مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

جذابیت های زندگی بنده :)❤

مژگان نوشت

❤چالِ لبخندِ تو دائم...حالِ خوبت مستمر!

❤❤اینجا بعضی حس و حال هام،عقاید و خاطراتم رو مینویسم. (چیزی مثل یک دفتر خاطرات)

❤❤❤دل را به خدا بسپار :)

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
بایگانی

۷۲۲ مطلب با موضوع «روزانه» ثبت شده است

۰۸مرداد

یکی از خاطره هایی ک از بچگی یادمه و فکر کنم اولین خاطره ام باشه، وقتیه ک زیر درخت نشسته بودم ی جایی ک نمی‌دونم کجاست، ی دفتر رنگ امیزی داشتم و ی نفر بهم گفته بود باید از خط بیرون نزنم اما یادمه کلی اشتباه رنگ زده بودم. 

بعد ها تو کلاس هنر همیشه مشکل داشتم مخصوصا تو راهنمایی که متنفر بودم از هنر چون نمیتونستم ی گلابی بی نقص بکشم و برای همیشه فکر میکردم من و هنر میونه ای نداریم. تا اینکه فهمیدم سبک های دیگه ای هم هست! مجبور نیستم سیب بکشم میتونم ی طرح بکشم ک هیچی نیست! و موندم چرا هیچکس اینا رو بهمون یاد نداد؟ داشتن سبک خودمون رو یاد نداد؟! همش ی چیز میکشیدن میگفتن از روی این بکشین. سیستم آموزشی مون رو کلا قبول ندارم الان نمی‌دونم چطور شده اما اون موقع که بد بود. 

در نهایت اینو میخوام بگم که تو پینترست ی طرح از گل افتابگردون دیدم با راپید و طراحی رهای رها که خیلی کیف داد بهم. تو کلاس سه چهار تا ازش کشیدم و آخری خوب شد. اصلا تا دیدم تو پینترست گفتم این منم! انقدر خوشم اومد. میخوام روش کار کنم و همین سبک رو ادامه بدم فعلا. 

عاشقشم! کاش زودتر میشناختم اما الان هم اوکی هست.

مژگان ❤😻
۰۶مرداد

امروز عصر هم باز برنامه ام پر شد. اول رقتیم خونه مامان بزرگ و همگی رفتیم گلخونه سپاهان که خیلی بزرگه و به جز گل و گیاه چیزای تزیینی داره. دلم می‌خواست ی بن سای بگیرم اما تو اتاقم خیلی جا نیست. فعلا ی بسته بذر بابونه گرفتم و میخوام بکارمش خیلی وقتهههه میخواستم. 

بعد رفتیم سورب؛ان شام خوردیم که واقعا بد بود حقیقتا یعنی برنج افتضاح جوجه چنگی ب دل نمیزد سرویس دهی از همه بدتر. ی منوی ساده رو دو سه بار گفتیم تا آوردن دیگه بقیه چیزا بماند. 

بعد مامان بزرگ رو رسوندیم و گلاش ک اسطوخودوس و خورشید و کرفس بود رو گذاشتیم خونه اش که دیدم رهام عزیزم اونجاست. تا نشستم پیشش اومد بغلم  و کلی خندید و چسبید بهم! واقعا کیف داد اخه مدت زیادی بود ندیده بودمش و اصلا نمیدونستم منو میشناسه هنوز، الانم نمی‌دونم منو شناخت یا کلا چون آدم جدیدی بودم خوشش اومد اما بیشتر از همه منو دوست داشت :) بعدم دو تا دندون کوچولو دراورده و چهارپا راه میره واقعاااا دوسش دارم. 

امروز یکی از دوستامم گفته بود بیا خونمون ک اونم نی‌نی داره و حتما میخوام برم. 

اینم بی ربطه اما رو مخمه ی شومیز ترک خیلی خوشگل ک مدتها بود میخواستم رو خریدم قبل سفر و فقط تو فرودگاه تنم بود. بعد شستم با دست و بعد دیدم که وا دکمه هاش تقریبا به زور بسته میشه یعنی آب رقته بود خیلی ناراحت شدم گرون هم بود و دوسش داشتم اصلا انتظار نداشتم اینطور بشه. واقعا شومیز ترک ها اونقدرم خوب نیستن یکی دیگه هم داره به محض اینکه شستم داخلش چروک های ریز ایجاد شد که هرچی اتو زدم نرفت. حالا شاید بعدا بدمش خشک شویی.

یکی هم که از استانبول خریدم اونم تنگه =)

ولی کیفم خیلی خوبه از دیروز استفاده کردم ی چرم خیلیییییی نرم هست و قسمتای طلاییش خیلی خوش رنگه فقط کاملا دایره ای نمی‌ایسته که بعدا درستش می‌کنم. 

راستی امروز صبح قهوه ترک درست کردم که دوست نداشتم اما بعدا با شیر هم میخورم، با خامه ک خوب نشد. البته اخیرا قهوه زیاد خوردم کلا رغبت زیادی ندارم.

ی چیزی افتاده تو ذهنم ک برم رشته ادبیات بخونم! واقعا دوست دارم اما برای کارم قطعا نمیرسم برم دانشگاه اگه غیرخضوری بود خوب می‌شد شاید درباره اش تحقیق کنم. نمی‌دونم آماده چنین چالشی هستم یا نه اما قطعا میدونم که عاشق ادبیاتم. اگه به خاطر عربی نبود که احتمالا حتما انجامش میداد. حالا باز فکر می‌کنم.

مژگان ❤😻
۰۴مرداد

امروز عصر دختر همسایه زنگ زد گفت بیام خونتون، سریع یکم وسایل پذیرایی آماده کردیم و منتظر شدیم. اولش گفت بریم کافه نزدیک خونه اما خوشم نمیاد زیاد بعد گفت بریم باقلوا فلان جا جدیده گفتم جتماااا اما بعد تصمیم گرفتیم بریم پیتزا بخوریم. ی پیتزا دو نفره سه تایی خوردیم با خواهرم با یه سیب زمینی اما به شدتتتتتت سیر شدیم و سنگین. یکم با ماشین چرخیدیم و بعد ماشینو گذاشتیم خونه رفتیم پارک کمی قدم زدیم، چند سال بود داخل پارک روبروی خونه نرفته بودیم و از دیدن چمنای کم پشت به شدت تعجب کردیم. کارتینگ هم اضافه شده بود. بعد یکم نشستیم و برگشتیم. قبل از اینکه بیاد خونمون داشتم گارفیلد جدید رو میدیدم الان میخوام تمومش کنم. البته یه دوش فوری هم گرفتم الان. 

اینجوری شد که امروزم پر شد. دیروز هم عصر رفتیم مراسم یکی از اقوام و بعد هم رفتیم خونشون. تا نزدیک یازده اونجا بودیم فکر کنم. 

صبح ها هم بعد کار پادکست گوش میدم و دو روزه مدیتیشن می‌کنم. به امید خدا میخوام هر رووووز انجام بدم. ژورنالینگ هم که کم و بیش اینجا هست. مایندفول رو باید تلاش کنم یکم. 

الان واقعا دارم میترکم اما دلم می‌خواد حتما کیک آلبالو درست کنم و قهوه ترک واسه فردا. 

مژگان ❤😻
۰۲مرداد

امشب با ستاره کلی چیز خوردیم اول تونلا و کره بعد پنیر و نون خشکه بعد من دوغ خوردم بعد ستاره نودل درست کرد یکم خوردم منم. خلاصه که ول نمیکردیم =))) دیگه بعد مامانم گفت ساندویچ میخوای گفتم نه یکم فیلم اینا دیدم. دیروز داشت نتم تموم می‌شد زمانش ۲۸ گیگ داشتم کلی دانلود کردم. 

عصر دیروز با دوستم فاطی رفتیم بیرون براش سوغاتی کرم دست و اسپری مو گرفته بودم. اونم برام ی جعبه شکلات گرفته بود. رقتیم کافه ی نوشیدنی به اسم اهورا خوردیم که شیرین بود با طعم جدید و بعدش رقتیم ی فست بود جدید که باز شده مرغ خوردیم و قارچ بد نبود. سیباش خوب بود. در اصل ی فست بود زنجیره ای هست که اولین باره میاد شهر ما اما من عاشق اون پیتزا فروشی نسبتا جدیدی هستم که با دکور آبی و طعم خوب پیتزاش قلبمو میبره :)

 

مژگان ❤😻
۲۹تیر

 دیروز حدود دوی ظهر خوابیدم تا شیش، برا همین شب تا نزدیک دو بیدار بودم و صبح تا یازده خوابیدم! ظهر هم دو سه ساعتی خوابیدم ‌و فکر کنم دیگه کمبود خواب روزای اخیر جبران شد. کتاب الکترونیکیم رو تموم کردم و دو قسمت سریالم رو دیدم با چیپس و پفک ترکی که به خوبی اونایی ک همونجا خوردم نبود. میخواستم شومیزی ک دیده بودم رو آنلاین سفارش بدم اما سایزبندیش تموم شده بود. امیدوارم موجود بشه باز. 

راستش خیلی رو مود کار کردن واسه فردا نیستم اما بارها قبلا اتفاق افتاده چنین حسی و میدونم به خوبی همه چی انجام میشه. یکم از روتین هام دور بودم این روزا مثلا پادکست و کتاب که امروز سعی کردم بهشون برگردم. امیدوارم دوازده خوابم ببره که خوابم هم درست بشه. 

مژگان ❤😻
۱۹تیر

امشب کلیییی خسته ام و بدنم درد میکنه که برای من نشونه سر پا بودن زیاد از حده. کل این هفته هر روز بیرون بودم و شارژ بیرون بودنم کاملا تموم شده. 

شنبه چندین ساعت تو آژانس بودیم واسه خرید بلیط، یکشنبه کلاس آبرنگ رفتم ک برق نبود و باز عصر برای یه سری کارا رفتیم آژانس فکر کنم یکی دو ساعتی اونجا بودیم. بعد دوشنبه نوبت دکتر داشتم و کافه رفتم و بعد باز آژانس :))) امروز هم به جای یکشنبه کلاس آبرنگ داشتم و ظهر هم نوبت ارایشگاه. باز عصر یکم با مامان رفتم بیرون واسه بنزین زدن و اینا.

خلاصه منی که عادت دارم بعد یکی دو روز زیاد بیرون بودن حتما یک روز حداقل بمونم خونه، این هفته یکم اذیت شدم چون رو دور تند بود و ذهنم حسابی شلوغ واسه برنامه های سفر و سرکار و... یکم استرس دارم اولین باری هست که وسط سال کاری میرم سفر از موقعی که کارمو شروع کردم. ولی حداقل زمان خوبیه تعطیلات هست و خلوت تره معمولا سرکار. امیدوارم همه چی خوب پیش بره. به امید خدا فردا رو کامل میمونم خونه تا شارژ بشم و ادامه برنامه ریزی ها و روتین روزانه خودم. بعدم که احتمالا پنجشنبه چمدون میبندیم و جمعه یه سری تسک های کاریم رو انجام میدم. 

فعلا برم دیگه :) 

مژگان ❤😻
۱۷تیر

بعد از سال‌ها بازم تابستون رو دوست دارم. خب بچه که بودم دوست داشتم چون مدرسه ای در کار نبود و البته گرمایی نبودم. یادمه یه بار پونزده مرداد شده بود و کلی با خودم حساب کردم که هنوز نیمی از تابستون مونده و نباید ناراحت باشم :) 

اما چندین سال به خاطر گرما ازش متنفر بودم تا اینکه امسال، بیشتر به خاطر تمرینات م»دیتیشن و مای)ندفول بازم دوستش دارم، گرما هست درسته خیلیم بده اما میشه زیادتر دوش گرفت. عاشق آب خیلی سردم و میوه های تابستون مخصوصا گیلاس دوست داشتنی و نویدی که بالاخره پسته تر میاد =) عاشق نون خشک و پنیرم و طالبی و نون پنیر گلابی که هنوز زوده. چای آلبالو و یه استخر خوب و کلاس نقاشی که البته امروز اولین جلسه تشکیل نشد به خاطر قطعی برق. 

‌عاشق کیک زردالو ام که امسال خوب از آب درنیومد اما سال دیگه یه مدل دیگه اش رو امتحان می‌کنم. مربای آلبالویی که مامان درست میکنه و قراره با خامه بخورم. واقعا زندگی همیناس و خوشحالم که بالاخره به خاطر چنین چیزای ارزشمندی احساس خوشبختی می‌کنم. ای کاش همیشه هممون یادمون باشه قدر چ:یزایی که داریم رو بدونیم و همش نگاهمون به اونچه نداریم نباشه. شکر خدای را هزار هزار بار.

*پادکست (ای۷ن نقط/ه البته که باعث تمام این خوبیا شده تو زندگیم. 
* جوجه مامان بزرگ مریض شده بود. رفته بود داروخانه واسش مولتی ویتامین گرفتهههههه :) داروخانه هم کلی جدی گرفته و توضیح داده البته با شوخی. متاسفانه جوجه کوچولو تو این دنیا نموند اما دو تا دیگه ازشون هست که امیدوارم خوب باشن. 

مژگان ❤😻
۱۱تیر

باورم نمیشخ فقط به خاطر ثبت نام کلاس آبرنگ این همه هیجان زده ام!!! :) یعنی اگه میدونستم آنقدر خوشحالم میکنه زودتر انجامش میداذم. بعد از اتمام کلاس زبان تو اردیبهشت میخواستم منتظر ترم جدید بمونم اما همچنان خبری نشده بنابراین دنبال کلاس بودم. میخواستم برم چیزای جدید اما بعد تصمیم گرفتم بچسبم ب علایق خودم مثل آبرنگ. تازه جایی ک رفتم خیلی لوکیشنش خوبه و نزدیک هم هست و جا پارک و همه چی. و اینکه کلاس سفال هم دارن شاید بعدا برم. بعد میخوام ی دوره سل@ف لاو از این نق)طه هم بگیرم ک بابت تمریناتش هیجان زده ام. 

و اینک رفتم ی تخته شاسی و ی مقوا گرفتم و خیلی حس خوبیییی دارممممم خلاصه. امیدوارم خوب پیش بره. ولی جدی از اتمسفر جاهایی ک لوازم نقاشی میفروشن خیلیییی خوشم میاددددد. رنگ و روغن هم دوست دارم شاید بعدا رفتم. اما سبک رئال نه. 

دیگه چی؟ پادکست هست، فیلم، کتاب، کارم، هفته ای یکبار زبان خودم میخونم فعلا، ی کار دیگه هم شروع کردم برای خودم و کار کردن رو خودم که بابتش هیجان زده ام به شدت. این ماه از سایتی که آموزش دارم روش پول خوبی گرفتم و باهاش ی شومیز خوشگل واسه مهمونی م@که ای چهارشنبه خریدم و کلاس آبرنگ و تازه اضافه میاد برای دوره روانشناسی ؛) خدایا شکرت که پولمو جوری خرج می‌کنم که دوست دارم. شکر خدای را از همه چیز حقیقتا. 
راستی مدیتیشن کم شده اما از فردا حتما باز انجام میدم، ژورنالینگ هم اینجا رو ترجیح میدم، مایندفول هم به امید خدا از فردا. 

تازه یه چیزی شاید بریم سفر به زودی اگه بشه بابتش خیلیی هیجان زده ام.

مژگان ❤😻
۰۶تیر

امروز قرمه سبزی داشتیم که غذای مورد علاقه جدیدمه. بعد مامان دستورشو گفت بهم نوشتم واسه خودم. و اینکه درباره رژیم حرف زدیم. انقدر مامان خوشحال میشه وقتی می‌خواد بره دفتر رژیمشو بیاره ذوق میکنه میدوه میاره :)))  امیدوارم رژیمش خوب پیش بره. 

کتاب میخونم این روزا، مدیتیشن کم و بیش و سخت تلاش می‌کنم در لحظه باشم که سخته اما میتونم. خداروشکر برای همه چیز مخصوصا سلامتی. 

مژگان ❤😻
۰۱تیر

نشستم خونه مامان بزرگ روبروی کولر، ناهار تقریبا حاضر شده. میخوام یکم کتاب بخونم. احساس سبک بودن و خوشبختی دارم. چون از دیروز تو لحظه زندگی کردم و خیلی خوب بود. دیشب جلو کولر تو پیتزا فروشی با دوستم بودم و ی لحظه احساس کردم دلم می‌خواد کلی آب سرد بخورم و همینجا بشینم و احساس خوب داشته باشم. واقعا زندگی در لحظه اولش سخته یا کلا سخته از بس عادت داریم تو ذهنمون باشیم اما در نهایت همیشه به برد می‌رسی. 

این روزا مدیتیشن رو جدی تر کردم، با پادکست خاصی که دوسش دارم انجام میدم و سرشار از آرامش میشم. بعد هم از دیشب ژورنالینگ رو شروع کردم که خیلی خوبه باید افکار و احساسات رو نوشت. برای همین شاید کمتر اینجا باید اما دارم با خودم زمان میگذرونم که همیشه چیز خوبیه. مدیتیشن کودک درون هم میخوام به برنامه اضافه کنم، به نظرم اینا مجموعا بهترین کارایی هستن که تو عمرم انجام دادم. 

+یه چیزی. یه روز تابستون خیلی سال پیش وقتی فکر می‌کنم راهنمایی بودم، خونمون هنوز قدیمی بود، دستمو بردم بالا تو حالت درازکش و رو موکت بالای سرم ناخن کشیدم، به این فکر کردم که بعدا این لحظه رو یادم میاد و میزینم چقدر ازش گذشته و واقعا اینطور شد! هنوزم گاهی یادش میفتم اون موقع ها که بیشتر. حتی یادمه یه بار دیگه هم بعدش این کارو انجام دادم اما دقیق اون رو یادم نیست. میخوام بگم این روزا ک تلاش می‌کنم تو لحظه باشم هم احتمالا همینطور یادم میمونه، هرچی که هست از این برنامه راضی هستم به شدت. 
 

+یادم اومد که با خودم قرار گذاشتم از ۳۱ خرداد تا ۳۱ تیر در لحظه بمونم و ببینم چطور پیش میره و باعث چه تغییراتی میشه. باید بگم از تغییرات روز اول شگفت زده شدم واقعا. مهم ترینش هم احساس سبکی در مغز هست. فقط وقتی تجربه کنی میفهمی. قبلا هم یه روز که شهر کتاب بودم فکر می‌کنم سه سال پیش این کارو کردم بدون فکر بودم و بعدم رفتیم لوفا و حس میکردم چقدر ذهنم آروم شده و سبک. اما دیگه نتونستم تا الان. البته بیشتر بحث خواستنه و شاید بحث زمان. اون موقع زمان خوبی نبود شاید. الان هست. خدایا شکرت واقعا 

مژگان ❤😻
۲۵خرداد

امروز تولدم بود و یه اوضاعی بود که نگو اما آخرش خوب تموم شد :) 

خب اینجوری بود ک اول بادکنک ها رو گرفتم صبح اما هی بادش کم می‌شد تا اینکه یکیش کلا دیگه رو هوا نمیرفت بقیه هم باد کم. منم همینطوری اینا رو نگاه می‌کردم استرس داشتم و عصباااانی چون هیچوقت اینطوری نشده بود این بار جای جدید رفته بودم. خلاصه دیگه کیکم گرفتم و اومدم خونه. گلم ک چهارشنبه گرفتم. بعد یه بااااادی گرفته بود که نگو. خلاصه نشستیم همگی یهو برق رفت! آقا ی اعصابی ازم خرد شد ولی چون مهمون داشتم چیز خاصی نگفتم اما ناامیذ بودم. رقتیم طبقه پایین تا نور بود یکم عکاسی کردیم و اینا بعد خداروشکر برق اومد بعد حدود نیم ساعت. در نهایت کلی عکس گرفتیم و خوش گذشت واقعا در کنار دوستام. کلی هم کادوی قشنگ گرفتم ک همشون رو دوست داشتم و لازم داشتم جدا. اینقدرم خندیدیم و خوب بود. نینی هم اومده بود. راستی وقتی اول رفتیم کافه مامانم رفت بادکنک گرفت از اول. در کل بادکنک ها خیلی خوب نشد اما گل و کیک عالی مخصوصا گلم خیلی خوشگل بود. خودمم تیپ و آرایشمو دوست داشتم. البته مژه مصنوعی هم گرفته بودم اما وقتی گذاشتم واقعا قشنگ نبود برداشتم دوباره اون چشممو از اول آرایش کردم. 

دلم میخواست با همین اکیپ کلی بریم بیرون اما اکیپی رفتن یکم برنامه ریزیش سخته ! خلاصه که خوب بود خدا رو صد هزار مرتبه شکر امیدوارم که برای همه جشن هاشون خوب پیش بره.

مژگان ❤😻
۲۴خرداد

یه چیزی که مدتیه توی سرمه، بیشتر همین اواخر مثلا دو هفته اخیر حداکثر، اینه که دلم می‌خواد با بقیه خیلی مهربون تر از قبل باشم. خوش اخلاق و خوش برخورد. قبلا از روی شوخی چیزایی میگفتم ک اکثرا هم بد برداشت نمیکردن و میخندیدن اما تصمیم گرفتم الان یه جور دیگه باشم. بیشتر آروم بیشتر حرفای خوب.

دیروز رفتم دنبال کارای تولد و چقدر دوست دارم این چیزا رو. بادکنک خریدم و کیک سفارش دادم و گل ع(روس هم یه مدل آماده خشک داشتن خریدم. برای کیک مجبور شدم ربان جدا بخرم چون سرخابی نداشتن. فردا تحویل میگیرم به امید خدا و تولدم هست. مانتویی ک گرفته بودم هم صورتی از آب دراومد به جای سرخابی و حالا برای باغ بد نیست به نظرم. دیگه اینکه یه شمع عدد هم گرفتم جدید شفاف توش از این ورق طلاهاست. 

امیدوارم فردا خوش بگذره. فقط کسایی هستن که دوسشون دارم و کم و بیش باهاشون در ارتباطم. به جز این جمع هم خیلی دلم نمیخواد با آدم دیگه ای برم بیرون اینا مگر اینکه یکی جدید بشناسم. البته جای مامان بزرگم هم خالی خواهد بود چون که خیلی فکر نمیکنم از این جمعا کافه خوشش بیاد اما براش کیک میبرم و برای بابا هم کیک میارم. 

مژگان ❤😻
۱۹خرداد

خب امروز تولدمه. البته جشن امروز نیست اما امروز نوزده خرداد دوست داشتنی و خاص خودمه که خیلی دوسش دارم. داشتم فکر میکردم از اینکه یک سال دیگه گذشته و زندگی کردم خوشحالم. میدونم همه چی خوبه و همه چی به وقت خودش اتفاق میفته و دنیا چیزایی ک لازم دارم رو بهم میده. همه چی درسته و عالیه. همه چی بی نظیره، خداروشکر بابت همه نعمت هاش و مطمئنم همه چیزایی ک میخوام رو به دست میارم. 

امروز صبح تا یازده مثل همیشه سرکار بودم و بعد مدیتیشن با پادکست مورد علاقه ام و بعد گوش دادن به یه پادکست مورد علاقه دیگه و الانم خوندن کتاب /فرداها که خوشم میاد ازش. 

برای تولد روز خوبیه :) عصرم خرید دارم مژه مصنوعی واسه تولد و سر زدن به گلفروشی: چقدر قشنگه همه این کارای تولدی :) عاااشقشونم. هوای کمی گرم و کیک و گل و بادکنک و آرایش. اینا تولد منن ؛) 

مژگان ❤😻
۱۹خرداد

الان ک اینو مینویسم زده ۱۹ خرداد که خاص ترین روز سال هست واسم، اما چون ساعت از دوازده شب گذشته اینو میزنه. در اصل ۱۸ خرداد شب ما رفتیم رستوران ب)نتی واسه تولدم البته تولد اصلیم هفته آینده هست به امید خدا. خلاصه که غذا خوردیم که بد نبود و موزیک هم بد نبود اما خیلی صداش زیاد بود. بیشتر خودمون دور هم گفتیم و خندیدیم تو فواصلی ک صدای آهنگ کم بود. 

اولش هم کوچه رو رد کردیم مجبور شدیم تو اتوبان دور بزنیم که خیلی استرس گرفتم البته من راننده نبودم استرس دیر رسیدن و اینا داشتم. اما خب خوب رسیدیم و به دیجی رسیدیم. فردا هم میتونم برم سینما وی ای پی فکر کنم اما دیگه امروز بیرون بودم حالشو ندارم. 

امیدوارم که ۲۶ سالگی خیلی خوب باشه واسم :) مخصوصا با همه کارهای درونی که در حال انجامشون هستم.

مژگان ❤😻
۱۶خرداد

تو آخرین روزهای ۲۵ سالگی هستم. چه حسی دارم؟ فکر کنم احساس بالغ بودن، دوست داشتن خودم، بزرگسال بودن. از این چیزا. حس خوبیه در کل. امروز احساس می‌کنم از بزرگ شدن خوشم میاد. از رشد. مخصوصا رشد درونی، البته که موفقیت های بیرونی رو هم دوست دارم. 

۲۵ سالگی... خب مثل چند سال اخیر کار کردم، نوشتن کتابمو تموم کردم، روزهای خوب و بد داشتم. دیگه چی... نمی‌دونم واقعا فکر کنم از این خوشحالم که خیلی رو خودم کار درونی کردم اخیرا. با پادکست و مدیتیشن و اینا. 

و همینطور ادامه زبان . فهمیدم می‌تونم بچسبم به کارایی ک دوست دارم نه اینکه هی کارای جدید شروع کنم. امیدوارم واقعا به زودی کتابم چاپ بشه و موفق بشه و یه کتاب دیگه بنویسم در کنار کار اصلی خودم. پیج کتاب هم که دیگه مخصوص کتابه حداقل فعلا. 

کلی هم بیرون رفتم و یک سفر و خوراکیای جدید و خرید و اینا. خوب بود استفاده کردم واقعا تا جایی که می‌شد. امیدوارم ۲۶ سالگی از اینم خیلی بهتر باشه.

مژگان ❤😻
۱۵خرداد

میخواستم خیلییی بیشتر اینجا بیام ولی نشد چون همش تصمیم میگیرم روی پیج کتاب کار کنم و بعد میبینم نتیجه بخش نیست امیدمو از دست میدم و بارها و بارها این چرخه تکرار میشه. حالا فکر کنم از اون فازهای نا)امیدی رو دارم الان و نمی‌دونم دیگه آیا بخوام رو پیج کار کنم یا نه. هرچند داره جواب میده اما اونجوری ک میخوام نیست. 

 

بازم اگرم بخوام کار کنم ترجیحم اینه که شخصی کمتر باشه و بیشتر ک@تاب. حالا خلاصه این علت نیومدن بود. 

این روزا دارم رو خودم کار می‌کنم و از وقتی این کارو انجام میدم یعنی تقریبا اول امسال احساس می‌کنم عوض شدم و البته هنوز جا داره کار کردن اما خیلی خوشحالم از این وضعیت. میخوام کتاب های ا:شو رو هم شروع کنم و پادکست هم که هست. یه دوره آنلاین هم گرفتم برای رابطه ع-اطفی که دوسش دارم واقعا. یک روز درمیون گوش میدم و ی روز درمیون زبان. 

دیگه اینکه این دو روز تعطیل بود خیلی کیف داد هرچند دلم میخواست صبح ها بیشتر بخوابم اما زیاد نمیتونم. امشبم میرم ی پیتزای جدید اومده امتحان کنم . راستی دیروز با بابا تور سبزه حیاط رو وصل کردیم و الان آفتاب خیلی کمتر شده. البته بابا همه کارا رو کرد من یکم سیم دادم بهش و اینا. 

امروزم اگه شد کیک زردالو میخوام بپزم خیلی وقته منتظرشم تازه امروز زردالو بابا آورد. 

مژگان ❤😻
۰۶خرداد

*تازگیا اینطوری شدم که دوست دارم حرفای روزمره بزنم با بقیه و مخصوصا مامانم اینا حتی دوستام. بگم فلان کارو کردم فلان غذا رو خوردم درحالی ک قبلا متنفر بودم از این صحبت ها به نظرم حوصله سر بر بود :))) اما الان دوست دارم واقعا 

*به بابا دیشب داشتم یه چیزی یاد میدادم از این)نستا بعد قند /:شک۸ن کار نمیکرد دیدم رفت رو بازخوردها شد رضایت ندارم :)))) جالب بود کلی برام . فکر می‌کرد این کار باعث میشه روشن بشه و واقعا هم شد البته. اما من فکر نمیکنم ربطی داشته باشه

*یاد اون شب افتادم که خونه قیلیمون بودیم و مامان برامون کیک پخت خامه ای و روش نارنگی بود. نصفش رو برد داد ب مامان بزرگم اینا و چقدر من و ستاره عاشق کیکه شدیم. خودم که یادمه شدم :) 

مژگان ❤😻
۰۳خرداد

یعنی من دو شب پیش که تا سه و نیم بیدار بودم تو اینترنت میچرخیدم هنوز مشکل کمخوابی دارم  فقط خداروشکر فردا جمعه اس. دیروزم رفتیم ناهار بیرون عمارت مشیر اما خیلی غذاهاشو نداشت دو سه مدلم ما دوست نداشتیم برا همین نوشیدنی خوردیم جانان و دلبر اگه اشتباه نکنم، بعد جاش هم خوشگل بود اما من او‌وونقدر دوس نداشتم. نمی‌دونم یه حسی دارم چرا :) شاید چون خیلی اطراف بازار به شدت خلوت بود حس بدی گرفتم. احساس غریبانه طور :) وگرنه قشنگ بود. بعد رفتیم ناهار تچر که واقعا کیاب ترکیش محشره. بعدم چای رایگان دادن بهمون :) بعد دیگه میخواستیم با فامیلمون خدافظی کنیم بره مکه به امید خدا. رفتیم دم در اما هی اصرار کرد رفتیم بالا و کلی خوش گذشت کنارشون حرف زدیم و نی نی رو دیدم که دوسش دارم. 

‌بعدم بالاخره اومدیم خونه اما مامانم احساس سرماخوردگی داشت واسه همین امروز بردمش دکتر. امروزم کلی شلوغ بودم سرکاااار. اما خداروشکر فعلا کاری ندارم و تصمیم دارم کتاب بخونم کلی .

مژگان ❤😻
۰۲خرداد

مدتی بود که دلم میخواست کلاسای مختلف برم اما کوتاه و همینطوری! ولی الان چند روزه تصمیم گرفتم به صورت حرفه ای به علایق خودم بپردازم. فکر رهایی بخش و خوبیه به نظرم. حداقل فعلا. اینطوریه که کارم فقط همونی ک هست+ کلاس زبان و خوندن لغت تو خونه + کیک درست کردن و تزیینش، البته کتاب خوندن هم هست. همینطور کلاسای آنلاین رو می‌خوام داشته باشم مثلا کلاس معین ۸ف۰ر:جی ک تموم بشه دیگه می‌رم سراغ یه کلاس خیلی خوب درباره ی چیزی :) . البته حدس می‌زنم خوب باشه. 

دیگه چی؟ اهان متوجه ی چیز ناراحت کننده شدم امروز اما خیلی ناراحت نیستم ! عجیبه. من الان یک ماه و نیمه درست که منتظر ایمیل یه نشر بودم درباره کتابم و هفته ای یکبار ریمایندر گذاشته بودم ایمیلم رو چک می‌کردم و گاهی هم رندوم. امشب گفتم بذار آدرس ایمیلش رو سرچ کنم ببینم چیزی نیومده، و متوجه شدم حدودا شش روز بعد از ایمیل اولیه بهم جواب رد داده بودن و بدتر از اون اینه که تمام مدت منتظر بودم! خیلییییی بد بود! اما الان بهتر شد تکلیفم مشخصه و چند جا پیام دادم و قراره تماس بگیرم. 

امشبم همینطور رقتم عصر بیرون بعد مدتها از جایی ک آیس لانه اش رو دوست دارم خرید کردم. بعدم همینطوری زنگ زدم به دوستم و رقتم دنبالش. یکم گشتیم و بعد سیب زمینی گرفتیم خوردیم. و منی که می‌خوام رژیم بگیرم!!! کاش از فردا رژیم بگیرم این چند روز غذاهای خوشمزه داشتیم امروزم ک عدس پلو با گوشت که غاشقشم. 

فردا هم ت(عطیل۹ه . اول میخواستم کار کنم اما بعد دیدم نویسنده ها کمن و تعطیل کردم. 

مژگان ❤😻
۳۰ارديبهشت

دیشب رقتیم خونه مامان بزرگ و خیلی حس خوبی داشت. یه مدت بهش خیره شدم و حقیقتا احساس عشق می‌کردم .

بهش گفتم مرغا چقدر تنده گفت هیچی نگو دگ غذاتو بخور =)))

عادت کردم عصرها یکم برم بیرون خریدامو انجام بدم، آنقدر خوبه. امروز مثلا ی نوتلا بی ردی گرفتم و قرص آهن و پسته واسه مامان و چند تا چیز. 

فردا هم فکر کنم برم شلوار جین بحرم، ولی بعد این دیگه تا آخر خرداد لباس نمیخرم چون طبق برنامه عمل نکردم و کلی لباس خریدم. دیگه مانتو شومیزی هم نمیخوام کلی گرفتم بسه.

سرکار هم نسبتا خوبه فقط نویسنده نیاز دارم. دیگه چی؟ اها تلاش می‌کنم به نکات پادکست /ای۷ن نق-طه عمل کنم، و خوبم هست: مثلا خواستن از محل شادی و سرشار بودن و احساس خوشبختی در زندگی و دیدن چیزایی ک داری. 

خدایا شکرت برای همه چی .

مژگان ❤😻