننده دیر اومد طبقه بالا. برای ناهارم رفتیم دارچین که خیلی دوست داشتم. روز دوم ساحل مرجان هم رفتیم کوتاه.

روز سوم صبحش رفتیم عکاسی خودمون با درختای نخل و بعد پاساژ کوروش و هایپر پاندا که از پاندا کلیییی خوراکی خارجی خریدیم. و یکم چیزای دیگه. بعد تور دور جزیره که اصلا خوب نبود. کاریز و خانه بادگیر رو دوست نداشتم. درخت کهنسال هم چندان خوب نبود. فقط کشتی یونانی خوب بود اما به شذتتتتتت گرم بود. بعدش رفتیم پاساژ دیپلمات و بازار عرب ها که هردو خوب بودن و خرید کردیم. شامم همون پاساژ دیپلمات خوردیم که خوشمزه بود. بعدشم رفتیم اسکله عکاسی و اخرم ساحل سیمرغ و کافه. کلی هم نشستیم پای اب.

روز چهارم هم چمدون بستیم و تحویل دادیم. بعد رفتیم ساحل مرجان توی یه کافه خیابونی کلی نشستیم. خیلی گرم بود ما هم چیزای خنک خوردیم بهتر شد. در اخرم یکم پیاده روی توی خیابون و پاساژ مرجان رفتیم که حیلی قشنگ نبود اجناسش. بعدم دیگه رفتیم فرودگاه که پرواز کلی تاخیر داشت و همه خسته شده بودن. توی فرودگاه هم بابا کلی منتظرمون شده بود و در نهایت رسیدیم خونه و من به این نتیجه رسیدم هیچچچچ جا خونه خود اذم نمیشه :)))

پی نوشت:

۱-خانومه میگفت مرجان ها موجود زنده آن بعذ مامانم گفت اره من دیدم تکون خوردن و نحوه حرکتشون رو با انگشتش نشون داد 😁 بعذ شب گفت این چند تا مرجانو کی اورده تو اتاق، بهش گفتم یکیشو من اوردم بقیه شون دنبالمون ا‌ومدن خودشون 😂

۲-توی کافه خانواده بغلی پانتومیم بازی میکردن مامانم گفت چقدر اینا بی مزه آن همش دارن دابِسمُس بازی میکنن 😂

۳-خواهرم تو کل پرواز چسبیده بود به پنجره بیرون رو نگاه میکرد 😁

۴-خیلی خوش گذشت در کل اما یه سری جاها رو نباید میرفتیم. و خیلی گرم بود. اما خداروشکر خوب بود. انشاا... که همه به سلامتی برن سفر و برگردن و سال خیلی خوب و قرن بسیار عالی ای رو شروع کنن. هممون انشاا... ♥️

مژگان ❤😻
۰۱فروردين

خب دیشب عید شد! ما قبل سال تحویل کلی رقصیدیم چهارتایی :)))) انقدر خوب بووود که نگم. بعدشم که تبریک اینا ولی عید دیدنی نرفتیم انشاا... از امشب میریم. وای باورم نمیشه قرن جدید شروع شده! خیلی بزرگه به نظرم مفهومش. یادمه دفعه قبلی که سال ببر بود دبستان بودم یا راهنمایی، فکر نکنم دیگه بعدش ببر بوده باشه. امیدوارم امسال کلی اتفاق خوب برای هممون رخ بده. رااااستی، قبلا نمیدونم چند سال پیش بود از هر روز عید کلی نوشته بودم! امیدوارم همیشه کلی عید رو دوست داشته باشم و باهاش حالم خوب بشه. و هممون همینطور باشیم ♥️

مژگان ❤😻
۲۷اسفند

فکر کنم هر سال اینجا میومدم درباره اون سال مینوشتم. الانم وقشته از ۱۴۰۰ بنویسم. از اولش بگم. بی صبرانه منتظر عید بودن چون کلی کار کرده بودم در سال ۹۹ و توی عید تقریبا هوش گذشت اما بعد بی صبراانه منتظر بودم کار کنم دوباره چون حوصلم سر رفته بود! بهار رو رفتن اتاق بالا و تابستون، اوایلش خوب بود بعد کم کم حس تنهایی بهم دست داد و اومدم پایین. قبلش اتاقم رو رنگ زدن. واکسن کرونا اومد و سه دوز زدیم؛ و توی تابستون کلی ترس کرونا رو داشتم. خیلی جای شلوغ نمیرفتیم قبل واکسن. بعد دیگه پاییز و زمستون کلیییییی کار کردم و خسته شدم. توی بهمن فکر کنم، کرونا کرفتیم هممون از نوع امیکرون که خداروشکر به خیر گذشت. 

توی ۱۴۰۰ اولین سرم عمرم رو زدم و خیلی زود شد ۴ تا سرم که خداروشکر چیز خاصی نبود. فشارم پایین بود و یکیش هم برای کرونا بود. دیگه چی؟؟؟ برای اولین بار موهام رو رنگ کردم که خیلیییییی همیشه منتظرش بودم و واقعا بهم اومد و بابتش خیلی خوشحالم. کلیییی کتاب خوندم تقریبا هر فصل ۱۲ تا ۱۵ تا. پیجم رشد کرد، کارم رشد کرد. با کلی ادم جدید کار کردم. کلیییی لباس گرفتم، گوشی جدید و ایپد گرفتم. کلی به پوستم رسیدگی کردم. با دوستام خیلی بیرون نرفتیم اوایل سال برای کرونا و بعد چون اکثر وقتشون رو سرکار بودن. 

برای سال جدید برنامه زیاد دارم که همه رو نوشتم و قطعا ارتباط بیشتر با دوستا و خانواده هم جزوشه انشاا... . اسفند هم که عموی مامانم از انگلستان اومد و کلی بیرون رفتیم باهاش برای خرید خونش و دعوتش کردیم و دعوتمون کرد و اینا و فردا صبحم قراره بریم کله پاچه بخوریم ایشاا... .

اهان یکی از هدفام هم باید ارتباط قوی تر و بهتر با خدا جان باشه، یادش بخیر یه زمانی خیلی نزدیک بودیم و واقعا واقعا میخوام که بازم همونطور باشیم. از اینجا به بعد هرچی به ذهنم برسه توی یه پاراگراف مینویسم.

همیشه فکر میکردم ۱۴۰۰ باید خیلی خاص باشه و بدون هیچ دلیلی فکر میکردم سالیه که محسن چاوشی کنسرت میذاره 😅🌝 فکر میکردم که منتظر مونده تا اون موقع که خاص باشه. ولی خب سال خاصی نبود، نمیگم بد بود میگم دقیقا جوری بود که باید باشه. مثل کل زندگی. خوبی و بدی با هم. خب این چیزی نبود کا سالها قبل وقتی ۱۸-۱۹ ساله بودم قبول داشته باشم. اون موقع فکر میکردم همیشه باید خوبی باشه فقط. ولی حالا امیدوارم خوبیا زیادتر باشه و بدیا کمتر و بی اهمیت تر. ۱۴۰۰ هم خوبی داشت هم بدی اما راضی ام خداروشکر و امیدوار و اماده برای اینکه شروع تازه ای داشته باشم، البته بعذ از ۱۴ روز استراحت :) انشاا... 

برای همه دلم بهترین چیزا رو میخواد. چون همه لایقش هستن. انشاا... که همه به چیزای دلخواهشون برسن و من هم همینطور. 

به امید یه سال بسیار عالی برای هممون، انشاا... ♥️
 

پ.ن: راستی اسم ۱۴۰۰ چی باشه؟ در راه رسیدن به بهترین ها 🫶🏻

مژگان ❤😻
۱۰اسفند

این روزا خیلی پیش میاد که این حسو دارم همه چی خوبه پس چرا ناراحتم. تقریبا همه چی خوبه، خیلی چیزای زندگیم مثل رویاهام شده. پس چیه چمه. گاهی هم خوشحالم ولی خیلی زود حوصلم سر میره و باید بیرون برم با بقیه معاشرت کنم تا حس خوب بگیرم. البته خداروشکر اوضاع خیلی بد نیست. ولی بعضی وقتا همچین حسی میگیرم. خدا خودش کمک کنه :)

البته که خداروشکر واقعا. ولی گاهی فشار کاری هست که خسته ام میگنه. دارم سعی میکنم بهش به چشم فقط یه کار نگاه کنم نه چیز دیگه ای. یه سری رویا هم دارم که دلم میخواد انجامشون بدم. مثلا دلم میخواد طراح روسری بشم. ولی کمی شک دارم. امیدوارم سال اینده حداقل طراحیش رو یاد بگیرم و ببینم چی میشه. انشاا... 

مژگان ❤😻
۲۴بهمن

خب من کرونا گرفتم :) الان که نوشتم تعجب کردم خودمم 😅 چون به این سویه جدید میگن اومیکرون و یه جورایی از کرونا جداش میکنن. به هرحال برام مثل سرما خوردگی بود تا اینکه امشب حس بویایی و چشاییم رو از دست دادم که واقعاااااا بده. قبلا نفس کشیدن هم یه طعمی داشت که دیگه نداره :( اونم برای من که انقدر شکموام.

به هرحال، دیروز فشارم کلی پایین بود و اصلا حال نداشتم. فکررمیکلپم برای کروناس تا اینکه رفتیم دکتر و فشارم روی شش بود. دو تا سرم زدم و خداروشکر بهترم. الانم تقریبا هیچیم نیست به جز همین بویایی چشایی.

انیدوارم زودی تموم بشه کرونا برای من و برای همه. اینم بگم الان روز پنجم هست و فکر کنم روز سوم و چهارم سخت بود کار کردن اما خداروشکر کارامم انجام دادم. 

هممون نوبتی خونوادگی گرفتیم و الان اخری منم. انشاا... تموم میشه به زودی :)

مژگان ❤😻