مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

❤چالِ لبخندِ تو دائم...حالِ خوبت مستمر!

❤❤اینجا بعضی حس و حال هام،عقاید و خاطراتم رو مینویسم. (چیزی مثل یک دفتر خاطرات)

❤❤❤دل را به خدا بسپار :)

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
۳۰مهر

امروز صبح یهویی متوجه شدم سایت یکم بهم ریخته ظاهرش . داده بودم کسی برای منو اوکیش کنه. کللللی عصبانی و ناراحت شدم و گریهههه کردم از یاداوری تمام کارایی که برای سای انجام داده بودم و حالا احتمالا باید تکرار میکردم. مغزم از کار افتاده بود و فکر میکردم کلیییییی کار باید انجام بدم تا درست شه. 

مامانم یهویی برای ناهار اومد اتاقم و دید دارم گریه میکنم، کلی باهام حرف زد. خواهرم هم اومد. هر دوشون گفتن ما بهت کمک میکنیم و اگه پولی لازم داشته باشی بهت میدیم. و من واقعا از اینکه انقدر حمایت کردن ازم ممنونم. و عاشقشونم . عاشق خونواده ام ❤️ خدایا شکرت.❤️

مژگان ❤😻
۲۶مهر

به مامانم کتاب دویی رو دادم بخونه که به گربه ها علاقمند شه.کلی خویشاونده و هرشب میخونه. یه شب بهش گفتم تعریف کن چی خوندی. کتابو برداشت ورق میزد یادش بیاد و یه جاهایی رو میگفت :***

پ.ن: امشب رفتیم ساباط شیرینی کار خواهرم پیتزا بیکن خوردیم که عالی بود. البته کار نمیره دیگه اما این شیرینی رو قولشو داذه بود باید میداد :))) :* بابام البته مسافرته اما فک کنم هفته پیش باهاش رفتیم ساباط و همون شب گلم خرید از اونجا و کلی داخل ناردین گشتیم، مثل خیلی شبای دیگه زمستونای قبلی :))))

شکر خدای را از همه چیز ❤️ باش باهامون لطفا .

مژگان ❤😻
۲۶مهر

داشتم درباره ناگزیر بودن اشتباه توی کار و تو همه چی میخوندم و اینکه ممکنه کارای زیادی بکنیم، یه سریاش موفقیت امیز باشن و یه سریا نه تو کتاب کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم. بعد همون موقع تصمیم گرفتم یادداشت های قدیمی توی فولدر بوک گوشیم رو بخونم. اولین چیزی که اون ته پیدا کردم درباره همین بود که اشتباه کردن بهتر از هیچ کاری نکردنه. بعد کوینسیدنس دیگه :)

مژگان ❤😻
۲۵مهر

بابام دو روزه میخواد بره حموم و نمیره. به مامانم گفتم انگا سختشه بره حموم. بابام گفت اره خیلی بده، بچه هم که بودم خودمو میسوزوندم و نمیرفتم 😂😂😂

مژگان ❤😻
۲۲مهر

تقریبا یک ماهه که نیومدم اینجا. علتش اینه که سرم پر از فکره و البته خیلی چیزا رو تو اینستا مینویسم پس اینجا کمتر فرصت میشه بیام.

راستش دارم به یه پروژه خوب فکر میکنم که خیلی دوست دارم بگیرم چون پول خیلی خوبی داره. همینطور دارم به این فکر میکنم که کارای جدید شروع کنم. سایتم رو میخواستم دیروز راه اندازی کنم اما خب هنوز صفجه سفارش رو تحویل نگرفتم و برای همین نشده. 

الانم کار دارم اما باز زود میام سعی کیکنم. 

مژگان ❤😻
۲۹شهریور

من امروز رفتم کلاس تیرکموننننننن :))))) انقدر خوب بود که نگمممم الان کلی حس خوب دارم. مدتهااا بود دلم میخواست برم و واقعیت رو بخوام بگم، بعد از دیدن فیلم گات هوس کردم. خلاصه این اولین قدم در زمینه کلاسهای متنوعی هست که میخوام برم. البته الان که کرونا هست خیلیاشو نمیتونم برم اما بعدش جتما میرم انشاا... . 

بهمون تمرین و ورزش و کش داد تو خونه . با دوستم رفتیم. حس خوببببب.

گفتم کرونا، خیلی ناراحتم واسش . خیلییییی. واقعا چیه اعصاب همه رو خرد کرده. کاسبی ها زندگی ها همه چی تحت تاثیر قرار گرفته. من که خیلی نگرانم واسه همه. انشاا... همه در امان باشن. خدایا خودت از هممون محافظت کن لطفا. 

خودت حواست بهمون باشه. خودت ما رو بگیر تو آغوشت. تو باید کنارمون باشی، بی تو ما هیچیم. انشاا... درمانش. و واکسنش به زودی کشف بشه. 

الحمدلله برای همه چی .

مژگان ❤😻
۲۸شهریور

بابا: به مژگان بگو موهاشو خشک کنه

مامان: خشک میکنه خودش

بابا: صدای سشوار نیومد

بابا(دوباره): بگو مژگان موهاشو خشک کنه

مامان: مژگان موهاتو خشک کن

من: کاملا عاشقشونم . :)

مژگان ❤😻
۱۵شهریور

چهارشنبه نوبت ابرو داشتم، پنجشنبه پوست امروزم مو :) امروز که ۵ ساعت ارایشگاه بودم و حساب خسته ام اما نمیدونم چرا خوابمم نمیبره . ولی روتین پوستیمو بهتر کردم و یه ابرسان هم میخوام بخرم ، جون اونی که دارم واسه پوست چرب نیست. بعد اینکه دو بار تا الان بدون کرم پودر و با ضدافتاب بی رنگ ارایش کردم و کلییییییی خوب شد . یعنی دقیقا متوحه شدم پوست سبزه با ارایش چقدرررر بانمکه . البته تعریف از خود نباشه 🤪

دیگه یه لیفت و لمینت مژه هم دلم میخواد برم ببینم چطوریه. به جز اون بلیچینگ دندون هم خوبه اما بمونه واسه بعد. فعلا باید مسواک زدنمو بادیت تر کنم.

کتاب قدرت حال و دارم میخونم و میتونم بگم از بهترین کتابایی هست که خوندم و موثرترینا و همونی مه بهش نیای داشتم. همونطور که میدونین همیشه کتابا به موقع میان خودشون و البته توی کتاب هم نوشته بود اولش ک این کتاب میره پیش هرکس اماده باشه واسش. یه همچین چیزی البته. 

وای چقدر خوابم گرفت! برم :) شایدم یکم نت برم بهد بخوابم :) شپخل ولی. ❤️

مژگان ❤😻
۱۳شهریور

حس خوبیه که مامان بابا میشینن با هم فیلم نگاه میکنن. نمیدونم چرا. 

 

مژگان ❤😻
۱۲شهریور

نمیدونم چرا امسال که عزاداری امام حسین (ع) رو توفیقشو نداشتم، بیشتر احساس عشق میکنم بهش. احساس عشق زیادی دارم. واقعا زیاد. حتی الان که از دهه گذشته. 

خدایا شکرت برای امام حسین (ع) و برای محرم. 

مژگان ❤😻
۱۲شهریور

امروز خوشحالم! خدایا شکرت! کارم رو دارم شروع میکنم. امروز روی سایت کلی کار کردم و به جاهای خوبی رسوندم تقریبا. قالب بعد روزها تلاش و ارتباط با پشتیبانی فروشنده و هاست درست شد. حالا مونده کلی کار روی قالب. واقعا خوشم میاد از کارای متنوعی که دارم! نوشتن سفارشی مورد علاقم نیست. این کارا هست! نوشتن برای خودم رو البته عاشقشم.

امروز کلی کار کردم با عشق و خسته نشدم و حال خوبی دارم و انقدر انرژی دارم که بیام اینجا بنویسم بعد مدتها! حالم خیلی خوبه خدایا شکرت! 

واقعا خوشحالم که کارمو شروع کردم! من برای چنین چیزی ساخته شده ام! خوشحالم که به ترس غلبه کردم. خوشحالم که شجاعم. ممنونم خدای عزیزم. برای همه چیز. هزار بار ممنون. 
 

عنوان: دلمو میبره این عنوان! و هزار تا حرف داره واسم :)

مژگان ❤😻
۰۸شهریور

تو تختم دراز کشیدم و دارم میخوابم. یه دفعه مامانم یه لیوان اب سیب اورده اصرار عجیب که باید بخوری! هزچی میگم مسواک زدم گوش نمیده. تا نخوردم ول نکرد. عشقمن مامان و خونواده‌م. :*

مژگان ❤😻
۰۴شهریور

خیلی وقته نیومدم انقدر سرم شلوغ بود. الان یه چند روزه کارامو دادم دست نویسنده ها و اینا حالا بعدا میگم و خیلی چیزا هم اتفاق افتاده مثل خونه مامان بزرگ و خاله و...

اما چیزی که الان میخوام ازش بنویسم محرمه. الان داره دسته میاد توی خیابون. صداش میاد اینجا. چقدررر دلم واسه اون روزای بچگی تنگ شده. اما حتی واسه پارسال هم. چون هرشب میرفتیم حسینیه و بهترین حسا رو داشتم. واقعا چقدر دلتنگم. و این موضوع باعث میشه بیشتر از بعضی چینیای بی مسئولیت بیزار بشم.

خدایا شکرت برای امام حسین (ع). واقعا. چه حال عجیبیه. چه حال عجیبی. خیلی عجیب. خدایا شکرت. ای کاش امسال هم میشد عزاداری کرد به خوبی سالای قبل توی حسینیه. اما فقط میشه الان صداشو گوش کرد. البته زیارت عاشورا رو میخونم خداروشکر. 

خدایا شکرت. باید بیام بنویسم از همه چی.

مژگان ❤😻
۱۴مرداد

وااای مدتیه نیومدم اینجا. واقعیتش اینه که این روزا حجم کارم زیاد شده و حوصله ام یکم کمتر شده. درگیر انجام کارای بیزینس خودم هم هستم. انشاا... از شهریور ماه قراره استارتش رو بزنم. به امید خدا انشاا... که به خوبی و خوشی باشه و خیر باشه و پربرکت واسه خودم و کسایی که مشغول کار میشن داخلش. 

صد تا کار هم میخوام انجام بدم . مثلا میخوام برم کلاس تیرکمون. خیلی دلم میخواد. یا تیراندازی. یکی از این دو تا. و تابستونی که کارتینگ نباشه و ایستگاه ادرنالین نباشه هم خوب نیست که. کارتینگ رو واسه کلاسه و کرونا میترسم. اما انشاا... برم ادرنالین رو هفته اینده. 

یکم دلم میخواد اروم بشم. توی ذهنم شلوغه انگار. کتاب میخونم و کار میکنم و کمی بیرون میرم. خوشحالم که درسم تموم شده و وقتم آزادتر شده. میتونم حسابی حال خودمو خوب کنم. اما میگم که ذهنم شلوغه انگار هزارتا فکر با هم حرف میزنن و میگن به ما فکر کن. اما خب توکل که باشه ، توکل که باشه، امان از وقتی که توکل باشه. اون وقت نمیدونی چی میشه. منم که توکل کردم دیگه اروم ترم و حرفی ندارم. حالم خوبه البته ها! مگه فقط وقتی حالت بده باید توکل داشته باشی؟! 

اما درمورد شلوغیه ذهنم انشاا... کتاب قدرت حال رو شروع کنم که کمی بمونم توی لحظه حال. و دیگه اینکه قول میدم زود بیام. و دیگه اینکه دلم کنسرت و تئاتر میخواد اما خب کرونا. خدایا این کرونا رو تموم کن لطفا. طاقت شنیدن صدای آمبولانس و دیدن اعلامیه مردم و شنیدن این که فلانی از کرونا فوت کرد و اخبار بدش و همه این چیزا رو ندارم. طاقت ندارم مردم رو اینجوری ببینم. خودت میدونی. کمکمون کن. ❤️ و اما شکرت و شکرت و شکرت، فقط برای اینکه هستی.

مژگان ❤😻
۲۸تیر

دو هفته ای هست که نیومدم اینجا و انقد نوشتنی ها زیاده که هی میگم بذار سر فرصت بیام. اما دیگه الان تصمیم گرفتم بیام بنویسم کمی. اول اینکه وضعیت دلار و سکه رووووو :/// ینی هر روز داره گرون تر میشه. بعدم اشاره کنم به کرونا و طاعون و اینکه چقدر مردم چین بی مسئولیتن ( نه همشون البته) ، اینم بگم که شاید مشکل از جای دیگه باشه اما به هر حال. 

دیگهههه؟ اهان کلا حالم خوبه ها، خداروشکر اروم و خوبم. کارمو میکنم، بیرونمو میرم، یکم رو پروژه دانشگاه کار کردم. دوستامو میبینم، با خانواده میریم باغ و بیرون، کارای باغ داره تموم میشه الحمدلله . و خیلی اتفاقای خوب دیگه که نمیشه نادیده شون گرفت.

درسم هم که تموم شد! نمیتونم با اطمینان بگم هنوز البته! اما امتحانا تموم شد و پروژه هم؛ هرچند استاد گفت روش‌کار کن بیشتر اما حالشو ندارم . اما دیگه محصل نیستم! و شاید دیگه هیچوقت نرم چیزی بخونم. شاید به جز آیلتس یا تافل دیگه هیچ امتحان خاصی ندم. و خلاصه که راحت راحت شدم از درس! خالا یه بار باید یه کم خاطره از مدرسه و دانشگاه و اینا بنویسم اینجا.

این تابستون شیرینه! خداروشکر واقعا . خدایا ممنونم که منو یادت نمیره و هیچوقت هیچوقت هم یادت نرفته هیچوقت. و تو کسی هستی که هیچوقت بنده هاشو فراموش نمیکنه و همیشه هواشونو داره. تو اونی که مهربون تره از همه و بخشنده تره و همه چی تموم تره. تو. خدای عزیزمی و وقتی دارمت دیگه هیچی نمیترسونه منو. تو هستی و کافی هستی، چون خودت سرچشمه همه چی و همه چی هستی. دوستت دارم! به روش خودم و میدونم تو هم به روش خودت که عالی ترینه، دوستم داری.

شب بخیر! باغ بودیم امشب ساندویچ خوردیم و الانم کلی خسته ام و یکم گرممه. پس برم بخوابم احتمالا! راستی در حال ترک اینستام دو روزه. دیگه نمیدونم چی بشه. از کتابای زیاد این مدتم دیگه چیزی ننوشتم. میام بازم مینویسم :) خدایا شکرت. 

 

اهان اینم بگم که مامانم قلبش یکم تند میتپید امروز و یه مدت پیش هم چند بار اینطور شد. امروزواسش نوبت دکتر گرفتم. انشاا... که خوبه حالش. اگه کسی میبینه این پستو التماس دعا! هرچند بعید میدونم با این رمزا کسی ببینه ! البته خدا میبینه و همین کافیه :)

مژگان ❤😻
۱۵تیر

ی بار بابابزرگم هی اسممو میگفت ، منم بچه بودم و خیلی خجالتی. هیچی نمیگفتم. اخرش گفتم هی نگو مژگان. گفت پس چی بگم. گفتم بگو درخت. :)))) خالا دقیقشو یادم نیس اما همچین چیژی بود این خاطره. 

خلاصه که دلم واست تنگ شده. بیا بگو درخت بهم. یا بیا یخ چیزی بگو.

مژگان ❤😻
۱۵تیر

وای نمیدونم چند وقته نیومدم اینجا. اما قضیه اینه که من دو تا امتحان دارم. امروز و پنجشنبه. بعد فکر میکردم امروز گرافیکه پنجشنبه وب. واسه همین کمی گرافیک خوندم و برنامه ام تین بود چند روز پشت سر هم وب بخونم. تا اینکه ظهر جمعه متوجه شدم امتحانا برعکسه و یه شنیه وبه. برای همینم شروع کردم خوندن و اینا. این اولین بار بود تو کل سالای تحصیلم که اشتباه متوجه میشدم تاریخو. با وجود این کمی خوندم و خداروشکر امنحان انلاین بود. برا همینم خوب تونستم بنویسم و سوالا هم اسون بود تقریبا .
شیوا میگه خدا خواسته استباه متوحه بشی که هی نخونی/ چون راحت بوده! راستم میگه فکر کنم. بعد امتحانم رفتیم گل خریدیم و عکاسی برای پیج. این روزا سرم شلوغه اما حال دلم خوبه خداروشکر.

 

مژگان ❤😻
۰۵تیر

یه تمرین مراقبه هست تو کتاب چگونه در این دنیای مزخرف... ، بعد میگه کسی رو تصور کنین که براتون عشق خالص به همراه داره مثلا یه بچه. تا گفت یه بچه یاد نیهاد اقتادم. و واقعا واقعا برای بار هزارم به این نتیجه رسیدم که کتابا ما رو انتخاب میکنن و حتی کتابا تصمیم میگیرن کی بریم سراغشون و کی نخونیم، کی دوباره بخونیم. واسه من که اینطور بوده. تازه همین موضوع که دنیای سوفی رو هر بار خوندم ، به موقع بوده رو همین حالا تو بلاگ اینستا نوشتم. و خیلی این موضوع درسته به نظرم. 

مژگان ❤😻
۰۳تیر

امروز نیهاد و نویان اومده بودن خونمون نقاشی یاد بگیرن. انقدر بوس کردم نیهاد رو که نگووو. تپلوی من ، عاشقش شدم و البته عاشق نویان هم شدم چون دو تاشون خوشگل و مودب و تپلو بودن. همین :) ماشاا...  ۸ و ۱۰ سالشونه و انقدر خوب رفتار میکنن که حد نداره. :**

مژگان ❤😻
۳۰خرداد

امروز باغ بودیم. دراز کشیده بودم تو هوای محشر و کلی کتاب خوندم. کتابی از جان گرین نویسنده نحسی ستارگان بخت ما. الانم حسابی خسته ام . و میخوام بخوابم واقعا. البته بگم که ظهر گرممم بود . رفتم بالای پشت بوم یه نگاهی انداختم ، پشت بوم اتاق حدید، و خیلی خوشگل بود و باحال و خنک . دیگه میرم از این به بعد :)

شب بخیر.

مژگان ❤😻