مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

❤چالِ لبخندِ تو دائم...حالِ خوبت مستمر!

❤❤اینجا بعضی حس و حال هام،عقاید و خاطراتم رو مینویسم. (چیزی مثل یک دفتر خاطرات)

❤❤❤دل را به خدا بسپار :)

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
۲۷دی

امروز سرگیجه داشتم نمیدونم چرا و فکر کردم خداروشکر که ادم سالمه و کار میکنه. الان خیلی بهترم و در حالی که تو تختم دارم تایپ میکنم. همه چی خوب پیش میره سرکار و اینا. الان که اینو نوشتم به ذهنم رسید کاش مثل قبلا خیلیییییی خوشحال بودم الانم خوبما ولی سرخووووشی اون موقع رو ندارم. شایدم واسه سبک زندگی با رفیقا و یونی و اینا بود. البته همه چی خوبه و شاکرم. خداروشکر

+هزارمین مطلبمه! وای چند سال پیش همش فکر میکردم کی هزار تا میشه. الان ب ذهنم رسید دو هزار تا که بشه من چیکار میکنم و کجام، انشاا... یه جای خوب. :)

بعدا نوشت: الان متوجه شدم این شیشمین سالی که اینجا رو دارم. چی‌ بگم :٫( خوبه ها این اشکه ینی 😁

مژگان ❤😻
۱۷دی

وای دیروز میخواستیم بریم بیرون یهو بابام گفت که مامان بزرگ تیغ رفته تو گلوش تیغ ماهی. هیچی نگران شدیم و رفتیم بیمارستان به ما هم دیر گفتن چون مامانم نوبت دکتر داشت خودش. خداروشکر امروز عصر مرخص شد. شبم چند ساعتی اونجا بودیم. خداروشکر خیلی بهتره. انشاا... خدا همه بیمارا رو شفا بده.

بقیه هفته هم که مشغول کار بودم. میخوام قسمتی از کارو بدم یه نفر دیگه: گذاشتن سفارشات. انشاا... همه چی خوب پیش بره اینجوری خیلی خلوت تر میشم. دیگه چی؟ حس کلیم خوبه چقدرم نوشتن اینجا بهم کمک میکنه حس بهتری پیدا کنم. راستی برنامه دارم یه کار جدید انجام بدم و کلی واسش ذوق دارم. انشاا... اوکی بشه.

شکر خدای را از همه چیز :)

مژگان ❤😻
۰۳دی

الان که دارم اینو مینویسم وضعیت اینجوریه که از شغلم راضیم اما از اینده میترسم! چه شغلی چه شخصی. اینکه چی میشه، مثلا وقتی ازدواج کردم چطوری کار کنم و اینا، با وجود کارم الان چطوری مسافرت برم و... اما مینویسم اینا رو چون باور دارم زندگی یه برنامه ای داره و همه چی تو زمان خودش درست میشه. پس منتظر وقتشم و میدونم یه روزی برمیگردم اینا رو میخونم و میگم اره همه چی درست شد. شکر خدای را از امید و از حضور .

 

مژگان ❤😻
۰۱آذر

وای! نزدیک دو ماهه نیومدم اینجا و فکر کنم این بیشترین مدتیه که از اینجا دور بودم. چرا نیومدم؟ سرم شلوغ بوده، مشغول کار بودم، در ماه های اخیر علاوه بر کار خودم دو جور کار دیگه هم داشتم. و فکر کنم تنبل بودم! همینطور اینکه این چند وقت کلی کتاب خوندم.

امشب با دوستم فاطی رفتیم بیرون غذا خوردیم. بارون میومد و شب بود و این دو تا موقعیت چیزایی هستن که من معمولا با دوستام تجربه شون نمیکنم؛ چون شب بیرون رفتن اونم تو بارون تا حدودی ممنوعه :) به هرحال خوش گذشت، کلی حرف زدیم بعد مدتها ندیدن همدیگه.

امروز داشتم فکر میکردم وقتی کارمو شروع کردم چه حسی داشتم، بعد یادم اومد بیام اینجا حس هام رو بخونم. و بعد دیدم اگر اینجا بنویسم، همیشه میتونم برگردم همه چیو بخونم و این خیلی خوبه! 

 

مژگان ❤😻
۱۰مهر

سر میز شام، همراه مادربزرگ بابا مامان خواهرم . سعی میکردیم غذا خوردنمون زیاد صدا نده که گربه بیدار نشه. :)

مژگان ❤😻
۲۴شهریور

و امشب بعد از نزدیک هفت ماه برگشتم به اتاق خودم. نمیدونم چرا تمام مدت توی اتاق طبقه بالا حس بدی داشتم. مرتب میخواستم برگردم پایین. روتین هفتگی ام که تمیز کردن اتاق بود رو کاملا کنار گذاشته بودم و اتاقم پر خاک بود. رسیدگی به خودم هم کمتر شده بود و به زور ابروهام رو مرتب میکردم. از عجیب بودنش این رو هم بگم که امروز عصر پای کامپیوتر توی اتاق پایین، یهو گفتم وا چرا این کیبورد انقدر خاک داره؟! و این موضوع بالا اصلا بخ چشمم نمیومد! فکر میکنم به این خاطر بود که بالا تنها بودم. یه جور غم انگیزی بود. حوصله هیچیو نداشتم و حالا میفهمم برای چی. واقعا خوشحالم که اومدم اتاق خودم و خداروشکر میکنم. در ضمن دو روز گذشته هم یک نفر اومد زحمت کشید اتاقمو رنگ کرد. 

اهااان اینو بگم. روز یکشنبه سرکار بودم و داشتم اینستامو چک میکردم. دیدم یه بلاگر استوری کرده که ماها بدون شرایط سنی و دانشجو بودن و .... رفتیم سایت واکسن ثبت نام کردیم و شد. منم سریع چک کردم و دیدم شد. خواستم اخر هفته نوبت بژنم اما فقط برای همون روز امکانش بود. سریع نوبت ۱۷ رو گرفتم و به مامانم زنگ زدم گفتم چون خونه نبود. برای خواهرم امتحان کردیم که نشد. خلاصه عصر رفتیم و مامان هم زد واکسنش رو. خیلی عوارض خاصی نداشت. انشاا... خواهرم هم به زودی بزنه. اما چیزی که میخوام بگم اینه که من اصلاااااااا انتظارش رو نداشتم. مثل معجزه بود برام! خدایا شکرت واقعا. میگن بین دو دوز باید بیشتر مراقب بود. انشاا... خدا مراقب هممون باشه انشاا... به زودی ویروس کرونا از کل جهان پاک بشه. 

خدایا بودنت رو شکر. باش و حس زندگی بهمون بده. دوستت دارم 🤍

مژگان ❤😻
۱۵شهریور

یادش بخیر اون روزا همش اینجا بودم. حتی فکر کنم بعضی وقتا هر روز اتفاقات رو مینوشتم. یا شکرگزاری های هر روژ. و چقدر زندگی خوب تر بود واقعا! چقدر راحت تر بود و لذت میبردم ازش. چقدر این روزا سخته با کار و کرونا و همه چی. میدونم! خدا رو شکر برای همه چی. میدونم سالمیم و خوب. میدونم روزمره گاهی ارزو میشه. اما خب! سخته زندگی. سخت شده واقعا. حس اینکه به خاطر کار دست و پام بسته شده و آزادی ندارم برای خودم. بعضی وقتا البته فکر میکنم اگه صبح ها ازاد بودی چیکار میخواستی بکنی؟! اینم بگم که کار بد نیست فقط قسمت اخر تحویل به مشتریاش اعصابمو خرد میکنه چون طول میکشه بسیار. باید یه فکری به حالش بکنم. 

اما بازم خداروشکر. دوستامو خیلی وقته ندیدم از ترس کرونا. قراره برگردم اتاقم و بابتش خیلی خوشحالم ! خیلییییی. چون به شدت بالا دلگیره و نمیدونم چرا ناراحتم. البته یه دلیلش دوری از مامان بابام و خواهرمه . یه دلیل مهمشه! من برای سر و صدا رفتم بالا اما از همون اول به نظر دلگیر میومد دوری از همه ولی تا همین اواخر هم میگفتم خوبه که بالا هستم. فقط دلم گرفته بود و فهمیدم باید بیام پایین. کمد دیواری هم نمیخوام!

این دلیل خوبیه برای شادی این روزام. 

هزارررر تا چیز میتونم بنویسم . اهان الان تو اتاق قبلیم یعنی اتاق پایینم. و چقدر دوست دارم اینجا رو. چقدرررررر. خدایا شکرت. شکر شکر شکر

خدایا منو بگیر تو آغوشت. درست مثل قبلا درست مثل همیشه. که بغض کنم مثل الان. که بدونی دوستت دارم که مطمئن باشی. 

مژگان ❤😻
۰۹شهریور

این شبای شهریوری اینطوریه که تو هال هوا خوبه اما میرم بیرون تو ایوون میخوابم و میبینم چه خنککککک. هر چند که کرونا زندگیم رو تکراری کرده اما چیزهایی که براشون شاکرم زیاده. خدایا شکرت. 

مژگان ❤😻
۲۹مرداد

امشب حوصلم رفته بود کلی مامانم اومد گف شام بخور. منم ناراحت بودم محلش نمیذاشتم و هی پیشنهاد میداد. گفتم هرچی تو بگی نمیخورم. بعد شروع کرد بگو اینو نخور اونو نخور 😅 تا من بخورم. بعد شروع کردم اروم در گوشی بگه پنیر پر ستاره با طالبی نخور =))))

دیگه خیلی بامزه بود نتونستم قهر بمونم 😌😅🤍

مژگان ❤😻
۱۷مرداد

خب اون داستان اولین سرم عمرم رو که نوشتم بهدش دو تا دیگه هم سرم زدم چون فشارم هنوز هشت بود. یکی از سرم ها رو دیروز زدم که خیلی درد داشت نسبت به قبلیا و حتی امروزم روش باد کرده کمی و کلی‌درد داشت جالا یکم بهتر شده. امروز رفتم ازمایش خون که یه چکاپی کرده باشم ولی فکر کنم فشارم بهتره مامانم فشارم گرفت و خوب بود. اما دستام دو تاشو امروز درد میکردن. 

هفت صبح پاشدم گفتم بریم ازمایش که بهد بتونم به کارام برسم و همین کارو کردیم. یکم کار کردم و بعد خوابیدم و باز کار. برقای محترم عصر تا شب رفتن و بالاخره از نه و خرده ای تا الان رسیدم کار پاورپوینت یک فصل رو تموم کنم. خلاصه که زندگی زیباست اما نمیدونم چم شده بود 😅 خیلی بهترم خداروشکر و قدر سلامتیم رو دونستم. خدایا شکرت و لطفا همه بیمارا خوب بشن. انشاا... هرچه زودتر کرونا نابود هم نابود بشه.

پ.ن: بابام زنگ زد فلانی فشارش پایین بود فلان شکلاتی میخورد خوب شد و ما رفتیم بگیریم هرچند دوس نداشتم. بعد زنگ زد گفت اشتباه شده قندش پایین بود 😅😅😅

پ.ن۲: تند تند و پر از غلط و از هر جا نوشتم، چون لایه بردار روی صورتمه فقط باید ده دقیقه باشه عجله دارم 😂✋🏼

مژگان ❤😻
۱۲مرداد

دیروز رفتیم یه کافه خیلی خوب و کیکای خیلی خوشمزه خوردیم. اما امروز به خاطر اینکه چند روزی بود سرم درد میکرد رفتیم دکتر و دیدم فشارم افتاده. بهم سرم زد بعدش رفتیم خونه مامان بزرگ کلیییی بهم میوه و دوغ و اینا داد. اومدم خونه استراحت کردم. بابام که اومد بهش گفتم اونم رفت کلیییییی چیز واسم گرفت شیرینی و پفک و پسته و بادوم و اب هویج واسم گرفت. باز مامانم بهم چای نبات و میوه داد مامان بزرگم به زووور بهم طالبی اینا داد😅 ناهارم کباب خوردم شامم مامان بزرگم میخواد سوپ برام درست کنه. خواهرمم کلی زنگ زد و نگرانم بود. همه اینا بهم نشون داد که چقدر ادم دوست داشتنی و مهربون تو زندگیم هست. قبلا هم میدونستم اما الان بیشتر درک کردم که چقدر برای ادمای عزیز زندگیم مهمم و این برام خیلی ارزش داشت و فهمیدم حقیقتا خیلی خوشبختم. خیلی زیاد. فکر میکنم اکثر ادما اینجور افراد رو دارن درکنارشون اما بازم عمیقا درک نمیکنن. میخوام همه بدونن که چقدر خوشبختن. میخوام همه خداروشکر کنن و فکر نکنن مهم نیستن یا خوشبخت نیستن یا هرچیزی. من امشب با اینکه کمی فشارم پایینه هنوز اما عمیقااااا احساس خوشبختی میکنم. خدایا شکرت برای خانواده و همه اطرافیان مهربونم. اهان در ضمن دوستامم نگرانم شدن و شیوا بهم تصویری زنگ زد که البته الان تو این شرایط چیزی نبود که بخوام 😅 اما بهم نشون داد که چه دوست خوبی دارم و چه دوستای خوبی .

همین، فکر میکنم حکمت این قضیه همین بود. الانم مامانم اینا هی نگرانمن حالمو میپرسن و اینا. خلاصه که خدایا شکرت برای همه چی همه چی 🌸🤍

مژگان ❤😻
۰۵مرداد

امروز بعد مدتها خوصلم اومد (نمیدونم کجا رفته بود :دی) رفته بودیم دنبال پیدا کردن کلاس سوارکاری اما جایی رو پیدا نکردم، یه رستوران دیدیم رفتیم با مامان و خواهرم و هات چیپس اینا خوردیم، فضای سبز و قشنگی داشت. اخر سرم اومدم خونه یکم پاورپوینت های تدریسم رو درست کردم، اخ نوشته بودم قراره تدریس کنم جایی؟!

خلاصه که اینجوری . امروز یکم عصبانی شدم از نویسنده ها و اینا، اما کلا خوبم الان. تصمیم دارم بیشتر دنبال کلاس اسب بگردم امیدوارم موفق بشم. و میخوام که بیشتر در لحظه حال بمونم.همین دیگه. خدایا شکرت. 

مژگان ❤😻
۰۱مرداد

Abounded band

abounded tree

تا ابد یاد اون روز تو باغ میفتم که خواهرم داشت زبان گوش میداد :)

مژگان ❤😻
۲۸تیر

غمگینم. صدای بارون میاد . فکر میکنم بارون باشه. بعد چندین شب که تو حیاط میخوابیدم تو اتاقمم چون خروس همسایه از صبح زود کلی سر و صدا میکنه و نمیذاره بخوابم و در نتیجه ساعت هشت ک باید پاشم کمی خوابم میاد. غمگینم چون نمیشه درست حسابی رفت بیرون محدودیت ساعت نه وجود داره. واکسن نیست و البته کسایی که جتی تو امریکا واکسن زدن کرونا میگیرن. این دیگه چه بیماری ایه؟ این چه جوونی ایه؟ دلم میخواد برم کلاس میخوام یکم استفاده کنم از تایمم. خداروشکر کارم هست وگرنه دیوونه میشدم. حوصله نوشتن ندارم، برم بهتره! خدایا کمکم کن خودت.

مژگان ❤😻
۱۴تیر

امروز بعد از ده روز که ماشین رو واسه تعمیر گذاشته بودیم، بالاخره ماشین رو بهمون دادن. و یکم دور زدیم. تو این ده روز پیاده روی رفتیم، دو بار خونه مامان بزرگ رفتیم، رفتیم توی یه خیابون گشتیم و من یه سنجاق سینه خریدم که پشیمون شدم، و دوبارم غذا سفارش دادیم با پیک ، خلاصه بد نگذشت اما خیلی حوصله سر بر بود، طولانی ترین تایم بدون ماشین و حالا بیشتر قدرشو میدونیم :)

امشب مامان بابا جوجه درست کردن و منم قرار بود فستینگ باشم اما یه مقدار خوردم، توی ایوون غذا خوردن خیلی کیف میده حقیقتا :) 

خدایا شکرت برای:

کار

دوستان

ماشین

حس خوب

خانواده عزیزم

 

*مامانم یه لباس ابی راه راه میپوشه که وقتی بچه بودم یکی ازش داشت، خیلی حس اون موقع بهم میده وقتی میبینمش تو این لباس!

**امروز سرم درد میکرد احتمالا برای ماهی ظهر، خواهرم برام خرما اورد و خیلی بهتر شدم :)

***بابا اومده میگه فلانی ب زنش میگفت عزیزم اونم بهش میگفت عشقم، اه اه حالمو بهم زدن 🤣

 

و بعد: واقعا چرا واکسن نداریم یرق نداریم اب نداریم؟! امروز گازم نداشتیم ما 🙋🏽‍♀️

 

مژگان ❤😻
۰۳تیر

یه چیزی رو فقط و فقط سرکار با گوشت و خونم فهمیدم و درک کردم! چون قبلا حیلی شنیده بودم اما درک کردنش یه چیز دیگه بود. اینکه کاهی یه ادمی هست که دقیقا مطابق میلت نیست، یه کارمندی که کارش خوبه اما دیر میاد، بعضا تصمیم میگیره یه مدت جواب نده، یهو کارو ول میکنه. تصمیم میگیری نگهش داری چون میگی کی حوصله داره کاراموز ترین بده، از اول باید تایم بذارم سرم شلوغ میشه فلان و... اماااااا وقتی «مجبور» میشی از اول شروع کنی‌ با یه کارمند دیگه، میبینی به...! این همه وقت سرکار بودی! یه ادم متعهد که کارشو داره یاد میگیره هست بدون حرص خوردن تنها چیژی که نیاز بوده یکم تایم گذاشتن، یکم سر شلوغی و یکم شجاعت بوده! 

میگن چیژی که رفتنیه میره زور نزن واسه نگه داشتنش، چیزی که واسه توئه هم میمونه. چیژی که خوب و اروم باهاش کنار میای درسته، چیزی که زوریه نه! و در نهایت ادما عوض نمیشن معمولا! کسی که آن تایم نیست به طرز معجزه واری آن تایم نمیشه! حالا نمیگم اصلا چون قطعیتی وجود نداره، اما فکر میکنم احتمالش خیلی کمه ادم تو یه سری چیزا تغییر کنه. یا اینکه طول میکشه. 

مژگان ❤😻
۲۷خرداد

چند وقت پیش داشتم فکر میکردم یه ارزش مهم برای من اینکه که فعال و جاری و در حرکت باشم و راکد نباشم. بعد خواب دیدم یه نفر بهم کفت این شطرنج از چوب ساخته شده و ما حرکتش میدیم. و این نشون میده درخت فلان (اسم درختو گفت) هم شده سالی یک بار حرکت میکنه، دیگه چه برسه به ادم. بعد این حرفش تو خواب و بعد تو بیداری بهم امید داد که چیزای خوب اتفاق میفتن. 

 

حالا نمیدونم اینو جایی خونده بودم قصیه شطرنجو یا نه اما خواب خیلی به جایی بود :)

مژگان ❤😻
۲۴خرداد

اخییی یادش بخیر تولد ۲۳ سالگیم که همین هفته پیش بود، یک هفته نشده ها :) چه روز اروم و خوبی بود کلی استراحت کردم بدون استرس که معمولا پیش نمیاد وسط هفته کار نکنم بدون استرس و بدون حوصله سر رفتن. لم داده بودم روی مبل جلوی کولر و جواب تبریک میدادم :) خیلی خوب بود خداایاااااا شکرت. :) 

مژگان ❤😻
۱۹خرداد

امروز تولدمه :) بابام چند روز پیش یه ویدیو تولدت مبارک برای خودش سیو کرده بود تو اینستا که برام بفرسته. جالب اینجاست برای دختر پیدا نکرده بود برای پسر پیدا کرده بود 😂 خیلیییی بامزه بود واسم 🤍 کلی هم دوستا و خانواده عزیزم بهم تبریک گفتن 😍 باز میام مینویسم ☺️

 

 

بعدا نوشت: 

خب الان شبه و من اومدم همه چیو درمورد روز تولدم بنویسم. صبح که پاشدم مثل همیشه ساعت هشت و رفتن سرکار تا حدود یازده، البته این وسط صبحانه و پست اینستا و جواب کامنت تولد و اینام بود ☺️ بعد از اون رفتم واسه خودم کلی چرخیدم و یکم کتاب خوندم. نزدیکای دوازده بود فکر کنم که شیوا دوستم اومد یهویی و واسم یه کیک اورد که کلی سورپرایز شدم! البته با توجه به اینکه برام استوری تولد نذاشته بود و هیچی هم نگفت من یکم شک کرده بودم خبریه. خلاصه مثل اینا ک سورپرایز میشن دستم رفت طرف دهنم اما حوالی لپم موند 😅 بعدا فهمیدم معمولا ادا درنمیارن و واقعا ادم اینطوری میشه 😂 بعد از اون باز رفتم حدود یک ساعت سرکار ساعت دو تا سه و خورده ای و بعد خوابیدم. عصرم رفتیم بیرون تا برای شام رستوران سیگنیچر باشیم. 

رستوران قشنگی بود و غذاش خوب بود اما هیچکدوممون خیلی جا نداشتیم چون ناهار زیاد و بعد کیک خورده بودیم ! بعدم که اومدیم خونه و الان از روبروی کولر روی تختم دارم مینویسم. 

روز تولد خوبی بود خداروشکر. کلی تبریک گرفتم کلی دلگرم شدم. کلییییی خوشحال شدم. یک سال بزرگتر شدم و این یعنی امید بیشتر، عاقل شدن بیشتر، ماجراجویی های تازه و شروع یک فصل جدید و همه چیزای خوبی که همراه خودش میاره. من بیست و سه ساله ام ! هنوز بهش عادت نکردم اما عادت میکنم. خدایا شکرت برای همه چی ♥️ ۱۹ خرداد عزیز میخوام بدونی که هنوزم مثل بچگیام عاشقتم حتی اگه هوا خیلی گرم باشه 🥳😂🎂 

مژگان ❤😻
۱۸خرداد

امروز دو تا اتفاق خوب واسم افتاد. سایتم توی یک کلمه کلیدی به رتبه چهار گوگل رسید ، قبلا احر صفحه اول بود. این قضیه برام باورنکردنی بود، بالاتر از بعضی رقبای قوی.

نمیدونم هر بار که رتبه اش میره بالاتر اشک تو چشمم جمع نشه! نمیتونم هرچقدرم کوچیک باشه این قضیه. چون یادآور تمام تلاشامه.

و اینکه یک سایت عنوان آموزشی من رو قبول کردم و ازم خواست سرفصلهام رو ارسال کنم. انشاا... که در تمام مراحل قبول میشه و خوب فروش میره :)

اینم دو تا کادوی قشنگ تولدم از خدا. خدایا شکرت واقعا . 

 

مژگان ❤😻