مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

❤چالِ لبخندِ تو دائم...حالِ خوبت مستمر!

❤❤اینجا بعضی حس و حال هام،عقاید و خاطراتم رو مینویسم. (چیزی مثل یک دفتر خاطرات)

❤❤❤دل را به خدا بسپار :)

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
بایگانی
۲۹فروردين

+وقتی مینی بوس دانشگاه ساعت شیش و نیم میاد؛حق اونی که 6:35 میرسه س بشینه رو صندلی نه اونی که 6:55 دقیقه میرسه و دوستش براش "جا" گرفته! من که خودم قبل از رسیدن یا به محض رسیدن مینی بوس میرسم ولی واسه بعضیا گفتم. 


+وقتی میدونی دوشنبه امتحان داری باید قبلش جزوه تو چک کنی ،  برنامه های رو فلشتو اوکی کنی که بتونی درس بخونی نه اینکه دقیقا شب امتحان و کمتر از یک روز مونده به امتحان با پررویی و بی ادبی تمام به دوستت بگی عکس جزوه بده و چرا عکس برنامه نگرفتی و.... 


سوال: چرا بعضیا انقدر بچه ان؟؟؟؟؟؟؟؟؟


مژگان ❤😻
۲۷فروردين

+بچه که بودم یه دفعه مادربزرگ رفت کربلا. قبل از رفتن موهای منو با یه نخ یا کش قرمز رنگ بست.

تمام مدتی که کربلا بود کش رو توی کمد بچگی هام -که بسیار به هم ریخته بود - نگه داشته بودم و نگران مادربزرگ بودم ؛ کش رو میبوسیدم!


+دیشب که مادربزرگ داشت نماز مربوط به به شب آرزو ها رو میخوند تمام مدت منتظر بودم نمازش تمام شود و بروم ببوسمش!بعد از عید دیگه ندیده بودمش.


+دیشب وقتی اومدیم خونه مادربزرگ،  پدربزرگم نبود. در غیابش رفتم کتابی که روی مبل گذاشته بود -و درحال مطالعه اونه- برداشتم و یه کمی  خوندمش.  پدربزرگ اهل مطالعه و دوستدار شعر ه. شعرها و حکایت های زیادی رو حفظه. و برای خیلی پیشامد ها شعر یا حکایتی در آستین داره! 


+از بدو ورودم به خونه مادربزرگ بوی خوبِ غذا همه جارو پر کرده بود. قبلا اینجا نوشته بودم مادربزرگ دستپخت بسیار خوبی داره. خیلی اهل آشپزی و آشپزخانه س.سفارش های فسنجون منم همیشه قبول میکنه! 


+مادربزرگ آخر نمازش برای منم دعا کرد ؛اختصاصی و با ذکر نام! ❤


+پدربزرگ و مادربزرگ دو تا انسان بسیار مهم در زندگی من هستند!

👵 👴 
عنوان نوشت:عنوان ایهام دارد!!! 
مژگان ❤😻
۲۲فروردين

خیلی وقته که اینجا نیومدم!

در مورد عید اینکه چند جای تاریخی و تفریحی شهر خودمون رو رفتیم و اکواریومی که  توی ناژوان هست رو قرار بود بریم که گفتن شلوغه و بعد عید میریم.

یه روز هم رفتین سیتی سنتر سپاهان شهر.بقیه ش هم که به دید و بازدید گذشت. قرار بود عید مسافرت بریم که نشد. 

از این هفته امتحان های میانترم شروع خواهند شد و این ترم کم کم داره تموم میشه!خوشحالم که قراره تابستون بیاد و کلی حس خوبی از فکر کردن بهش بهم دست میده!

از حالا دارم برای جشن تولدم فکر میکنم.توی خونه یا توی رستوران بگیرم.

فعلا همینا! :-) 

مژگان ❤😻
۰۱فروردين

انقدر که از بدیهای دانشگاه و رتبه کنکورم گفتم عذاب وجدان گرفتم!

خب راستش این تعطیلی چهارماهه درسته که منو عقب انداخت ولی به این استراحت واقعا نیاز داشتم.به خصوص که توی دوره درس خوندن برای  کنکور خیلی به خودم توجه نمیکردم و این چهارماه جبران کردم.

اولین پاییزی بود که توی خونه بودم و اولین دی ماهی که استرس امتحان نداشتم! 

خب خوب بود و جالب! دانشگاه هم خوبه.مسیر طولانیشم یه جور گردش محسوب میشه!


مژگان ❤😻
۰۱فروردين

اولین روز سال 95 پر از شادی برای همه. 

همیشه به عید و بهار و تغییر های طبیعت و این جورچیزهایی که توی بهار و کمی قبلش اتفاق می افته خیلی خوشبینم.

عاشق و دلباخته ی تابستونم که هستم!

البته بقیه فصلها هم خوبی های خودشونو دارن.

عید قصد سفر نداریم، هرچند قبلش قصد داشتیم گردش چند روزه ای در تهران که الان خلوت هم هست داشته باشیم ولی فعلا منصرف شدیم.دلم خیلی برای شمال تنگ شده!

مژگان ❤😻
۲۶اسفند

از تظاهر بیزارم...تظاهر به خاص بودن، خوب بودن، حتی تظاهر به بد بودن،نمیدونم تظاهر به همه چی... اینکه سعی میکنند خودشون رو یه جور دیگه نشون بدن.

چرا بعضیا سعی نمیکنند خودشون باشند؟!


عنوان نوشت: از موزیکِ طبیعی باش-تیک تاک

مژگان ❤😻
۲۶اسفند

یه کاکتوس خریدم که با وجود کوچولو بودنش چند تا گل خوشگل داره!البته از اول نداشت؛ مثل اینکه هوای اتاق من بهش ساخته! 

دو تا هم شمعدونی به رنگهای قرمز و سفید. 


بعدا نوشت :اسمش رو گذاشتم ادلیا! به معنای شکر خدا. 

مژگان ❤😻
۲۶اسفند

دهانت جوجه هایش را پریدن،

گر بیاموزد

کلام از لهجه ی تو 

اعتباری تازه خواهد یافت! 

حسین منزوی

مژگان ❤😻
۲۶اسفند

میخوام توی این پست کارایی که امسال(94) انجام دادم رو بنویسم.شاید یه کم طولانی بشه پس توی ادامه مطلب مینویسمش.

مژگان ❤😻
۲۰اسفند

الان که دارم اینو مینویسم فک کنم کسی وجود نداشته باشه که باهاش قهر باشم.

ولی یه چیزی !شایدبقیه عادت دارن درمقابل رفتار یا حرفای زشتشون با سکوت مواجه بشن ولی من اصلا همچین آدمی نیستم.منظورم آدمیه که درمقابل رفتار یا حرف زشت سکوت کنه.

برای همین ممکنه بیشتر از بقیه با مردم بحث کنم، بیشتر قهر کنم زودرنج تر به نظر بیام. ولی اصلا فکر نمیکنم این کارِ منه که غلطه، بلکه میدونم این بقیه(بعضی آدما) هستن که باید رفتارشونو عوض کنن.

آدم بی جنبه ای نیستم در مقابل شوخی ها و منظورم از حرف زشت صرفا توهین، پررو بازی (!) و خلاصه اینجور چیزا بود.

این یکی از چیزاییه که چند بار جدیدا برام اتفاق افتاده و فکر کردم بهتره موضعمو اینجا مشخص کنم!

مژگان ❤😻
۲۰اسفند

بالاخره دیروز آخرین روز رفتن به دانشگاه قبل از عید بود و امروز راحت شدم! 

اتاقمو حسابی واسه عید تمیز کردم و بی صبرانه منتظر اومدن عیدم!

مژگان ❤😻
۰۸اسفند
جالب ترین درسی که فعلا میتونم ازش نام ببرم برنامه نویسی ه.واقعا روحمو ارضا میکنه! 
چهارشنبه سر کلاس برنامه نویسی نبودم و الان باید برم جزوه های چهارشنبه رو بنویسم.
خیلی کار لذت بخشیه برنامه نویسی. خیلی خیلی!
مژگان ❤😻
۰۳اسفند

چقدرم خیابونا از الان شلوغن و بوی عید و بهار و کلی م ماهی قرمز آوردن، البته از چند وقت پیش، خلاصه حسابی همه چی عیدانه شده  و منم برنامه عیدانه مو نوشتم چسبوندم به در کمد!برنامه هفتگی ماسک ها و اسکراب ها!!

باشد که عید و بعد از عید زیبا باشیم! 


+ به کوتاه نویسی و خوندن مطالب کوتاه خیلی علاقه پیدا کردم!

مژگان ❤😻
۰۳اسفند
نمیدونم من خیلی زودرنجم یا بقیه اونجوری که باید باشن نیستن؟!!
مژگان ❤😻
۳۰بهمن
سرما خوردگی خرررررر است.
مژگان ❤😻
۲۹بهمن

+نشستم،توی محوطه دانشگاه و منتظرم تا ساعت ده و نیم کلاس سیتم عامل شروع بشه.الان نه و نیمه.

خیلی خیلی بی حوصله تر از اونم که بشینم و به صحبت های چرت استاد سیستم گوش بدم.

واقعا توانایی ارائه درس رو نداره و برای هر سوال کوچیک دانشجو ها سه ساعت توضیح میده.به این میگن یه استادی که بلد نیست مدیریت زمان بکنه، بلد نیست چی رو زیاد توضیح بده چی رو کم، بلد نیست درس بده.

تا ساعت ده و نیم نمیدونم چیکار کنم، توی استرحتگاه بودیم و من حوصلم اون تو رفت اومدم بیرون.صدای بلبل و گنجیشک میاد!

+خیلی دلم میخواد با یه شکلات خوشمزه که توی بوفه میفروشن حال خودمو خوب کنم ولی به خودم گفتم دیگه نباید چیزای جوش آور (!) بخورم تا برای عید پوستم خوب باشه. 

نمیدونم چقدر به این عهدم وفا دار میمونم.(بعدا نوشت:آخرشم به حرف دلم گوش کردم!!)

+کلاس اخرمون برنامه نویسی ه و مریم -دوست پارسال - که ترم قبل این درسو نتونسته پاس کنه باهامونه.خیلی کنارش خوش میگذره. 

+امروز حراست به همهههه چیز. و همه کس گیر داد.حتی به اون رژ لب صورتی کمرنگ من. 

پ.ن: این مطلب رو صبح امروز توی دانشگاه نوشتم و الان که دارم منتشرش میکنم ساعت دو و چهل دقیقه ی صبحه!گلو درد دارم و خوابم نمیبره.

مژگان ❤😻
۲۶بهمن
+خیلی خوابم میااااد و ساق پاهام به خاطر دویدن زیاد توی کلاس تربیت بدنی درد میکنه.
چرا نمیخوابمم؟!!
+دیشب یه ریمل و یه مداد چشم جدید از یه مارک خوب گرفتم.صبح استفاده کردم مداد چشمش به اون خوبی که انتظار داشتم نبود.البته بی انصافی نکنم و اینم بگم که من درست حسابی ازش استفاده نکردم.امیدوارم که انتظاراتم رو براورده کنه!
+خریدای عیدم رو هم انجام دادم کاملا! این هفته هم اگر بشه میرم یه سوییشرت شلوار برای تربیت بدنیم میگیرم.
+دلم انقد فسنجون میخوادددد!مامانم اینا دوست ندارن و معمولا زیاد درست نمیکنه. اگرم درست کرد چون نود درصدشو فقط خودم میخورم زیاد نیست.بیشتر مادربزرگم برام میپزه،باید بگم برام درست کنه.مادربزرگ جان دستپخت عالی داره و غذاهاش مزه ی عشق میدن!

مژگان ❤😻
۲۶بهمن

اومممم...!  چی بنویسم؟!  تو این یکی.دوروزه صد بار توی سایت لاگین شدم و بدون نوشتن بیخیال شدم و ازش رفتم بیرون!

خب از روزانه نوشتن که کمی فاصله گرفتم.ولی به بدون پرده نوشتن خیلی دارم نزدیک میشم!!

دانشگاه سرمو شلوغ کرده و این هم خوبه هم بد!در این لحظه که دارم مینویسم از رفتن به دانشگاه لذت میبرم ولی برای ادامه تحصیل دادن تا لیسانس کمی مرددم! اینکه خوبه ؛ گاهی همین فوق دیپلم رو هم نمیخوام بگیرم! خلاصه درمورد ادامه تحصیل تصمیم قطعی نگرفتم هنوز و تصمیماتم خیلی خیلی لحظه ایه.به خصوص اون حسِ یک ترم عقب افتادن کمی انگیزه مو ازم میگیره. 

بگذریم، امروز روز خوبی بود و اصولا روزهای دانشگاه کلا روزهای خوبی هستند!زود هم میگذرن هفته ها.لواشکم میخوریم گاهی! انقدددد موضوع برای نوشتن هست و حالشو ندارم! 

تابعد...!

مژگان ❤😻
۲۰بهمن

درحال حاضر ریاضی خیلی برام  آسون و قابله فهمه. البته خوندن ها و تمرین کردنای زیادم هم بی تاثیر نیست.به هرحال خوشحالم از این موضوع و اینکه امروز فکر میکنم بعد از سالها به صورت داوطلب رفتم پای تابلو!


مژگان ❤😻
۲۰بهمن

کلی نوشته بودم که پرید!  ذوق نوشتن رو در ما کوراندی!!


مژگان ❤😻