مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

❤چالِ لبخندِ تو دائم...حالِ خوبت مستمر!

❤❤اینجا بعضی حس و حال هام،عقاید و خاطراتم رو مینویسم. (چیزی مثل یک دفتر خاطرات)

❤❤❤دل را به خدا بسپار :)

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
۱۵مهر

دیگه اینترنت شبا هست، معنیش اینه که کمتر اینجا میام! اینجا اومدن خوبه واقعا حس خوبی بهم میده امیدوارم نذارم کنار.

این روزا رمان انگلیسی رو شروع کردم میخونم، هر باز چند صفحه. معنی بعضی کلمات رو نمیدونم ولی با این حال معنی کلی هز صفحه رو میگیرم. چیز خاصی تغییر نکرده همون زبان و کار و کتاب و گاهی بیرون. یه کت پاییزه سیاه سفید سفارش دادم که خیلی دوسش دارم و ذوقشو دارم. برنامم اینه امسال به جز این فقط یه پالتوی دیگه بگیرم ترجیحا سرخابی از نعیمه محسنی و بعدش یه سری چیزا برای ست کردن باهاش. همین.

دیگه اینکه منتظرم ایرپاد پرو ۲ هم بیاد بخرمش. ایرپاد ۲ صدای ضبطش وقتی تو محیط نویز و صدا هست خوب نمیشه. و اینکه ایرپاد پرو.۲ خیلی امکاناتت دیگه هم داره. مخصوصا نویز کنسلینگ رو دوست دارم.

و اینکه خیلی خوشحالم پاییز داره میاد با هوای عالیش. حس خوبیه. شبا که وقت اضافه دارم دلم میخواد شروع کنم مقاله انگلیسی سفارش بگیرم. و دیگه؟ صبحای جمعه چقدر خوبه واقعا، حس خوبی دارم ماسک اینامو گذاشتم و نشستم کتاب الکترونیکی میخونم. ناهار کباب داریم و امیدوارم عصر بریم کافه ای چیزی ولی شاید بریم باغ که اونم خوبه.

 

مژگان ❤😻
۱۳مهر

امروز رفتیم شهر کتاب! از هفته پیش بود فکر کنم میخواستم برم شهر کتاب برای جمعه صبح ولی دیدم که چهارشنبه تعطیله قرار بود با بابام بریم ولی بابام گفت میره سرکار و من و مامانم ظهر رفتیم. خلوت بود و خوب و یه کتاب رمان انگلیسی برای اولین بار خریدم و دو تا هم فارسی با هایلایتر یاسی برای کلاس زبان. رفتیم کافه چای و کیک هم خوردیم. خوش گذشت.

الان هم یه سریال دیدم میخوام یکم کتاب انگلیسی رو بخونم و شبا هم چقدر بلنده! دلم میخواد شروع کنم نوشتن متن انگلیسی. امیدوارم موفق بشم.

(قلبم، قلبم با مردمه، با دردهای مردم. خدایا کمک کن)

مژگان ❤😻
۱۲مهر

امروز؟ کار کردم بعد رفتیم بیرون برای رسوندن خواهرم سرکلاس، مامان بهم گفت یه سورپرایز برات دارم و منو برد رستوران برای ناهار، بوی قرمه سبزی میومد ولی قرمه سبزی توی منو نبود، چلو کباب سلطانی خوردیم با خورشت ماست و دوغ، خورشت ماست زیاد بود ولی خوشمزه. فضا خیلی صمیمی و با صفا بود. قبلا رستوران محمد رفته بودم بارها اما این بار یه میز نشستیم که جلوش ویوی خیلی خوبی داشت. گنجیشکا میومدن روی میزا میشستن و جیک جیک میکردن. از اون بحظه های خاص من و مامان بود.

بعدش باز رفتم سرکار در حالی که خوابم میومد، بهد کار دیدم مامان جلوی ایینه با نخ دندونه، گفت سعی میکنم یه چیزیو از زیر دندونم دربیارم. من نگاه کردم چیزی نبود.

سعی کردم بخوابم اما خوابم نبرد. ۵۰۴ رو غروب خوندم تازه. بعدش یاغی رو گذاشتیم اما وسطش حوصلم سر رفت اومدم سراغ گیلمور گرلز در حالی که ماسک روی صورتم بود. بوی نخودچی میداد و عاشق بوش شدم.

بعد پتو رو کشیدم روی پاهام و شروع کردم کتاب بادام رو بخونم. هوا خنکه و خیلی دلپذیر. به به که پاییز داره میاد انگار دوباره دارم زنده میشم! 

فردا تعطیله، قبلا روزای تعطیل کار میکردم. فکر کنم واسه دو سال اینجوری بود به جز هفته قبل کخ نت بد بود. تصمیم گرفتم روزای تعطیل کار نکنم دیگه. هرچند که الان خلوت تریم و نت بده شاید بعدا کار کنم. قرار بود بریم شهر کتاب فردا ولی بابام میخواد بره سرکار میترسیم تنها بریم (دلایل اع،تراضی) ولی شایدم ظهر رفتیم.

خیلی ذوقشو دارم کاش بریم. 

البته فردا یخ کار باید تحویل مشتری بدم ولی به جز اون کاری نمیکنم. 

مژگان ❤😻
۱۱مهر

+دیروز رفتم کلاس زبان که خیلییی خوب بود یه جمله گفتم استفاده گفت ساختار و همه چیش عالی بود. بعد رفتم سوپرمارکت کیکای مورد علاقم رو گرفتم و رول دارچین و پفک. بابام البته گفت کیک نمیخوره. رول دارچین هم خوشمزه بود اما موادش کم بود. در اخرم اومدم خونه کلی کتاب بادام رو خوندم. 

 

+امروزم بعد کار یوگا کردم که فوق العاده خوب بود خیلییی زیاد. حس عالی ای دارم ینی. بهدش رفتم سریع دوش گرفتم و جلسه داشتم که خداروشکر کوتاه بود. الانم فسنجونمو خوردم و میخوام زبان بخونم. عصر قراره لپ تاپمو ببرم جایی برای قیمت و شاید بفروشمش. دیگه چی؟ حس خیلی خوبی دارم خدایا شکرت برای همه چی.

 

+البته که در کل ته دلم غم داره برای کشورم. از خدا میخوام هرچه زودتر این قضایا تموم بشه و بهترین اتفاقات برای کشورم و هموطنام رخ بده.

 

+عملکرد امسالمو خیلی دوست دارم. کار کردن، زبان خوندن و یوگا. امیدوارم به زودی بتونم نویسنده انگلیسی بشم و به این هدفم برسم. شکر خدای را از همه چیز.

مژگان ❤😻
۰۹مهر

+خاله ام قبل اربعین رفته بود کربلا و ما امشب زفتیم دیدنش. انقدر این مدت کار داشتیم رنگ کردن خونه و شستن فرشا و پرده ها و رفتن دنبال مبل و...، خاله مثل همیشه مهمون نواز بود و کلی خوش گذشت.

+حالم؟ نمیدونم بد نیستم فکر کنم. خوبم نیستم. دقیقا نمیدونم چی ام. امیدوارم خوب بشم. میخواستم جمعه برم شهر کتاب و خیلی بابتش ذوق داشتم اما الان مطمئن نیستم ب خاطر اینکه میتزسم خبری باشه. کاش حالمون خوب شه زودتر حال ایرانمون.

 

مژگان ❤😻
۰۸مهر

خب امروز خوب نیستم! هم به خاطر اخبار که انگار باخبر شدن ازشون ناگزیر شده و هم به خاطر زندگی شخصی خودم. امید دارم که روزی همه چیز خوب میشه، و به جز این مدل فکر نمیکنم بشه راحت زندگی کرد. همین امیدوار بودن رو هم قبلا نداشتم و الان خیلی قدرشو میدونم.

خدایا شکرت برای امید واقعا. بدون امید که اصلا نمیشه، کاش هیشکی هیچوقت ناامید نشه. میدونم ممکنه از خیلی چیزا و خیلی ادما ناامید بشیم، اما اون امید کلی به زندگی و به اینکه همه چی بهتر میشه چیز خیلی خوبیه. کاش حال دلمون همیشه خوب خوب باشه. که اگه نباشه، میدونی خیلی سخته زندگی کردن. 

اصلا نمیشه شاید! 

خدایا حال دلمون رو خوب کن.

خدایا نذار کسی بغضی باشه.

خدایا دستمونو بگیر.

الحمدا... رب العالمین .

مژگان ❤😻
۰۷مهر

امروز روز شانسم بود! خب شایدم نبود! به هرحال صبح که فکر میکردم کمی وزن اضافه کردم با ترس و لرز رفتم روی ترازو و در کمال تعجب دیدم وزن کم هم کردم! خیلی خوشحال شدم انقدر که چند ثانیه اول نمیفهمیدم دقیقا دارم روی ترازو چی میبینم! بعدش برای صبحانه ام املت درست کردم و تخم مرغش دو زرده از اب درومد! البته چند روز پیش هم اتفاق مشابهی افتاد. 

البته شواهد خوش شانسی امروزم همینجا تموم شدن و دیگه نشونه ای مبنی بر این موضوع پیدا نکردم. البته اتفاق خاصی نیفتادن هم گاهی از خوش شانسیه!

امروز کتاب زنی در کابین ده رو تموم و کتاب بادام رو شروع کردم. دو قسمت از سریال بلک میرور رو هم دیدم که اولی واقعا جذاب بود. درباره انتقال ناخوداگاه فردی به دیگری و...

اما میخوام یه چیزم از چند روز پیش بگم. برای یکی دو روز متوالی حس تنهایی عجیبی داشتم. بهترین توصیفی که دقیقا توضیح میده چه حسی داشتم اینه: تنهایی مثل یه حیوون وحشی که توی قفس تن من گیر کرده بود خودشو به در و دیوار میکوبید. حس عجیبی بود و وحشت توی کل وجودم پخش شده بود. با این حال شکر خدا الان خوبم.

راستش نمیدونستم حس تنهایی رو میشه به صورت فیزیکی هم تجربه کرد!

خب فکر کنم برم یکم دیگه کتاب بخونم. نت ندارم خارجی. دارم به این فکر میکنم شبا چقدر میتونن بلند باشن که الان تازه نه و نیمه و چقدر دیگه باید صبر کنم قبل از اینکه خوابم بگیره! حداقل دیشب تا موقعی که چشمام به معنای واقعی کلمه داشتن بسته میشدن نمیتونستم دست از کتابم بردارم، امشبو نمیدونم.

*که یادم بمونه قبل خواب سه تا چیز از خدا بخوام و بابت سه تا چیز ازش تشکر کنم.

 

پی نوشت: دلم میخواست برای عنوان علامت تعجب بذارم ولی همینجوریشم حس میکنم علامت تعجبای این پست زیاد شدن و این چیزیه که ازش خوشم نمیاد. در واقع توی محتواهای نویسنده هام همیشه ازش ایراد میگیرم. باید به این فکر کنم که توی بلاگ شخصی شاید اوکی باشه :)

مژگان ❤😻
۰۶مهر

+امروز امتحان میان ترم زبان بود و من فکر میکردم ساعت پنج هست  وقتی رسیدم دیدم امتحان شروع شده و انگا ساعت ۴:۵ بوده 🫤 اصلا باورم نمیشه تمام مدت مطمئن بودم ساعت پنجه. به هرحال امتحانو دادم اولش استرس کرفتم که دیر رسیدم اما در نهایت بد نبود فکر کنم به جز یک سوال که متوجه شدم اشتباه زدم (استاد بهم گفت)

 

+بعد کلاس به قصد عوض شدن حال و هوا رفتم خرید. شیک نوتلا گرفتم و رژ و گلس و اینا. چقدر هوا زودتر. تاریک میشه که در نتیجه شبها عجییییب طولانی آن. 

 

+امروز نت هنوز هست که عجیبه اما خوب. صبح استرس شدیدی داشتم بع خاطر نبودن نت. در حدی که به صورت فیزیکی هم استزس رو حس میکردم در قفسه سینه و بازو هام. خداروشکر کارا انجام شدن به خوبی.

 

+امشب بلال خوردیم و چقدرررر خوشمزه بود. الان میخوام یکم کتاب بخونم. زنی در کابین ده رو شروع کردم و خیلی جالبه.

 

+دلم با هموطنامه. مثل هر روز

مژگان ❤😻
۰۵مهر

فکر کنم یه قرنی هست که وسط روز نیومدم اینجا چیزی بنویسم. الان باغ هستیم از صبح، داشتیم گردو جمع میکردیم. انقدر کم بود که نیازی به کمک و کارگر نبود در واقع بابام اصلا نمیحواست بگه درختا رو بتکونن. البته دایی و مامان بزرگم اینجان. ناهار هم ابگوشت خیلی خوشمزه بود و کلی با طبیعت ارتباط گرفتم و حس خوب. اخرین باری که گردو جمع کرده بودیم سالها قبل  بود و واقعا کیف داد الان. بعد از اون همیشه کارگر میومد. در حقیقت انقدر خوشم اومد که رفتم یکم کوج هم چیدم!

الان هم داریم چای میخوریم.

اعتراف میکنم خوندن سهم امروز کتاب خاطرات یک کتابفروش مشوقم بود برای اومدن اینجا!

مژگان ❤😻
۰۴مهر

این نبودن (این@تر«نت یه مزیتی که برام داره اینه که میام اینجا مینویسم، مثل سابق مرتب و چقدر خوشحالم میکنه و چقدررررر سبکم میکنه،

اما خب چه کسب و کارهایی که صدمه دیدن ازش، دلم با اوناییه که این روزا وام دارن بدهی دارن یا خرجشون رو از اینترنت درمیارن و سخت یا غیرممکن شده براشون. کاش درک میکردیم و انقدر دعوا نمیکردیم اگر استوری کاری میدیدیم. هرچند که دیگه فکر نمیکنم ویو خوبی هم بخوره.

بگذریم

+امروز صبح اصلا نمیتونستم وصل شم برای ارسال کار مشتریا و کلی استرس کشیدم و البته از قبل هم فشار روحی زیادی روم بود بع خاطر اخبار بد، این شد که وسط کار در حالی که داشتم با لپ تاپ کار میکردم زدم زیر گریه و های های گریه کردم (!) خداروشکر کسی خونه نبود راحت بودم چون نمیخوام بقیه رو ناراحت کنم با صدای گریه بلند. بعدش اروم تر شدم و با کمی سردرد به ادامه کارم رسیدم و بعذ کلی تقلا موفق شدم کارای مشتریا رو برسونم. باز هم فردا تعطیله و به خاطر نت افتضاح ما کار نخواهیم کرد اما کارای پس فردا زیادن و تصمیم دارم خودم یکم به ویراستار کمک کنم. 

به هر نحوی که بود کارای امروزم تموم شد فقط قسمت خوبش اینه دیام کاری کمتر میاد و یکم اروم ترم از این لحاظ اما هیچی اون شرایط نرمال و نت نرمال نمیشه که داشتیم که جتی اگر پیام زیاد هم میومد بازم خوب بود.

امیذوارم بعذ این قضایا ف@یل(؛تر اینستا برداشته بشه و واتسپ که کار کردن راحت بشه.

+امروز با مامان بزرگ رفتیم خرید و من و اون کلی تو فروشگاه گشتیم. یه چند روزی هست تصمیم گرفتم پیج کتابم فقط استوری کتابی بذارم و در نتیجه خوبی‌ای ایجاد میشه: میام اینجا از بقیه چیزا میگم و همشون ماندگار تر میشن.

+مامان بزرگ سوسیس خرید و درست کردیم دوره‌م خوردیم. امروز روز رایتینگ خوندن بود کا نصف بیشتر یک درس رو خوندم و پنج صفحه باقیمونده رو بعدا میخونم. الان احتمالا یه قسمت گیلمور گرلز رو ببینم و بخوابم.

+دلم تصورات خوب میخواد و امید و ارزو که بتونم راحت تر زندگی کنم، با اخبار بد نمیشه محقق بشه اما نمیتونم دور بمونم از خبرا چون دلم با هموطنامه. از یه طرف اجساس میکنم برای جامعه خوب هر ادم باید روی خودشو روحیه اش کار کنه. پس شاید از این بع بعد فقط روزی نیم ساعت خبر ببینم. نمیدونم بتونم روی تصمیمم بمونم یا خیر.

+این روزا که نت نیست مردم بیشتر بلاگ میخونن انگار و منم که بیشتر مینویسم، هرچند اول وبلاگم نوشتم کسی نوشته ها رو نخونه ولی کسی که مستقیم وارد یه مطلب بشه متوجه اون نمیشه. به هرحال خواستم بگم اگر کسی این مطلب رو میخونه یا برای مطالب دیگه نظری گذاشته و جوابی نگرفته حمل بر بی ادبی نشه. متاسفم اما مدتهاست تصمیم گرفتم اینجا مکانی برای تعامل نباشه و کاملا خصوصی بمونه. مثل یه دفتر خاطرات. 

مژگان ❤😻
۰۳مهر

خب بازم اینترنت م»»»لیه و اومدم اینجا! کارایی که امروز کردم: یکم سرکار، بعد زبان خوندم، بعد فیلم و رفتیم باغ و خونه مادربزرگ. 

امروز روز خیلی خوبی بود. شبش هم کلی راحت خوابیدم برخلاف پریشب و واااقعا خواب خوبی بودا، با یه بالش عاااالی جدید که مامانم بهم داد. حالم جسمانیم هم خیلی خوب بود خداروشکر. 

خونه مامان بزرگ دایی ها رو دیدیم و حرف زدیم و خوش گذشت. 

الانم کتاب فرار فرانسوی رو کمی خوندم و میرم سراغ کتاب خاطرات یک کتابفروش که اونم دوست دارم. و تازه ساعت نزدیک یازدهه نمیدونم زود خوابم ببره یا نه. 

راستی یه ‌پلن جدید برای اینده ریختم توی فولدر ژ قسمت شغلی که عاشقشم نوشتم. به امید خدا میدونم که بهش میرسم.

 

پ.ن: غمگین بودن برای وضعیت فعلی ممل((ک»ت هم که جزو روتینا شده این روزا، دیگه تکرارش نمیکنم. صبح یه حس بدی داشتم به خاطر همین قضیه. انشاا... خدا کمک میکنه و همه چی درست میشه.

مژگان ❤😻
۰۲مهر

دیشب شب خیلی سختی داشتم. در واقع یک استرامبولی سفارش دادم که خودشون به یه اسم دیگه صداش میکردن. خیلی خوشمزه و خوب بود. بعد خوابیدم و بعد مدتی بیدار شدم کلیییی سردم بود پتو انداختم و حتی رفتم یه بلوز مخمل استین بلند پوشیدم اما همچنان سردم بود تا کمی بعد که بیدار شدم و بهتر شدم بلوز دوم رو دراوردم. تا صبح هر چند دقیقه بیدار میشدم ولی قسمت جالبش اینجاست انقدر گیج خواب بودم که متوجه نمیشدم برای غذا اینطوری شدم و فکر میکردم از استرس اینترنت نداشتن و کار کردن فرداس. 

صبح هم حالت تهوع و بیحالی داشتم و کل امروز چیز زیادی نتونستم بخورم. همچنان معدم یه جور عجیبیه اما بازم بهترم. 

با همه اینا کار کردم ولی حسابی به خاطر اینترنت اذیت شدم حساااااابیا. انقدر اینترنت بد بود که برخلاف همیشه گفتم روزای تعطیل این هفته رو کار نمیکنم چون واقعا اذیت کننده اس. در نتیجه فردا نیستیم البته باید من یکم برم سر لپ تاپ برای چند تا نویسنده کار جدید بذارم و یه سری پیام کاری اما فقط همین. 

انیدوارم تا فردا بهتر بشم امروز که واقعا سخت بود. تازه بدن درد هم داشتم. بابام برام دوغ خرید که بخورم یکم فشارم بره بالا و مامان مرتب چیزای گیاهی و اینا بهم داد 😂 

خواهرمم امروز کلاس داشت و کلی نگرانش بودم به خاطر قضایای اخیر (اعتر...ا؟؟ضا»»ت). اما خداروشکر به خوبی برگشت.

نمیدونم چرا امشب میخوام کلی دیگه هم بنویسم. امروز به برنامه زبانم نرسیدم اما ۵۰۴ رو خوندم. چهارشنبه هم امتحان دارم اما هنوز وقت هست و نصفشم خوندم. 

اهان اینو بگم دیگه واقعا دلم نمیخواد از جایی که دیشب غذا گرفتیم چیزی بگیرم. اصلا از اولش میخواستیم بریم ساباط که گفتن از هشت سرو میکنیم و ما هم دیگه میخواستیم یه چیز بگیریم بریم خونه برای همین رفتیم اونجا و همیشه غذاشون معمولی رو به خوب بود اما این دفعه فکرشو که میکنم حالم بد میشه 🫤

واقعا برم🌝

مژگان ❤😻
۳۱شهریور

دیشب اینترنت که ملی شده بود و نگرانش بودم. صبح قبل زنگ خوردن ساعت پاشدم دیدم هفته ولی در واقع هشت بود و ساعت رفته بود عقب. البته دراز کشیده بودم و از خواهرم شنیدم ساعت رو برای همین پاشدم ساعتو دیدم.

سر کار هم اینترنت خیلی اذیت میکرد واتسپ که اصلا به زور باز میشد و کلی اذیت شدیم. یه کار فوری هم نرسید که مجبور شدم بدم یکی دیگه و خلاصه کلی ماجرا. 

باز از عصر دوباره ملی شد ولی میگن با ای دی اس ال اوکیه که فردا چک میکنم. امیدوارم واقعا اینتنت درست بشه به علاوه همه اوضاع چون اینطوری زندگی دلگیره.

 

مژگان ❤😻
۳۰شهریور

امروز جلسه اول زبانم بود و بلهههههه بالاخره جاییم که باید باشم. اون کلاس زیان انلاین خیلی خیلی سطحش پایین بود. اینجا بعضی چیزا رو نمیفهمم و این خوبه! دارم یاد میگیرم. واقعا مفید بود. چهارشنبه اینده هم امتحانه و فکر میکنم بتونم خودمو اماده کنم.

چقدر خوب بود کلاس حضوری بعذ مدتها. و بعدش رفتم قهوه گرفتم خوشمزههههه بود و البته قبلش از سوپری قهوه گرفتم که افتضاح بود.

و اینکه الان خسته ی مفیدم که چیز خوبیه! میخوام توی تاریکی یه قسمت از گیلمور گرلز رو ببینم و بعد بخوابم . ساعت ده میخوابم و اشکالی نداره که زوده :)

مژگان ❤😻
۲۹شهریور

امروز بالاخره رفتم تست زبان داذم، اصلا گرامرهایی که خونده بودم و فکر میکردم ازشون سوال میکنه رو نپرسید. صرفا مکالمه ساذه بود و قبول شدم برای ویو پوینت اما نصف ترم رفته و باید خودمو برسونم. خیلی خوشحالم که باز دارم میرم کلاس زبان حضوری. و یه چیز دیگه اینه که فکر میکنم چقدر همه چی از دفعه قبلی که این اموزشگاه میرفتم فرق کرده یعنی همه چیا. مثلا شاغلم زندگیم فرق داره فارغ التحصیل شدم برای یه هدف دارم زبان میخونم و خیلی جدی ترم. 

و ...

امیدوارم این بار تا اخرین مرحله رو عالی پیش ببرم و امیدوارم تا اخر امسال سطح ادونس رو کامل کنم. انشاا...

 

پ.ن: خدای عزیزم امروز برای لحظاتی احساس کردم نزدیکم بهت و چقد حس خوبی بود. منو نزدیکت نگه میداری؟ میشه؟

مژگان ❤😻
۲۸شهریور

چقدر این چند روز غمگین بودم، هممون غمگین بودیم یعنی اکثرمون! اکثر ما ایر و نیا. 

همش خبرا رو دنبال میکردم ولی دیگه حس میکنم روحم واقعا خسته شد پس خوندن کتاب خاطرات کتابفروشی رو حدی تر گرفتم. نمیخوام بی تفاوت باشم و وانمود کنم هیچی نشده اما واقعا دیگه نمیکشم! ناراحتم ولی باید زندگیمو ادامه بدم. و احساس میکنم این حرفا خیلی خودخواهیه ولی دیگه نمیدونم چه کار دیگه ای میشه انجام داد. 

از همین کتابی که گفتم یاد کرفتم بیام یکم بنویسم از روزام. راستش کل تابستون برام غمگین بود، شایدم الان چون غمگینم این حسو دارم ولی خوشحالم داره تموم میشه. نمیدونم اصلا ربطی به تابستون و گرمای هوا داشت یا نه ولی بی حال بودم و ناراحت و بی حوصله مخصوصا. 

بی حوصلگی بذار از همه چیه به نظرم. چقدر دلم میخواست برنامه های مختلف داشته باشم اما هیچ کار خاصی نکردم منظورم اینه که دلم میخواست برم سینما تئاتر کارتینگ نمیدونم اتاق فرار شهربازی و... اما چیکدوم رو نرفتم. حداقل کاش میرفتم باشگاه. کلاس انلاین داشتم البته اما واقعا باید برم کلاس حضوری چون اینطوری اصلا نمیشه. من ادمی هستم که باید توی اجتماع باشم تا خس خوبی بگیرم و توی خونه بودن انرژیمو کاملا از بین میبره. 

امیدوارم هوا که سردتر بشه همت کنم برم سینما و تئاتر و کنسرت و اتاق فرار. واقعا دلم میخواد. رستوران و کافه تکراری شده و البته گرووووووون! البته هنوزم دوست دارمشون اما دلم یه چیز فرهنگی میخواد به شدت. 

مژگان ❤😻
۰۵شهریور

این روزا کار میکنم، کتاب میخونم، میخوام ییشتر غیرداستانی بخونم، زبان میخونم زیاد و میرم بیرون. استرس کاریم کمتر شده چون تلاش کردم کمتر باشه. و حس خوب‌تری دارم. شکر خدای را از همه چیز.

مژگان ❤😻
۱۹مرداد

فقط خدا میدونه روز عاشورا چه روز سختی بود برام. یه مشکل کاری پیش اومده بود و خیلی استرس داشتم. انقدر که به سختی میتونستم از جام پاشم. البته اخرش شب رفتیم شام غریبان. الان هم شکر خدا داره حل میشه. ولی در کل... باعث شد بفهمم روتین زندگی چقدر خوبه.

امروز اپل پنسیلم به دستم رسید که خیلی دوسش دارم: برای زبانم خریدم و حدس میزنم به کارم بیاد. چون کلاس زبان ثبت نام کردم 😍 میخوام واقعا ادامه بدم تا اخرررر این بار انشاا... . دیگه ببینیم چی میشه.

و فعلا همینا :) شکر خدای را از همه چیز

مژگان ❤😻
۱۶مرداد

اکثر این شبا رو به لطف خدا و امام حسین (ع) توفیق عزاداری داشتم و نگم از حال خوبش. اما میخوام اینو بگم. دیروز مشکلی پیش اومد مجبور شدم برم جایی برای انجام کاری که باید نوبت میگرفتم. اونجا تقریبا سی نفر جلوم بودن. رفتم سواا کردم از خانمه چقدر طول میکشه گفت نمیدونم. همون موقع یه اقاس مسنی بهم نوبتش‌و داد که دقیقا نوبتی بود که رو تابلو بود. و همون لحظه کارم انجام شد. واقعا نمیدونم که خودش کاری نداشت چرا نوبتشو داد بهم و... ولی واقعا مطمئنم که معجزه از طرف امام حسین (ع) بود.

 

ضمنا دیشب یه فکری به سرم زد برای ادامه کارم که برنامه ریزی کردم و کلاس زبانم ثبت نام کردم در جهت همین هدف. و باز اینم میدونم از برکت امام حسین (ع) هست. خیلی خوشحالم. 

شکر خدای حسین (ع) را.

مژگان ❤😻
۱۲مرداد

+یه گربه بود که میومدخونمون بهش فذا میدادیم. میدونستیم بچه داره. دیروز صبح بچه اشو اورد خونمون و خیلیییییی خوشحالم از اون موقع/ کلی هم باهاشون بازی کردم.

+دیروز مامان بزرگم میگه مژگان مانتو مثل من ک مد شده بخر از اون گشادا نخر :)

+شکر خدای را که محرم رو دیدم امسال.

مژگان ❤😻