مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

❤چالِ لبخندِ تو دائم...حالِ خوبت مستمر!

❤❤اینجا بعضی حس و حال هام،عقاید و خاطراتم رو مینویسم. (چیزی مثل یک دفتر خاطرات)

❤❤❤دل را به خدا بسپار :)

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
بایگانی

۷۴۵ مطلب با موضوع «روزانه» ثبت شده است

۱۳دی

احساس می‌کنم امروز واقعا حسابی استراحت کردم که حقیقتا هم نیاز داشتم بهش. دلم نمیخواست صبح پاشم برم کافه خیلی خسته شده بودم ازش. تا نه و نیم خوابیدم و بعد از صبحانه کلی حرف زدیم و بعد کتاب خوندن فیلم دیدم کین)در اسب (آبی خوردم در دو مدل و شب شام رفتیم مرغ دو .تیکه خوردم و ی برش از پیتزای خواهرم ک خوب نبود و کمی سالاد سزار مامان ک عالی بود. اما نکته اینه ک چون فردا تعطیله واقعا با آرامش بیشتری استراحت کردم و همش استرس کار رو نداشتم. هرچند ک فردا باید کمی کار کنم وگرنه یکشنبه کلی شلوغ میشم. اما خبر خوب اینه که پنج روز کاری هستتتتت به جای شش روز :)))) 

فردا دلم می‌خواد خورشت ماست بگیرم واسه شب و باز فیلم ببینم. چون فصل های جدید همه سریالای مورد علاقه ام اومده. 

راستی امشب تو ی سریال چیز قشنگی گفت. گفت انتظاری ک دارین از فردا و هر چیز رو بذارین کنار چون ممکنه اتفاقی ک رخ میده خیلی خیلی بهتر از انتظارتون باشه. البته این به معنای رویا نداشتن نیست.

خلاصه ک شکر خدای را :) 

مژگان ❤😻
۰۶دی

امروز صبح با فاطمه رفتیم شهر) کتاب و سه تا کتاب گرفتم (دفترچه «خاطرات @خدمتکار، تو\مرا|خواهی کشت، امواج//فلورانس

بهد رفتیم کافه قهوه خوردم و کرانچ (شکلا٪تی که بد نبود ولی نمی‌دونم چرا آنقدر این کافه شلوغ میشه. بعد رفتیم قارا )تمش<کی بخرم ک بسته بود و برگشتم اما سه تا آدم مهربون دیدم. یکی دختری ک برام کتابا رو آورد، دختری ک تو کافه میخواست میز کناریم بشینه و یکی دیگه ک یادم نیست. 

خوب بود اما نمی‌دونم چرا حس می‌کنم هیچی حال/ نمیده! واقعا خداروشکر می‌کنم و اینا ولی ی چیزی ی جوریه! نمی‌دونم چی

خدا خودش بهم کمک کنه.

مژگان ❤😻
۲۹آذر

امروز یه روز فوق العاده بود! 

برای شروع، صبح پاشدم از پنجره ک کمی پرده اش رو از شب قبل کنار زده بودم، نگاه کردم تا مطمئن بشم برف اومده یا نه و بله اومده بود! و هنوزم داشت برف میبارید :) دیگه با خوشحالی به خوابم ادامه دادم و بعد صبحانه سر #شی&ر خوشمزه داشتیم و رفتیم باغ عکس برفی گرفتیم و فیلم کلی گرفتیم، کمی هم پیاده تو راه باغ رفتیم تا اینکه بابا با انواع صداهای مختلف صدامون کرد تا برگردیم =) بعد رفتیم یکم تو خیابونا و برگشتیم ناهار ابگوشت خوشمزه داشتیم (برای بقیه دیزی) و بعد کمی همه استراحت کردن و من کتاب خوندم و بعد رفتیم سینما واسه عصر و ‌پفک جدید امتحان کردم؛ مارک مز*مز و بعد رفتیم کار&اکو از این قهوه جدید ها با کروسان کریسمسی بخرم ک اون شعبه نداشت رفتم بعدی گرفتم یعنی یه کروسانی بود بی نهایت تازه و کرم خوشمزه داشت. عااااالی. همچنان برف ریز میبارید و بعد قطع شد اما الانم هست و اصلااااا هم به نظرم سر*ما ر&یزه  نیست و کاملا برفه !

خلاصه که خداروشکر برای همه چی. 

مژگان ❤😻
۲۸آذر

دیشب مثل اینکه برف اومده و من ندیدم اما صبح دیدم رو ماشینم برف جمع شده و البته یکی دو روز پیش هم یکم برف دیدم. به امید خدا فردا هم قراره برف بیاد و امیدوارم برم قشنگ نگاه کنم و حتی بازی کنم. امشب رفتم اون نون خامه ای ها ک شبیه ساندویچه رو خوردم که داخل یه پوشش کاغذیه و طعمش عالی بود و احساس کردم میزون)) میزووونم =))))

دیگه اینکه کمی فیلم دیدم و میخوام کتاب بخونم. این چند روزه بارون اومد کلی مخصوصا دیروز ک کامل بارون میومد. به لطف خدا. واقعا خداروشکر. 

‌ضمنا فردا برنامه های خوبی دارم ک میام مینویسم بعدش. اوضاع کار هم عالیه و برنامه های جدید دارم واسه خرید و همه چی. 

دارم رو خودم بیشتر کار می‌کنم و پادکست )نقطه رو بیشتر گوش میدم و اینا که واسم خوبه. 

مژگان ❤😻
۲۴آذر

داشتم کتاب حسر/ت های کل/ور رو میخوندم که یهو به ذهنم رسید بیام ی چیزی اینج بنویسم و بعد از مدتها دارم با لپ تاپ میام اینجا. 

یه کار جدید میخوام انجام بدم ک با هو/ش مص/نوعی بیام محتوا رو چک کنم اما مطئن نیستم ازش

- امروز سر فیلمبرداری بودیم و دو تا مونده تا فصل دو تموم بشه. هیجان زده ام که بعدش چی میشه/ پس زمینه فیلمها طلایییییی ترینه

- جمعه رتفیم کافه با ستاره از این شیر و مینی کروسان ه خوردم اما زیاد خوشمزه نبود و بعد پیاده رفتیم شهر کتاب جدید ب/هار ک نمیدونم جدیده یا نه اما قبلا نرفتم. بد نبود فقط

- بعد مجوبر شدم قهوه بگیرم از این کاروان جدیده کا/فه ه/مرا/ه و بد نبود اونم. دیگه ۱۰۰ ع/ربیکا نمیگیرم. چون خوابم داشت میگرفت خریدم ک رانندگی کنم.

- دیشب دو بار تقریبا کابوس دیدم و با استرس یک بار بیدار شدم. میدونم از این ش اب میخوره و واقعا با اینکه چیزی نیست اذیتم میکنه امیدوارم خدا به راحت ترین شکل حلش کنه چون واقعا برام زیادیه

- امیدوارم کلی کتاب دیگه بخرم این یکی از موضوعاتیه که زیاد بهش فک میکنم و کل قضیه خرید :)

- راستی ۵ شنبه بارون اومد روز /ما/در بود و رفتیم لازانیا و مرغ خوردیم عالی بود

- عدد ین سری پست شده ۱۲۱۲ :)

خداروشکر بابت همه چی

مژگان ❤😻
۱۲آذر

امشب رفتیم کافه با دوستان و خیلی خوب بود. کلی گفتیم و خندیدیم. نی(لو هم بود ک قبلا ازش عصبانی بودم اما الان فهمیدم دلم براش تنگ شده بود و خوشحال شدم دیدمش. 

اول رفتیم ی کافه جدید ک گفت چای و کیک داریم فقط و ما چیزای دیگ میخواستیم اما بعد ک رفتیم کافه دیگه باز چای و کیک خوردیم =)))) 

اون دو سه تا مشکل تو ذهنم یعنی  ز ش و تعویض پلاک رو میسپرم دست خدا. خدایا واقعا به هر خیری بهم برسونی نیاز دارم و میدونم صدای منو میشنوی.

راستی امروز نم بارون زد که بسیار زیبا بود و خدا رو صد هزار مرتبه شکر.

مژگان ❤😻
۱۱آذر

سر اون قضیه ش خیلی گرفتار شدم. واقعا فکرم درگیرش هست. امشب ب خودم گفتم دیگه امشب ک مشخص نیست چی‌میشه پس تو لحظه باش و شاد باش و بودم اما بازم یکم تو فکرم بود. سپردم دست خدا واقعا. حقم نبود این همه اذیت سر ی چیز کوچیک و البته که درس خیلی مهمی بهم داد. دلم می‌خواد آدمی باشم ک تو بچگی دوس داشتم باشم یعنی مهربون بدون داد و بیداد و مودب.

ضمنا ی مشتری دیگه هم مبلغ قابل توجهی بهم بدهکاره ک البته به امید خدا تسویه میکنه و نگفته نمیده اما دلم می‌خواد زودتر بزنه ک خیالم راحت بشه. 

خدا فقط باید کمکم کنه!

امشب رفتیم اجرای )حام(د آ/هنگ»گی. بد نبود خوش گذشت مخصوصا با حضور اون بازیگر. و بعد ی کتاب خریدم که یکی از بهترین بخشای این روزامه ! کتاب خریدن منظورمه. و لگ قهوه ای ک سفارش داده بودم رو تحویل گرفتم و اهان اسنک )بادوم زمینی مورد علاقه ام رو خریدم چند تا. شام هم ساندویچ فلافل خوردیم ک خوشمزه تر از همیشه بود. 

دیگه چیییی؟ خوبه همه چی خداروشکر واقعا ممنونم بابت سلامتیم خانواده ام نم نم خیلی ریز بارون تموم تجربه های خوبی ک تو زندگیم داشتم و شغلم و خودم و همه این چیزا. اما این قضیه ش چیزیه ک تحملش رو ندارم از میزان تحمل من بالاتره. واقعا امیدوارم حل بشه واقعا به هر ذره دعایی نیاز دارم و فقط رو خدا حساب کردم و دعاها

یعنی اگه حل بشه بار بزرگی از رو دوشم برداشته میشه. 

فردا هم قرار داریم بریم کافه با یکی از فامیلا ک خوبن اما دلم میخواست پس فردا بریم مثلا ک فردا استراحت کنم کلی. واقعا روزام شلوغه و خسته میشم. جمعه هم شاید باید برم بیرون چون مهمون داریم و حوصله ندارم بمونم وگرنه میخوابیدم کلی. بعد احتمالا برم صبحانه ی چیز جدید بخورم. 

خدایا به امید خودت 

مژگان ❤😻
۰۱آذر

امروز رفتیم سینما فیلم ؟کج پی_له رو دیدیم که به نظرم افتضاح بود اما چون خرید کرده بودم روز خوبی داشتم و خیلی اذیت نشدم سر افتضاح بودن فیلم 😁 البته پیام کلیش رو واقعا دوست داشتم که مهم نیست زن یا )مرد باشی مهم اینه ک ادم خوبی باشه اما همینو قشنگ پخش میکردن تو تلویزیون به جای این فیلم خیلی بهتر بود. 

خلاصه که از اص(فهان <ما-ل یه بافت کرم گرفتم ک روش توت فرنگی های برجسته داشت و خیلییییی دوسش دارم و مدتی بود میخواستم بخرم. همچنین ی جفت جوراب ک روش خرگوش و آلبالو داره و خیلی بامزه اس هر دوش. قبلش هم از ش~هر کتاب یه کتاب خریدم ک مدتی بود اونو میخواستم و الان تخفیف داشت البته روز آخر تخفیف بود. دیگه چیییی؟ اهان ناهار کباب خوردم ک اونم مدتی بود هوس کرده بودم اما راستش خیلی طعمش رو دوست نداشتم. الان ک دارم مینویسم انگار روز خیلی خوبی بودا! هرچی مدتی بود لازم داشتم و میخواستم رو خریدم و البته که رفتیم دو سوپرمارکت ک میخواستم اونم مدت ها  بود میخواستم برم ولی به اون خوبی ک فک میکردم نبود و چیپس کوچیک پرینگ@لز گرفتم بعد مدتها ک مثل قبل اصلا دوس نداشتم و ی چیز مثل کرم شکلات کیت (کت ک اونم دوس نداشتم و باز به این نتیجه رسیدم ک فقط خوراکی های مورد علاقه همیشیگیم رو بخرم و چیزای جدید کمتر امتحان کنم. لیستشون هم نوشتم اینجا هم میذارم :))))

 

خوراکی های سوپرمارکتی مورد علاقه من

بیسکویت روسی

شکلات سه تایی گرد خارجی

کیندر )اسب آبی

کیت )کت بیسکویتی (امتحان کنم دوباره)

 

 

اون بیسکویت قرمز ایرانی چند لایه

مزه :چیپس

اسنک بادام( زمینی چاکلز

چیپس؛ لینا

کیک@ شیرین؛ عسل دو قلو و پوسته سفید

 

امروز کنار خانواده خیلی خوب بود خداروشکر البته بابا باغ کار داشت اما شب دیدمش خونه و حرف زدیم و بافت توت فرنگی رو هم خیلی دوس داشت.

راستی حس می‌کنم دیگه نباید جمعه صبح ها برم بیرون و باید بخوابم و به جاش روزای دیگ عصر و شب برم. جمعه ها هم عصر برم خیلی بهتره.

درمورد حال روحیم باید بگم ک امروز ناراحت بودم اولش اما بیرون رفتم بهتر شدم. امیدوارم بهتر و بهتر بشم تا روزی ک واقعا حال خوبی داشته باشم. 

خدایا از خودت کمک میخوام و به خودت میسپارم و ایمان دارم ک بهترین رو واسم انجام میدی. بهترین بهترینا ک خودم بگم از چیزی ک میخواستمم بهتر شد. خدایا شکرت و به هممون کمک کن لطفا

مژگان ❤😻
۲۹آبان

نمی‌دونم چرا دیگه دلم نمیخواد استوری اینا بذارم

البته میدونم. مثلا تو پیج ک چند تا آشنا فامیل با پیج فیک میان و این کارشون حالم رو بهم میزنه و دلم نمیخواد چیزی بذارم اونجا. همینطور تو پیج خودم دو نفر هستن ک ازشون متنفرم و نمیخوام استوریای منو ببینن و کلا هم نمی‌دونم خلاصه ترجیح میدم فعلا چیزی نذارم

دیشب رفتم ناخن هامو درست کردم و خیلیییییی عاشقشونم برخلاف ناخن قبلی (این بار تیره ترین زرشکی‌ممکنه). بعد با ناخن کارم کلی حرف زدیم. امروز باشگاه بودم برنامه جدید دو ساعت تمرین کردم و ۳۸۵ کالری سوزوندم. البته رژیمم خوب داشت پیش میرفت ک ب جای یک کاسه دو تا کاسه اش خوردم جالبه ک اولی فوق العاذه بود دومی معمولی و ارزشش رو نداشت.

کلی چیزا تو ذهنمه. یکی ی نفر ک بهم بدهکاره یکی قضیه ش یکی شلوغ بودن سرم. واقعا ی جمعه رو دارم و بقیه هفته خیلی شلوغم مخصوصا چند روز خاص. فردا هم که سرکار کلی شلوغم و بعدش فیلم داریم ک باید قهوه بخورم برم. نیازه یه نویسنده استخدام کنم ک ب امید خدا انجام میدم. 

خیلی همه چیو سپردم ب خدا. چون زیاده و خودش فقط از پسش برمیاد. خیلی اعتماد دارم ب خودش خیلی دستمو گذاشتم تو دستش. خیلی زیاد. 

امروز ناراحت بودم کلی ولی رفتم باشگاه بهتر شدم البته یکم عصبانی بودم ک تمرینم طول کشید با اینکه ست های چهارتایی رو سه تا زدم و یکی شیش تایی بود ک سه تا زدم بازم دو سااااعت طول کشید. تازه از موقع شروع دقیق نه از وقتی وارد باشگاه شدم.

حالا مهم نیست واقعا روحیه ام رو خوب میکنه. 

جمعه قراره برم کافه تیرامیسو بخورم بعد نه روز چالش قند و البته ی بیسکویت ک مامانم بهم داد رو قایم کردم ک بخورم :) همچنین شهر کتاب ی کتاب واسم گذاشته ک میرم میگیرم. البته ماشینم به شدت کثیفه و یادم رفت شوینده بخرم امروز و یادم رفت ی سری پول انتقال بدم چون ی همراه بانکم خرابه. مجبورم فردا انجام بدم بعد فیلم،

خلاصه ک فعلا همینا

نگرانیم اینه ک جمعه نشه برم ب کارام برسم اما ب امید خدا میرم

و همینطور کتاب امروز نخوندم چون چند ساعت مشغول ادیت شدم. واقعا خسته کننده شده

الانم خسته ام و خوابم میاددددددد

خدایا شکرت

بهم کمک کن

مراقبم باش

مژگان ❤😻
۲۴آبان

چند روزه اتفاقات خیلی خوبی واسم میفتن خداروشکر :) اول اینکه اولویه داشتیم و بعد سوپ مرغ خیلی‌خوشمزه و بهم خیلی چسبید فک کنم ی چیز‌ خوشمزه دیگه هم بود. دیگه عاشق فیلمبرداری هامون شدم و عاشق هاپومون موکا. و اینکه با فاطمه دیروز رفتیم بیرون که خیلی خیلی خوب بود خداروشکر:) 

بعد هم امروز رفتم بیرون نمیدونستم کجا برم حتی مطمئن نبودم برم بیرون. بعد یاد جایی افتاد ک میخواستم برم مدتی 💛 و زدم تو مپ دیگه حفظی‌رفتم پیچیدم ی جا اصلا مطمئن نبودم درسته. پیاده شدم رفتم تو ی کوچه پر چتر! گلخانه و وایب خوب. همینطوری مستقیم رفتن بدون پرسیدن از کسی و یهو دیدم روبروی جایی ام ک میخواستم! پر از آدمای خوش برخورد مهربون و زیبایی و انرژی مثبت 

ایس تی خوردم و کوکی پر از کره و کتاب خوندم و برگشتم رفتم گلفروشی همونجا ی خانم فوق العاده مهربون اونجا بود بهم گفت دخترا رو خیلی دوس دارم چون خودم دو تا پسر دارم و خلاصه خیلی آدم خوبی بود. 

ازش گل آفتاب گردون خریدم و برگشتم. موقعی ک داشتم میرفتم ‌پارکینگ قلبم آنقدر پر از شادی بود ک اشک شوق تو چشمام جمع شد و سرشار از حس خوب بودم. ضمنا ی شمع داشتن شکل نارنگی خیلی بااامزه بود!

امشب مهمون دوست داشتنی داریم (دایی زندایی مامانم و بازم ی شام خوشمزه ؛ اکبر جوجه.

قراره برم تئاتر به زودی. راستی‌با فاطمه پاستا خوردیم ک اونم عالی بود. عصر دیروز هم کله جوش خوردم اتیشی خیلی خوشمزه.

شکر خدای را از همه چیز

باورم نمیشه بعد از روزای تلخ اخیر آنقدر خوبم . توکل ب خدا معجزه میکنه. 

مژگان ❤😻
۲۵مهر

امروز یه تماس خیلی مهم و خیلی خوب داشتم ک البته نتیجه اش مشخص نیست اما حس خیلی خوبی بهش دارم. در اصل چند روزی هست ک تصمیم گرفتم پروژه جدیدی رو شروع کنم ک این تصمیم با ترس، هیجان، ذوق و همه چیزا همراه بوده ولی امروز به خاطر این تماس مجبورم انجام مقدمات این پروژه رو یکم عقب بندازم. 

راستش شغلم سخت تر از همیشه شده، پروژه ها کم و زیاد میشن و نسبت به سال‌های قبل کمترن. درآمدش هم نسبتا کمتره. بنابراین تصمیم دارم پروژه های جدید رو شروع کنم. البته بازم خداروشکر واقعا دارم تلاشم رو می‌کنم و شغلم هم خوبه اما سختی هم خیلی زیاد داره و اینکه با تحمل سختی ها تازه پروژه کم باشه رو نمیتونم قبول کنم. بنابراین امید دارم ک ب زودی بهتر بشه.

امروز صبح ک پاشدم ب خاطر ی سری مسائل ناراحت بودم. اما به جاش گفتم خدایا تو رو دارم فقط. تو همه چیز منی تو کارفرمای منی و آشنای منی و کسی هستی ک منو دوس داره. و بعد از اون تماس حس کردم این جواب ایمانم بوده، ایمان و تلاش. 

ضمنا با ریسک کردن سر خرید ماشین، حس میکردم جواب خوبی میگیرم چون ی جور طرز فکر خاصی دارم در این زمینه. 

مژگان ❤😻
۳۰شهریور

این روزا شلوغم و باشگاهم دارم

هوا داره خنک میشه که خیلی دلپذیره

باشگاه یکم خسته ام میکنه اما امیدوارم ادامه بدم

بیشترربه فکر اینم ک عضلات دستام اونقدر قوی نشده

 

مژگان ❤😻
۱۷شهریور

امروز روز خوبی داشتم خداروشکر. سرکار شلوغ بودم اما احساس می‌کنم این شلوغی خوب بود چون روی کارم تمرکز بیشتری کردم. همچنین بالاخره امسال اولین آگهی استخ-دام رو دادم! در اصل یکی باز داشتیم از قبل و امسال تازه لازم شد یکی منتشر بشه. یه نفر رو هم استخدام کردم که باعث میشه کمی از استرسم کم بشه.

چون این چند روز استرس زیادی داشتم. یکی از دلایلش هم اینه که میخوام ماشینم رو عوض کنم. فکر میکردم چند سال دیگه این تصمیم رو میگیرم اما به دلایلی قرار شد این کارو انجام بدم و با قیمتایی که روزانه تغییر میکنه متحمل استرس زیادی شدم. از طرفی حس میکردم به خاطر بعضی دلایل شاید شغلم کم رونق بشه اما بعد دیدم فعلا که خوبه و میتونم روزش تمرکز داشته باشم و براش تلاش کنم. و این میشه چیزی که در کنترلمه. 

خلاصه که امیدم به خداست. شاید یاد گرفتم تقلای زیاد نکنم ولی اگه موقعیتی برای تلاش پیش اومد حتما برم سمتش.

دیگه چی؟ کتاب میخونم، ورزش می‌کنم، خداروشکر خوبم. هرچند زندگیه دیگه بی نقص نیست. امشب هم میخواستیم کروسان بخوریم از یه جای خوب که بسته بود رفتیم کباب ترکی خوردیم که به شدت خوشمزه بود و بعد کروسان اومد که به اندازه قبل دوسش نداشتم. خداروشکر چون جاش یکم شلوغه و حالا دیگه وسوسه نمیشم برم :))) و به جای نو-تلا هم که یه چیز دیگه میزنن :/

روزای باشگاهم تغییر کرده که پشت سرهم سخته اما اشکال نداره. میخواستم برم باشگاه جدید اما جای خوب پیدا نکردم و فعلا همینجا هستم. و چهارشنبه مهمونی صبحانه دعوت هستیم برای اولین بار :))) 

اینجا نوشتن رو دوست دارم. همیشه داشته ام. اگه بتونم بیشتر میام.

مژگان ❤😻
۰۱مرداد

این هفته کلی شلوغ بودم و خواهم بود ک چیز خوبیه البته! شنبه یادم نیست به جز باشگاه کجا بودم، فک کنم کمی خرید داشتم، یکشنبه دکتر، دوشنبه سیتی سنتر و امروز هم مهمونی سه شنبه ها که کلی طول کشید. فردا باشگاهم و شاید فردا یا پس فردا مهمونی دعوت باشیم. این وسط کلی هم کار کردم و باید نویسنده هم استخدام کنم.

راستی امروز بعد کار رفتم ارایشگاه واسه خال گیری موهام  ک برق رفت بعد تند تند دوش گرفتم و حاضر شدم واسه مهمونی. 

کلی هم سرکار شلوغم و باید نویسنده استخدام کنم که هم خداروشکر هم کلی مسئولیته.

همین دیگه فکر کنم هفته آینده هم کلی شلوغ باشم

مژگان ❤😻
۲۱تیر

امروز عصر قرار بود برم خونه مادربزرگ اما چون انگار سرما خورده بود نرفتم که نگیرم با اینکه دلم براش خیلییییی تنگ شده. مامانم بردش دکتر و مثل اینکه سرما نخورده بلکه پاش عفونت کرده ب خاطر قند. و دکتر گفته با داورهاش زود خوب میشه.

خب من موندم خونه و این دقیقا جمعه ای نیست ک دلم میخواست اما این هفته با دوستام قرار دارم ک یکم آرومم میکنه :) امیدوارم فردا بتونم برم باشگاه و بعد هم هفته شلوغی دارم. تصمیم گرفتم این تابستون سعی کنم شبا بیشتر بیرون بمونم و خواهرم هم موافقه ک بریم بیرون. 

 

مژگان ❤😻
۰۵تیر

امشب یه ماسک ورقه ای گذاشتم و با آرامش کتاب خوندم! بالاخره! تو روزای ج»نگ یه استرس زیادی داشتم. یه جور حس بد داشتم. باورم نمیشد و بدتر اینکه نمیدونستم تا کی وضعیت اینطوره. 

خیلی حس بدی داشتم واسه زندگی خودم و زندگی بقیه

دلم میخواست همه چی عادی بشه

امشب مدیتیشن هم کردم

مدیتیشن نجاتم داده 

و دارم فکر می‌کنم تو وجودم آیا قسمتی وجود داره که حسابی ترسیده باشه و ازش بی خبر باشم؟ من کنارتم منِ عزیز. خیالت راحت باشه. همه چی آروم شده دیگه...

مژگان ❤😻
۰۴تیر

امروز صبح بیدار شدم اخبار رو چک کنم ببینم اوضاع چطوره چون ساعت هفت نوبت ارایشگاه داشتم. انتظار بدترین خبرا رو داشتم اما دیدم خبر )آتش ^بس ا‌ومده! تعجب کردم و باورم نمیشد اما خوشحال شدم که قراره زندگی به حالت عادی برگرده یا حداقل به زودی اینطور بشه. 

این قضیه جنگ دو تا چیز مهم بهم یاد داد: 

‌قبلش میگفتم کاش کار نداشتم و کلی وقت واسه کتاب خوندن و نوشتن داشتم اما دیدم اصلا اینطوری نمیخوام و کسل میشم و هرچیزی به اندازه اش خوبه. کار خوبه و ورزش و بقیه برنامه ها همگی به اندازه خوبن.

دوم اینکه دیدم واقعا هرچی برنامه ریزی کنی یا نگران باشی فلان موضوع رو چیکار کنم، باز نمی‌دونی چی میشه. مثلا من میگفتم میخوام واسه رنگ برم کارمو چیکار کنم و اینا تا اینکه اصلا ب موقعی خورد ک بیکار بودم.

البته حس می‌کنم درس دوم یه چیز دیگه بود اما یادم نیست:))) حالا اگ یادم اومد میگم اما این دو تا موضوع خیل ارزشمند بودن.

امیدوارم هر کس از خونه و خونوادهاش دوره زودی برسه بهشون و همه چی درست بشه.

 

پ.ن: یادم اومد اون مورد دوم چی بود. اینکه همه چیزای زندگیم هر چقدر هم کوچیک باشن اهمیت دارن. از کرم ها تا حتی سرکلیدی! یعنی هر کدومشون رو با زحمت و عشق خریدم و دوسش دارم. و بابتش شکرگزار هستم.

مژگان ❤😻
۳۱خرداد

امروز آشپزی کردم و فسنجون پختم ک بد نشد اما مدت زیادی بود دلم میخواست و حالا میره واسه کلی وقت دیگه که هوس کنم.. کتاب خانه جای >مردگان است رو هم شروع کردم و احتمالا بخوام کتاب جزء از کل رو هم بازخوانی کنم. یه مدیتیشن طولانی هم انجام دادم از اپارات چون گوگل وصل شده اما فقط سایتای داخلی رو باز میکنه. 

میخواستم دوره‌های مدیتیشن هم بخرم اما سایتش اوکی نشد. بعد اینکه چهار تا  محتوا کار کردیم از تنها پروژه ای که مونده بود اما گفتن فعلا کنسل شده. یه دوش گرفتم و سریالم رو دیدم و ظرف شستم و تازه ساعت شش هست. اما بازم کتاب برای خوندن هست و فیلم و اینا. 

فردا صبح میرم باشگاه برای اولین بار چون قبلا صبح ها سر کار بودم و این آخرین جلسه این ترم هست و امیدوارم به زودی شرایط درست بشه. چند روزی نمیرم که ببینم چطور میشه. شاید فردا نوبت ازایشگاه هم بگیرم واسه رنگ مو. کلی مردد بودم و قبلا کنسل کردم اما گفتم هم برای روحیه ام خوبه هم اینکه نمی‌دونم این قضیه چقدر طول میکشه. یه برنامه هم نوشتم برای روزای پیش رو. امیدوارم زودتر این قضیه تموم بشه فقط. 

‌تازه الان قدر کار رو دونستم. بیکار بودن خوب نیست هم از نظر اینکه دلم می‌خواد مفید باشم هم اینکه کارم خوبه هم اینکه کرخت میشم. واقعا کتاب خوندن حدی داره! یعنی قبلش فک کردم میتونم کل روز بخونم و بنویسم اما دیدم نمیشه جدا آدم خسته میشه. 

چون بنزین کمه بیرون هم نمیرم زیاد و البته به خاطر خطرش. اما میخوام تو هفته آینده یه روز برم به مامان بزرگم سر بزنم حتما. 

راستی وبلاگ خونی یکی از بلاگای مورد علاقه ام (آزاده در *سرزمین +عجایب) رو شروع کردم باز. 

خدایا خودت کمک کن بهمون. امیدم به تو هست.

مژگان ❤😻
۳۰خرداد

حرفای خیلی خیلی زیادی برای گفتن هست که خیلیاشون رو نمیشه گفت. 

اما یه چیزی یاد گرفتم از این وضعیت. 

باید تلاش کنم کاری که عاشقش هستم رو بیشتر انجام بدم. چیزی ک خوشحالم میکنه. باید گاهی اینترنت رو خاموش کنم و کتاب بخونم خیلی زیاد. بخوابم و کاری نکنم. مدیتیشن کنم. 

و فکرمو آزاد کنم از هر چیزی. من خوندن و نوشتن رو خیلی دوست دارم. و چیزیه که خوشحالم میکنه. پس باید بیشتر و بیشتر انجامش بدم. 

مژگان ❤😻
۲۸خرداد

نمی‌دونم چی بنویسم.

ناراحت و ناامید و خسته و ترسیده ام

شرایط باورکردنی نیست

نمیدونم کی قراره به روزای عادی برگردیم که کارای عادی و روزمره انجام بدیم

که برم ناخنامو درست کنم کتاب بخرم قهوه بخرم گل بخرم راه برم با دوستام برم کافه و کلی کار دیگه

غمگینم برای تمام کسایی که مجبور شدن خونه هاشون رو ترک کنن

غمگینم برای هموطن‌هام تو جاده ها

غمگینم برای خودم که حتی نمی‌دونم چی رو بذارم تو کوله اضطراری چون هرچی که بذارم انگار بقیه چیزا رو نادیده گرفتم چون هرچی ک دارم براش زحمت کشیدم و خریدم و دوسش دارم 

خانواده ام... خدایا عزیزانم رو برام حفظ کن. 

خدایا صلح و آرامش رو برقرار کن.  نه فقط برای ما بلکه برای همه مردم دنیا. ای کاش این اتفاقات نمی افتاد برای مردم بی گناه...

مژگان ❤😻